شنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۷

قصه قصه، نون و پنیر و پسته

دوستان، اگر شهر قصهء بیژن مفید را ندیده‌اید یا نوار آن را نشنیده‌اید، عرض کنم که جزو معلومات عمومی و میراث فرهنگی ماست و به نظر من لازم است بدانید که چه بوده این تأتر.
در همین اینترنت سرچ بفرمایید در طبق اخلاص عرضه شده است.
اما غرض بنده یادآوری شتر معرکه‌گیر شهر قصه است. یا نه، پیامد معرکهء شتر است و آقا فیله، تنها ساکن بی غرض و مرض و سلیم‌النفس و بی دوز کلک شهر قصه.
بله، شتره معرکه گرفته بود و بعد دور گشت تا پول ها را جمع کند، چون این پول‌ها آن‌ها را از آتش جهنم دور می‌کند و بعد هم آنقدر از جهنم گفت و گفت که فیله زهره ترک شد و همینطور که اشک می‌ریخت، اسکناس ها را از جیبش در ‌می‌آورد و به شتر می‌داد و تند و تند تشکر می‌کرد که این‌همه لطف دارد و او را از چنین عذاب الیمی نجات می‌دهد.
حالا چرا این قضیه یادم آمد؟
خیلی ببخشید، در مثل مناقشه نیست. و مصداق این قصه البته عدهء بسیار قلیلی هستند بلا تشبیه.
دوستانم می روند پیش ناشرها و وقتی یکی دلش به رحم آمد، مراحل مختلف چاپ را، صد رحمت به هفت خوان، سپری می‌کنند و بعد نوبت مرحلهء آه و ناله می‌رسد که: فقط می‌خواستیم به شما لطف کنیم وگرنه این کار ها به هیچ‌وجه جنبه مادی برای ما ندارد و فقط موضوع حفظ و اعتلای فرهنگ این مرز بوم است و این که چنین استعدادی مثل مال شما سرخورده نشود و در این فضای مسموم مبادا شما دست از نوشتن بشویید و هرچند هیچ انتظار فروش نداریم چون خودتان می‌دانید که اسم و رسم باید داشته باشید و موضوع اصلاً استعداد و هنر و قابلیت نیست، یکی اسم در‌می‌کند و یکی نه... و آنقدر ناله می‌شنوند که تمام مدت در فکرند که چه‌جوری این ضرر گنده‌ای را که به ناشر زده‌اند جبران کنند، از چه راهی برای کتابشان خریدار پیدا کنند و خلاصه قبل از ترک محضر ناشر کم مانده مثل آقا فیله دست کنند توی جیبشان و علاوه بر دستمال برای پاک کردن اشک، اسکناس پشت اسکناس در بیاورند و تقدیم ناشر کنند تا از سر تقصیراتشان بگذرد.

سه‌شنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۷

یاستین گوردر

من هر وقت از یاستین گوردر کتابی می‌خوانم، احساس می‌کنم نویسنده قبل از نوشتن گفته: خدایا با این همه معلومات چه کنم؟!
بورخس می‌گوید: رخ‌کش کردن معلومات و از بالا به خواننده نگاه کردن، بدترین نوع نویسندگی‌است.
منظورش این است که نویسنده بلا نسبت مثل ژورنالیست ها می‌شود!

پنجشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۷

گروه کولی‌ها

کارکاه داستان‌نویسی اینترنتی زیر نظر منیرو روانی‌پور.
به نظر من که کار فوق‌العاده‌ای می‌آید. چرا هنوزصدای اغوال اینترنت در نیامده؟

شنبه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۷

قصه‌های جزیره

بچه‌ها به پدر مادرهایشان زنگ زدند و گفتند زود خودشان را برسانند. بعد وحشتزده کز کردند و لرزیدند و به صدای همهمه و شعار و بدو بیراه آن پایین گوش دادند تا قاضی برسد.
قاضی نصفه شبی با سمبهء پر زور رسید. چند تا لیچار بار افسرها کرد و دستور داد سرباز وظیفه‌ها جلوی چشم‌های ترسیدهء بچه‌ها، افسرهای مافوق خود را که لباس سیویل تنشان بود، به قصد کشت بزنند. آن‌چنان تحقیرآمیز با سرهنگی که خبردار ایستاده سلام نظامی می‌داد، حرف زد که بچه‌ها فکر کردند الان است که یک سیلی حوالهء فرمانده کند. گفت پدرتان را در می‌آورم که آبروی دولت مرکزی را می‌برید.
به بچه‌ها گفت، آدم حسابی به این جور‌جاها نمی‌آید. بچه‌ها فکرکردند همیشه با صد، صد و پنجاه‌ تاحل می‌شد، کی فکر می‌کرد کار به این‌جا بکشد.
به مردم خشمگینی که آن پایین جمع شده بودند توپ و تشر زد و تهدید کرد که صدایتان در بیاید همه‌تان را می‌بریم آن جا که عرب نی می‌اندازد. و مردم عقب نشستند.

