یکشنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۸

افتتاح ستون جدید در این صفحه

دیروز نوردیده ستون «امروز سری بزنید به:» را به این صفحه اضافه کرد تا بعضی لینک‌هایی را که دوست دارم اینجا بگذارم.
لینک‌ها را معمولاً در بالاترین پیدا می‌کنم. بعضی‌هایش را هم از وبلاگ‌ها و سایت‌هایی که سر می‌زنم مثل کتابلاگ جدید حسین جاوید که لینک روزانه دارد و دیگران که الان یادم نمی‌آید.
سعی می‌کنم اخبار تأیید شده بگذارم. مثلاً با وجود ذوق‌زدگی، برای خبر موثق برکناری علی دایی باز هم صبر می‌کنم.

سه‌شنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۷

عید شما مبارک!

این ویدیوی والس با بشیر است (برای کسانی که هنوز ندیده‌اند.) که در اسکار شرکت کرد و جایزه‌ء این گروه را ژاپن برد.
من لینک آن را هفتهء پیش از یورونیوز پیدا کردم. گرچه کادوی شاد و شنگولی برای نوروز نیست، لااقل چشم‌هایمان باز می‌شود که یک هنرمند اسرائیلی می‌تواند اثری در دفاع از فلسطینی‌ها، به خصوص نوار غزه، خلق کند.
(کارگردان گفته که این انیمشن در تأیید حماس نیست. در دفاع از فلسطینی‌هاست.)

خدایا!
در سال جدید
به لایقان صبری عطا فرما تا نالایقان را بیشتر تحمل کنند.
همهء ما را از شر موجوداتی به نام هنرمند مصون نگاه‌دار.
دست سارقین ادبی را قطع مجازی بفرما.
جیب‌مان را پر پول، قیمت‌ها را در کاهش فزاینده، تن‌مان را سالم بدار و توی مغز حاکمان کلهم اجمعین یک جو عقل قرار بده.


دوشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۷

آی می‌خندیدند، آی می‌خندیدند!

تصورش را بفرمائید سال 1357 که مخالفین انقلاب -علیرغم وعدهء و شعارهای طلایه داران انقلاب- می‌گفتند این‌ها زنان را محدود ومحدودتر خواهند کرد، اجازهء عبادت به میل خودتان را به‌شما نخواهند داد و غیره، موضوع این پست ناتور را هم مثل چماق توی سر هوادارن انقلاب به خصوص روشنفکران می‌زدند. من که خیال می‌کنم مردم این حرف ضد انقلاب را جوک می‌کردند و آی می‌خندیدند، آی می‌خندیدند!
البته ضد انقلاب آن موقع تخیلش این همه قوی نبود و پدرام رضایی زاده و سلف متقدمش یعقوب یاد‌علی، در این ماجرا که شبیه قصه‌های باورنکردنی‌است، چیز خنده‌داری نمی‌بینند.

جمعه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۷

بشتابید!

برای دل‌سوختگان دزد زده، سایت تعقیب سارقان ادبی، دزد شما را شناسایی می‌کند.
این مطلب را از بالاترین و از آن طریق از سایت مجله الکترونیکی آن‌تاپ پیدا کرده‌ام.
عنوان مطلب «از سایت خود حفاظت کنید» است. اما من راه حلی برای جلوگیری از سرقت ندیدم. با این سارق هم باید چکار کرد، امری شخصی و منوط به گسترگی قوهء تخیل هر فرد است.
موفق باشید.

جمعه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۷

یک مجلهء اینترنتی

Brooklynrail یک مجلهء ادبی، فرهنگی و سیاسی است. در این سایت مطالبی دربارهء کتاب، فیلم، تئاتر، موسیقی، رقص و از این قبیل چاپ شده است.نقد، گفت‌وگو، داستان و شعر هم دارد. این یک داستان از مارکی دو ساد است که در زندان باستیل که بوده نوشته و چند سال پس از انقلاب فرانسه چاپ شده و سپس ممنوع و تا سال 1956 در فرانسه تجدید چاپ نشده است.
از قرار این رمان هنوز به طور کامل به انگلیسی ترجمه نشده، پس این مطلب بخشی از آن رمان است.

دوشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۷

Surprise! Surprise!

آقا رحمت کارگر افغان ماست. درد و بلایش بخورد توی سر ... لااله الا الله شیطونه میگه دهنم را باز کنم...
وقتی بهش کادو می‌دهیم توی چشم‌مان نگاه می‌کند و می‌گوید متشکرم. وقتی یک‌بار می‌آید و می‌بیند یکی از اعضای خانه مریض است یا من دارم پای تلفن حال مادرم را می‌پرسم، فردایش زنگ می‌زند و احوال پرسی می‌کند... الهی که درد و بلایش بخورد توی سر هر چی... استغفرالله...
من برای بچه هایش کتاب کادو می‌دهم. یک دختر کلاس اول دبستان دارد، یک پسر سوم راهنمایی. فردایش زنگ می‌زند که پسرم تشکر کرد و گفت از آن کتاب‌های به‌درد بخور است! بله یکی از سورپرایزهای بالا برای این است که دولت فخیمه اجازهء تحصیل داده است.
الغرض، امروز آقا رحمت آمد و گفت برایت یک نامه از پسرم دارم. من؟ مات، هیجان‌زده نامه را گرفتم. آقا مرتضی با خط قشنگی از من یک کتاب خواسته بود.

حالا بیست سؤالی. اگر گفتید چه کتابی خواسته است؟
*
*
*
خب، همگی سوختید.

Oxford Advanced Learner’s Dictionary
و تأکید کرده ( که کار بجایی هم کرده چون من به چشم‌هایم نمی‌توانستم اعتماد کنم) که: انگلیسی به انگلیسی.
چند تا از آقا پسرهای کاکل زری سوم راهنماییِ مدام پای ماهواره و آی‌پاد و غیره را می‌شناسید که همچین چیزی بخواهند؟

دوشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۷

یکشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۷

در راستای آه سرد کشیدن در ممالک با فرهنگ

پارلمان مجارستان



بوداپست و دانوب
***
پیش از این اشاره کردم به کثرت سفر به بوداپست و فرهنگ آن مرز و بوم.
حالا یک چیز دیگر برایتان تعریف کنم با حواشی.
ما در بخش –بیشتر- مسکونی شهر زندگی می‌کردیم، بودا. بخش تجاری شهر آن طرف دانوب بود، پِست، یا به قول خودشان پِشت.
خانه‌های مسکونی قدیمی، مثل همین‌جا، پارکینگ نداشتند یا داشتند و کافی نبود و مثل ما ماشین‌هایشان را کنار کوچه و خیایان پارک می‌کردند. هر خانه مشخصات ماشینش را به شهرداری منطقه می‌داد و آن مشخصات توی نوت بوک پارک‌بان‌ها بود و در هر کوچه و هر قسمت از خیابان‌ها مشخص بود که چه اتومبیل‌هایی اجازهء پارک دارند و بقیه جریمه می‌شدند. تقریباً هر ماه هم از شهرداری می‌آمدند دم خانه‌ها که اگر کسی ماشینش را عوض کرده یا دومی را خریده زحمت نکشد برود شهرداری و همان‌جا کارش را به قول شما ردیف کنند. بین بلوک‌ها، کوچه‌هایی بود که پارکومتر داشت برای، از جمله، مهمانان عزیز همچو نفس. ولی از آن‌جایی که این نفس‌ها « خفه می‌سازد اگر آید و بیرون نرود» فقط دو ساعت حق پارک می‌داد. یعنی زیر دو ساعت و اگر کسی، به خصوص در ساعات روز، می‌رفت و پارک را تمدید می‌کرد، یک برگه برایش می‌گذاشتند که بقیه هم آدم‌اند قربان. و دیگر نمی‌شد چانه زد که من ترکش خوردم توی جنگ و زمان حکومت کمونیستی زندان بودم و از این حرف‌ها. اما برای کسانی که بیش از دو ساعت باید پارک می‌کردند، دورترک، محوطه‌هایی بود که تا هشت ساعت اجازهء پارک می‌داد و معمولاً نزدیک شرکت‌ها و ادارات. این محوطه‌ها همیشه به محل کار مردم دورتر بود تا ایستگاه اتوبوس و مترو. برای همین همه تشویق می‌شدند که با وسایل تقلیهء عمومی این‌طرف و آن‌طرف بروند. مثلاً با مترویی که از زیر دانوب رد می‌شد مبادا قیافهء زیبای شهر را خراب کند و هر بار که می‌گذرد منظرهء دانوب و پل‌های زیبای آن را، که یکی‌شان را مهندس ایفل ساخته بود، تحت تأثیر هیکل نتراشیده و نخراشیده و صدای ناهنجارش قرار ندهد.
در قسمت پِست، پارکومترها و هزینهء پارکینگ گرانتر بود و طرح ترافیک داشتند. هرکس اجازهء ورود به طرح را خریده بود و می‌خواست هزینهء گران پارکینگ را بدهد تا همه ماشین خوشگلش را ببینند، صبح‌ها، مثلاً، یک ساعت بیشتر توی راه می‌ماند تا آن‌هایی که با وسیلهء نقلیهء عمومی راه افتاده بودند.
برای همین صبح‌ها رنیس اداره‌تان، استادتان، و به قول شما مقاماتی را که ایرانی جماعت رنگشان را نمی‌بیند، توی مترو و اتوبوس می‌دیدید.