بچه‌ها را انداختند توی یک اتاق پر از شپش. برایشان صورتجلسه تنظیم کردند که: تست الکل مثبت، تست مواد مخدر مثبت. رفتار خارج از اخلاق همراه با مقاصد مشکوک.

روزنامه‌ها نوشتند چند مرد ناشناس به یک مهمانی که همگی در حال عملیات مشکوک بودند، وارد شدند و کلانتری محترم به موقع وارد عمل شد و از ادامهء اعمال شیطانی و سودجویی مردان ناشناس جلوگیری کرد.

پدر و مادر بچه‌ها هنوز که هنوز است دنبال کار بچه‌هایشان می‌دوند.

بقیه هم به خوبی و خوشی تحت نظام پاک و پاکیزه‌ زندگی می‌کنند و دعاگوی پلیس و قاضی و سیستم قانون‌مند و وظیفه‌شناس هستند.

یکشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۷

؟

مجید اسلامی در مطلبی درد دل کرده که از اتهامات (دلایل؟) لغو نشریه‌اش، هفت، یکی این بوده: «...چاپ عكس بازیگر فاسد آمریكایی جانی دپ روی جلد...»
فکرکردم اگر یک مجله‌ای روی جلدش عکس سردار فاسد یا استاد فاسد دانشگاه زنجان را بیندازد، دَرَش را می‌بندند؟
پست این طلبه را هم ببینید.

سه‌شنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۷

هر چه کم سوادتر، کم ظرفیت‌تر

این‌جا جای عاشقان زبان مادری است. (یعنی لطفاً بکشید کنار!)
بنده از بس خائنین و بی‌توجهان به این زبان را دیدم، کمر همت به ترجمه بستم وگرنه به بسیاری از هنرهای دیگر آراسته‌ام! ( منظورم این‌است که نیز آراسته‌‌ام! خفض جناح است دیگر!)
کامنتی بلند بالا و چند صفحه‌ای و پینگلیش از خائفی با نام مستعار، دریافت کردم که جهت مکدر نشدن خاطر بازدید کنندگانِ اندک و گزیده‌ام، آن را از صفحهء روزگار مجازی زدودم، امید که در فاصلهء ارتکاب شخص فارسی ندان و قلع و قمع این‌جانب، کدورتی خاطر کسی را نیازرده باشد.
از شما چه پنهان، از آن‌جایی که دوست‌داران، به بیان الفاظ مختصر اکتفا، عبارات قل و دل‌شان، تا عمق وجود را محظوظ می‌نماید، پس عداوت ِ چنین روده‌درازیِ مطولی (حشو و اطناب پست پیشین!) آن هم تو یک وجب کامنت‌دونی، مفروض بود. لذا، از آن درازگویی بجز یکی دوجملهء اول و آخر و وسط نخواندم. نه، خودمانیم، شما می‌نشینید چند صفحه پینگلیش بخوانید؟ من که عادتم فراموش شده.
به این افراد که دلی پر دارند و شهوت کلام، توصیه می‌کنم که یک، بروند توی سایت و وبلاگ خودشان، پنبهء بنی بشر را بزنند، آدم حسابی نمی‌رود دم خانهء مردم به عربده کشی، خدای ناکرده بقیه می‌فهمند از کجا آمده، از آن‌جا که گفته‌اند، تا مرد سخن نگفته باشد... و دو، کسی که توی خانهء شیشه‌ای نشسته سنگ پرتاب نمی‌کند.
این شد که برای کامنت‌دونی تأییدیه گذاشتم، هر چند که بازدید کنندگان قلیل این‌جا، عشق کامنت‌گذاری نکشته‌ات‌شان که شرمنده باشم.