عرض مرتبط:
وقتی گفت‌وگوهای کشورهای اتحادیهء اروپایی گرم بود با یکی از مسولین مجارستان مصاحبه کردند که شما باید درهایتان را به روی کالاهای اروپا باز کنید و نمی‌توانید محدودیت یا عوارض گمرکی وضع کنید، چه خواهید کرد؟ مثلاً یک گیلاس شراب شما قیمت یک بطری، یا گرانتر از، شراب اسپانیاست. همین صنعت شراب‌سازی شما را ورشکسته می‌کند. آقای مجارستانی جواب داد: خب اگر کسی فرق شراب ما شراب اسپانیا را نمی‌فهمد، برود شراب اسپانیایی بخورد.
- چی به اروپا صادر می‌کنید؟
- فرهنگ.

پنجشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۷

احادیث مکرر

حدیث اول
به قدمت انقلاب اکتبر

یکی بود یکی نبود. دخترکی بود چهارده پانزده ساله، با ادب، درس‌خوان، نور چشم و دردانهء بابا. یک روز توی دبیرستان، خانمه آمد گفت فردا چادر با خودت بیار باید سربند بسیجی بزنی ببریمتان فرودگاه برنامهء تظاهرات به نفع مردم غزه است. دخترخانم گفت اگر به بابام بگم می‌خوام با بسیج برم تظاهرات از این مدرسه دَرَم می‌آره. خانمه گفت به به، چشمم روشن! اسم کوچک بابات و محل کارش را فوراً بده ببینم. در ضمن برای اطلاعتون بگم که اگر فردا با چادر نیایی خودمان با نمره انضباط صفر از مدرسه بیرونت می‌کنیم. بعد ببین بابا جانت جایی را پیدا می‌کنه که اسم نور چشم دردانه‌اش را بنویسد؟
باباهه روزبعد که دخترک را دم مدرسه پیاده می‌کرد، چادر تا شده را دستش داد و تمام راه را تا اداره به جبهه‌ها فکر کرد.
بعد هم همه به خوبی و خوشی زیر سایه حکومت عدالت پرور زندگی کردند.

حدیث دوم
تفسیر طبری

به موسی وحی رسید که سی روز به کوه طورسینا برود، روزه بگیرد تا دهانش بوی دهان روزه‌داران را بگیرد، پس از آن خدای عزوجل تورات و شریعت را به او بدهد. بنی اسرائیل گفتند باید پیران ما با تو بیایند تا حرف تو را تصدیق کنند. سامری ِ زرگر که از کسان موسی بود، می‌توانست جبرئیل را ببیند چون از پر چبرئیل شیر خورده بود. و داستان از این قرار است که آن زمان که فرعون کودکان را می‌کشت، مادرش او را به کوهی برده بود و زیر سنگی گذاشته بود که: خود بمیرد بهتر است تا او را بکشند. کودکان بسیاری شبیه سامری بودند و هر کودکی که به این صورت در کوه رها می‌شد، خدای عزوجل جبرئیل را می‌فرستاد تا پرش را به دهان کودک بگذارد. و هر کودکی از پر جبرئیل شیر خورده بود می‌توانست او را ببیند. پس سامری جبرئیل را دید که پیغام خدای عزوجل را به موسی می‌رساند. به بنی اسرائیل گفت چه مردمان ابلهی هستید که «پیغامبر خدا را همی استوار ندارید، شما را هلاک باید کردن.» و قسم خورد که خودش بنی اسرائیل را هلاک کند چون هم از موسی حجت خواسته بودند و هم وقتی خدای عزوجل موسی و بنی اسرائیل را از دریا بیرون آورد به دیه‌ای رسیدند که مردمانش گاو پرست بودند و بنی اسرائیل به آن مردم نگاه کردند و گفتند: موسی برای ما هم خدایی بیاور تا او را بپرستیم. موسی گفت:چه آدم‌های جاهلی هستید، خدای به این خوبی که شما را از دریا سالم بیرون آورد و دشمن‌تان را هلاک کرد، حالا یک خدای دیگر می‌خواهید که او را بپرستید. سامری که این را شنید گفت عجب مردمان خری [عیناًً نقل از تفسیر طبری] و سوگند خورد که این بنی اسرائیل را بکشد و حالا که می‌دید می‌خواهند هفتاد مرد با موسی به کوه طور سینا بفرستند بیشتر «حرص» خورد.
...
خلاصه همان‌طور که می‌دانیم موسی به دستور خدای عزوجل اقامتش را در کوه طور سینا تمدید کرد و بنی اسرائیل «دل‌تنگ» شدند، سامری گفت بروید و آن زر و سیم قبطیان را که از دریا بیرون آورده‌اید و حلال نیست بیاورید تا من موسی را برایتان پیدا کنم.
از آن‌طرف، هر کس که می‌توانست جبرئیل را ببیند، خاک زیر قدم او را به هر جا که می‌انداخت آن چیز به حرف می‌آمد. پس سامری از زر و سیم گوساله‌ای ساخت و خاک پای جبرئیل در آن گوساله انداخت و از گوساله صدایی در آمد مثل بانگ گوساله. سامری هم گفت: «این خدای شما و خدای موسی.»
...
از سیصد هزار نفر بنی اسرائیل دوازده هزار نفر گوساله پرست شدند. هر چه هم هارون می‌گفت نکنید که «خدای شما خدای آسمان است،» به خرجشان نمی‌رفت و به هارون می‌گفتند اصلاً تو موسی را از میان ما بردی ساکت شو و الا تو را می‌کشیم.
...
موسی که برگشت و وضع را دید «سر و ریش هارون همی گرفت» که تو که دیدی این‌ها گوساله پرست شده‌اند چرا دنبالم نیامدی؟ هارون هم گفت چون فکر می‌کردم خواهی گفت که قوم را به تو سپرده بودم چرا ولشان کرده‌ای و همه‌اش هم تقصیر سامری است. سامری به موسی گفت این‌ آدم ها را باید کشت با آن همه کاری که خدای تو برایشان کرد باز هم هفتاد مرد دنبالت فرستادند. من هم این گوساله را درست کردم که این‌ها بکشم.

جهت اطلاع رسانی: کتاب بائولودولینو نوشته اومبرتواکو ترجمهء رضا علیزاده، یادداشت مترجم نسبتاً مفصلی دارد که بخش‌هایی از ترجمهء تفسیر طبری به تصحیح حبیب یغمایی هم در آن است.

یکشنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۷

داستان‌نویسی در گروه اینترنتی کولی‌ها

منیرو روانی‌پور و همکاران در گروه اینترنتی کولی‌ها از داستان‌نویس‌های آماتور دعوت کردند تا داستان‌هایشان را بفرستند و احتمالاً بعد از نقد و بررسی داستان‌هایی را انتخاب کنند.
بنیاد گلشیری هم قبلاً داستان‌هایی را نقد و بررسی کرد و مثل همهء کارهایمان در محاق رفت.
این لیست داستان‌هاست ، بدون ویرایش.
این جدول انتخاب داوران، یعنی همکاران منیرو روانی‌پو، مرحلهء اول و این جدول در مورد نویسندگانی که داستان فرستاده‌اند و به سوالات گروه جواب داده‌اند و چند داستان را انتخاب کرده‌اند.
کار بسیار ارزنده و پر زحمتی است. قدر بدانیم.