اندر مزایای سریال‌های آبکی و خواص گوش

دوستی دارم که توی مدرسه زبان دومش فرانسه بوده و لیسانس هم از فرانسه گرفته است. می گوید –لابد شما می‌دانستید، من نمی دانستم- فرهنگستان زبان فرانسه، هر ماه یک جزوه اصطلاحات جدید را که بین مردم رایج شده، بیرون می‌دهد.(همان حفن و این چیزهای خودمان. البته حتماً اصطلاح های علمی هم توی این جزوه هست!) گاهی یکی دو صفحه است گاهی بیشتر. می‌گوید من عضو هستم و برایم می‌رسد ولی نمی‌خوانم یا اگر می‌خوانم یادم می‌رود و هر وقت می‌روم فرانسه خوب حرف‌ها را متوجه نمی‌شوم.
ایرانی‌هایی‌هم که پس از سال‌ها این‌جا می‌آیند، بعضی چیز‌ها را خوب متوجه نمی‌شوند. منظورم از همهء این بدیهیات، مشکلات ترجمهء مثلاً متن انگلیسی در ایران یا نویسندگی به زبان فارسی در خارج است.
همین سریال‌های آبکی –چه وطنی چه خارجی- اگر تحمل و طاقت دیدنش را داشته باشیم، کمک می‌کند به زبان زنده دسترسی پیدا کنیم یا بیشتر دسترسی پیدا کنیم.
یادم می‌آید که فیلم «ده» کیارستمی را در خارج می‌دیدم، یک جا یکی از پرسوناژها با مقنعه بود. دوستی که سال‌هاست خارج است پرسید: منظورش این است که خیلی مؤمن است؟ گفتم نه، یعنی از سرِکار آمده.

به قول آقای ابطحی، همین‌طوری گفتم!

دوشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۷

ترجمه، گل آقا، اطناب

کتابی را که امسال با سر و صدا برندهء جایزه شد، می‌خواندم.
ترجمه سرشار از حشو ( و حشو قبیح) و درازگویی است. یاد ترجمه‌ای از گل آقا افتادم. رفتم پیدایش کردم و دیدم نه، مصداق حشو نیست اما درازگویی چرا. ببینید و لذت ببرید:

گزیدهء دوکلمه حرف حساب
1368-1363
سروش1369
یک‌شنبه 9/12/1366

"دیوان شاعر عرب «امرؤالغیظ» را مطالعه می‌کردم که ناگهان چشمم افتاد به یک مصراع، چنان حظ و کیف و لذتی از آن بردم که دیدم حیف است خوانندگان را بی‌نصیب بگذارم.
...

«پَرتَنی فی چالَه یَوماً واژگونی، یا حبیبی!»

ترجمه:« در چالهء خیابان پرت شدم، به درستی که نمی‌دانستم از کجا جلوی پایم سبز گردیده است و در آن معلق گردیدم. ای محبوب من! مگر معلقات سبعه را نخوانده‌ای؟ پس این فردوسی طوسی داستان بیژن و منیژه را همین‌جور کشکی برای خودش سروده؟ ای معشوق بی‌وفا! ادارهء اطفائیه را بگو نردبان بیاورد و مرا از چاله دربیاورد که می‌باشد چون چاه بیژن تنگ و تاریک! و مرا دیگر نه دست و پای سالم مانده است و نه اتومبیل ما را فنر! هلا(!) یا خیمگی خیمه فرو هل! که در این خیابان شتر با بارش گم می‌شود از فزونی چاله! و اگر شترت گم شد، دیگر به ما هیچ ربطی ندارد! این لامروت که چاله نیست، چاه ویل است! به تحقیق که در زمان شهردار سابق هم چاله بود، اما نه به این درشتی! و من می‌ترسم شهردار عوض شود و من همچنان در توی چاله مانده باشم. به درستی که...»
البته ترجمهء آن مصرع هنوز تمام نشده! اما ترسیدیم کسانی، که نه از شعر عرب سررشته و اطلاع دارند و نه از اصول فن ترجمه و نه از هیچ جای دیگر، به ما اعتراض کنند که...

...
این «امرؤالغیظ» با آن «امرؤقیس» هیچ نسبتی ندارد، الا یک نسبت دوری!
... "


خب من همین قدرش را تایپ کردم. سه نقطه ها از من است غیر از سه نقطهء متن ترجمه که گل آقا خودش می‌گوید هنوز تمام نشده.

شنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۷

فقط ما را دوست بدارید

تصمیم رضازاده برای کنار گذاشتن ورزش، مثل مرگ تختی بود، هیچ‌کس علت آن‌را باور نکرد.