جمعه، آذر ۲۹، ۱۳۸۷

فوت صدا کلفته

مارک فلت،صدا کلفتهء ماجرای واترگیت امروز مرد. گفتم شاید امروز به دلیل جمعه بودن، آه دموکراسی نکشیده باشید، یادآوری کردم.

یکشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۷

کامنت شما نشانهء شخصیت شماست

اهالی وبلاگستان بامعضل غربتی‌های کامنت‌گذار آشنایند، نیاز به توضیح اضافی نیست.
اما من می‌خواستم در یک پست در ستایش کار منیرو روانی‌پور و همکاران در گروه اینترنتی کولی‌ها بنویسم، آنقدر این‌دست آن‌دست کردم و آنقدر به روح و روان مخابرات با این اینترنت نفتی‌اش صلوات فرستادم تا این دو تا پست را دیدم. یکی در سایت منیرو روانی‌پور و یکی در کولی‌ها.
خدا آدم‌ها را کچل کند، حسود و بخیل نکند. یک کم دور تر از نوک دماغ را هم دیدن، والله و بالله فضیلت است. یعنی توی جامعهء پر حقد و حسد و کوتوله پرور ما فضیلت است وگرنه جاهای دیگر که ما آدمشان هم حساب نمی‌کنیم، امر بدیهی است.
به کارش حسودی می‌کنند، به شوهرش به پسر دستهء گلش – چشمم کف پاش- به موقعیتش.
شاید بدانید که منیرو روانی‌پور نویسندهء محبوب من نیست. نتوانسته‌ام با آثارش ارتباط برقرار کنم. فارسی‌اش به گوشم خوش‌آیند نیست. محلی نویسی‌اش – که بعد ها دستاویز بسیاری از نویسنده‌های تازه‌کار شد، برایم تکراری است. اما این‌‌ها دلیل نمی‌شود که برایش آرزوی موفقیت نکنم. برایش بسیار و بسیار خوش‌حال نباشم که حالا آن‌جاست. مرتب با خودم نگویم دستت درد نکند با این بچه تربیت کردنت. و چیز‌های خوب دیگر.
عجالتاً این را داشته باشید تا بعداً بروم سراغ آن پستی که مدام برای نوشتنش این‌دست آن‌دست می‌کنم.

سه‌شنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۷

نقد وبررسی خواهرم کلئوپاترا

جلسهء نقد وبررسی خواهرم کلئوپاترا به شوری این گزارش خلاصه نبود. محمد رضا گودرزی به انتقادات دو منتقد پاسخ داد و برای ادعای خود از نظریه پردازان نقل قول آورد. مثلاً (آن‌چه به خاطرم مانده) در مورد « ارجاعات فرامتنی بی کارکرد در داستان»، از قول یک نظریه پرداز دیگری گفت که بعضی از این ارجاعات که علی‌الظاهر در داستان کارکردی ندارند جزو لازم متن‌اند مثل دو نفر که به هم می‌رسند و سلام و احوال می‌کنند و پاسخ آن‌ها در متن استفاده‌ای ندارد(نقل به مضمون).

[اصلاً یکی نیست یه این نظریه پردازان نقد (که به قول بورخس کسی برایشان بنای یادبود نمی‌سازد) بگوید چرا هی می‌نشینید نظریه می‌دهید و هی نظریهء قبلی‌هارا با دلیل و برهان رد می‌‌کنید؟ بگذارید مردم کتابشان را بخوانند!]

در مورد آن قسمت از فرمایشات منتقدین که معتقدند: راوی اول شخص نشان دهنده این است که نویسنده دغدغه بیانگری دارد و می‌خواهد درد دل کند. بیشتر داستان‌ها اظهار نظرهای اجتماعی است شاید علتی تاریخی داشته باشد. سال‌ها نگذاشته‌اند خانم ها حرف بزنند و این داستان‌ها محمل مناسبی برای اظهار عقیده است. من یک سوال دارم ، آیا این امر را می توان عمومیت داد یا فقط چون در این فضای اجتماعی هستیم می‌توانیم نتیجه بگیرم –یا حدس بزنیم- که نگذاشته‌اند نرگس عباسی و امثال او در زندگی شخصی خود حرفشان را بزنند؟ مثلاً می‌توانیم این ایده را برای پروست هم به‌کار ببریم که «در جستجو...» را از منظر راوی اول شخص نوشته؟ (که لابد آندره ژید هم تا حدودی همین عقیده را داشته که به ناشر جلد اول این رمان چواب داده که ارزش چاپ ندارد – آدم حسابی سی صفحه از این پهلو به آن پهلو شدن را توصیف می‌کند؟!- و باعث شد پروست جلد اول را به هزینهء خود چاپ کند.) یا در مورد همین نویسندهء در حال حاضر پر طرفدار، هاروکی موراکامی، که دو کتابی که از او به فارسی ترجمه شده، به خصوص و به وضوح در مجموعه داستان "کجا ممکن است پیدایش کنم- نشر چشمه" تماماً راوی اول شخص دارد، می‌توانیم استناد کنیم که: نگذاشته اند حرف بزند و این داستانها محمل مناسبی برای اظهار عقیدهء او است؟

پنجشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۷

مژده به ژورنالیست‌های ذبل

داستان «بیداری» نوشتهء توبیاس ولف را با ترجمهء زیبای مرضیه ستوده در سایت باغ در باغ خلیل پاک‌نیا بخوانید.
به ادبیات دوستان و عاشقان زبان مادری که دغدغهء کلمه دارند توصیه می‌کنم این داستان را چند بار بخوانند. ببینید واژه ‌ها با چه دقتی انتخاب شده است.
بعد از تحریر: دربارهء عنوان که توضیح نمی‌خواهید؟!!

دوشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۷

نقد و بررسی خواهرم کلئوپاترا

جلسه نقد و بررسی خواهرم کلئوپاترا روز دوشنبه 4 آذر ساعت چهار و نیم بعد از ظهر در کانون ادبیات برگزار می‌شود.
آدرس: خیابان مفتح- روبروی ورزشگاه شیرودی- خیابان اردلان- پلاک 31

سه‌شنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۷

خواهرم كلئوپاترا


چند ماهی است که اولین کتاب نرگس عباسی به اسم «خواهرم كلئوپاترا» چاپ شده است. من بالاخره نفهمیدم یک کتاب یا یک نویسنده چطوری کشف می‌شود.

رادیو زمانه کتاب را معرفی کرده‌ است (scroll down). بخشی که در معرفی به آن اشاره شده، متن پشت جلد کتاب است.

آقای علی چنگیزی هم کتاب عباسی را معرفی کرده است و من خیال داشتم چیزی هم در این خصوص بنویسم ولی وقتی دوباره مطلب را خواندم منصرف شدم. لحن ژورنالیست های روزنامهء ایران و جام جم را داشت که بنده جوابی برای آن ندارم.

نرگس عباسی نویسنده مورد علاقه من است. برایم سخت است مطلب بی طرفانه‌ای دربارهء کتابش بنویسم. داستان استفراغ این مجموعه داستان، قبلاً در دیباچه چاپ شده بود و هنوز که هنوز است من را ول نمی‌کند.
اگر دنبال یک چیز جدید می‌گردید، خواهرم كلئوپاترا را بخوانید.

داستان «زاغه» از زبان یک رزمندهء خط مقدم جبهه است. لطفاً یادتان نرود که نویسنده زن است و تصادفاً سن و سالش آنقدر نیست که از خانوادهء درجهء اولش کسی به جبهه رفته و برایش تعریف کرده باشد. منظورم این است که در زمان جنگ تجربه –نسبتاً- دست اولی از وقایع جنگ نداشته است. و باز هم منظورم این است که نرگس عباسی یک نویسندهء حرفه‌ای است که بی نیاز به قلمی کردن تجربیات مستقیم و بی واسطهء خودش، قلم را می‌گذارد روی کاغذ و آن‌چه را مسحورش می‌کند، به فارسی زیبایی - که به جرات در هیچ‌کدام از نویسندگان جدید دیده نمی‌شود- در می‌آورد.

مشخصات کتاب:
نام كتاب: خواهرم كلئوپاترا

نويسنده: نرگس عباسي

ناشر: ثالث، چاپ اول 1387

شمارگان: 1100 جلد

بها: 2100 تومان


چهارشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۷

مووبل تایپ فارسی

مووبل تایپ فارسی چیز بسیار خوبی است چون نور دیده برایش زحمت کشیده. و نور دیده خیلی فهیم و دانشمند و صاحب نظر است و فقط برای چیزهای با ارزش زحمت می‌کشد و کار برای «بقیه چیزها» را ترجیح می‌دهد یا به فردا موکول کند یا فعلاً استراحت کند تا بعد ببیند چه می‌شود. پس من نتیجه می‌گیرم فردی همچون نور دیده که چنین نام زیبا و تک و با سلیقه‌ای بر سایتش می‌گذارد و علاوه بر سایر چیز ها، نشان می‌دهد که چه شخص دانشمندی است و با توجه به اقدامات عملی‌ وی در مورد «بقیه چیزها»، بله، بنده نتیجه می‌گیرم که این مووبل تایپ فارسی چیز خوب و با ارزشی است چون نور دیده را وادار کرده دست به عمل بزند به جای این که روی آن یکی دست بگذارد.
این ها توضیحاتی بود برای کسانی که لوگوی مووبل تایپ فارسی را دست چپ این صفحه مشاهده کردند.

پنجشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۷

آکادمیسین‌های سارق

خیلی فکر کردم عنوان این پست را چی بگذارم. با نهایت خویشتن‌داری و رعایت همهء جوانب، به عنوانی که ملاحظه می‌فرمایید، رسیدم.
این لینک را ملاحظه بفرمایید، اسم‌ها همه آشناست! تا الان که سه صفحه است.
من از طریق این صفحهء بالاترین لینک فوق را پیدا کردم. در همین صفحهء بالاترین به لینک‌های بیشتری اشاره شده است

شنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۷

The Way We Live Now

بله، اینطوری است!
یک فردی که به ضرس قاطع ژورنالیست است، مدتی است توی اینترنت دنبال بتی فرایدن می‌گردد (تا یک مطلب سرهم کند) و گذارش به بنده منزل هم افتاده.
این فرد حتماً حتماً دو تا امتیاز برای خودش قائل است: یکی این که تلفظ اسم سرکار علیه بتی خانم را درست بلد است و دومی این که اصلاً خبر دارد چنین فردی وجود داشته.
من که زبانم مو درآورد بس‌که از سرقت نوشتم. هر کس توی روزنامه‌ها چشمش به چنین مطلبی خورد، از جانب من وکیل است پوزخند بزند.
*
عرض حضور شما که بنده مزاحم تلفنی دارم. یک مقدار هم دچار اسهال مزاحمت است و از شماره ها و شهرهای مختلف زنگ می زند. بالاخره تصمیم گرفتم ازش تشکرکنم. رفتم مخابرات. گفتند هر بار که مزاحم شد بیایید گزارش بدهید. موضوع اسهال را گفتم.گفتند سیم کارتت را عوض کن! لابد حالت قیافهء من را می‌توانید حدس بزنید! خلاصه گزارش دادم و مرخص شدم.
از آن‌جایی که دستور داده بودند هر بار مزاحم شد، مراجعه کنم، و عطف به ناراحتی مزاجی مزاحم، برای بار دوم و اطلاع دو شمارهء دیگر مراجعه کردم. گفتند بهتر است بروی دادگستری!
( قیافهء بنده؟!) باز هم از کارمند محترم درخواست کردم کارش را بکند و این توصیه ها را پیش خودش نگه‌دارد. اما فکرکنم بار سوم که بروم، خودشان مرا کت بسته تحویل کلانتری یا اوین بدهند.
بله، اینطوری است!