سه‌شنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۷

دلتان می‌خواهد نویسندهء مورد علاقه‌تان را ببینید؟

می‌گویند کسی که آثار نویسنده‌ای را دوست دارد و دلش می‌خواهد او را ببیند، شبیه کسی است که چون پَتهء مرغابی دوست دارد دلش می‌خواهد یک مرغابی ببیند!
در مورد دلسردی از مواجهه با آدم‌های مشهور یا نسبتاً شناخته شده، اظهار نظرها سرسری است -نویسنده‌ها معمولاً کوتاه قدتر و پیرتر و معمولی تر از حد انتظار شما هستند- اما نگاهی منحوس تر از گفته بالا هم وجود دارد: برای این که آدم پَته درست کند بعد بخورد، اول باید مرغابی را بکشد. خب؟ چه کسی می‌کشد؟

منبع: یک کتاب از مارگارت آتوود!!

یکشنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۷

Is she just an actress?

در فیلم The Aviator جناب خلبان هاوارد هیوز، با تحقیر، به کاترین هپبورن می‌گوید:
You’re just an actress.
واقعاً کسی جرأت دارد همچین چیزی را با آن لحن تحقیرآمیز به ترانه علیدوستی بگوید؟
آفرین به تو دختر خوب.

جمعه، تیر ۲۸، ۱۳۸۷

بارت

جان بارت در سال1973 ، برای خیمرا، برندهء جایزهء کتاب ملی شد.
متن زیر نامهء پذیرش جایزه است:

"گوته در نامه‌ای به دوک وایمار می‌نویسد: « من متقاعد شده‌ام که رد نشان عالی همان‌قدر ‌بی‌شرمانه است که لجوجانه تشنهء گرفتنش بودن.» هرچقدر هم این جایزه‌ها بولهوسانه و گذرا باشد، من آن‌را می‌پذیرم. ما همگی عقیده داریم که جوایز ادبی فاجعه‌‌آمیز است ولی اگر هم جایزه‌ای نباشد، کسل می‌شویم، و با این‌حال برایمان خوشایندتر است که وقتی جایزه نمی‌بریم شانه‌هایمان را بالا بیندازیم. به نظر من، یک جایزهء ادبی ارزشمند آن است که گاهی هم بدون توجه به‌ شایستگی ‌نویسنده‌، به او اهدا شود."

فقط تصور بفرمایید یک برندهء جایزهء ادبی خودمان، موقع جایزه گرفتن، به‌جای تشکر از خاله و عمهء دست‌اندر کاران و تأیید حسن داوری، همچین حرفی بزند!

دوشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۷

از رنجی که می‌بریم

به عنوان یک خواننده
داستان سرقت شدهء «آهوی رمیده» مرضیه ستوده در همشهری خانواده را کلمه به کلمه با اصل آن مقایسه کردم و برای دستکاری و حذف و ملاحظات نشریات به حال خودمان گریستم. (شما باور نکنید، گریه نکردم، گریستم را برای خوش‌آهنگی‌اش نوشتم، به زمین و زمان بد و بیراه گفتم.)
خود- مم.یزی همشهری لطافت داستان را گرفته، حذف‌های گستاخانه‌اش، انگار که التماسش کرده‌اند به هر قیمتی داستان را چاپ کند، غیر از حس ارباب منشی توجیه دیگری ندارد. (هم از قِبَلش پول به جیب بزنید و هم ارباب و طلبکار؟ چه رویی والله!)
دستکاری بی‌سلیقه، و سر صبر، طوری است که به نظر زنجیرهء بازخوانان و خط قرمز کشان ِ همشهری هیچ‌کدام غیر از نثر سر راست کتاب‌های مدرسه، نثر دیگری نخوانده‌اند. بنابراین مثلاً «.... تکه تکه‌هایم را این‌جا، آن‌جا که رها کرده بودم یا درغفلتی جا گذاشته بودم، مجموع می‌کرد...» تبدیل شده به «... تکه تکه‌هایم را این‌جا، آن‌جا که رها کرده بودم یا درغفلتی جا گذاشته بودم، جمع می‌کرد...»
...
جایی از داستان راوی موهایش را پسرانه می‌زند. این قسمت حذف شده. چرا؟ خط قرمز؟ واقعاً عقیدهء امام جمعهء محترم مشهد (همین قدر صفت بلد بودم) که این همه نسبت به موی زنان حساسیت نشان می‌دهد و آن را ام‌الفساد می‌داند، ناظر بر سانسور و ممیزی است؟
دیگر بیش از این داغ دل مرضیه ستوده را تازه نمی‌کنم.

سه‌شنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۷

حدیث مکرر سرقت

در باب سرقت و چاپ داستان آهوی رمیده مرضیه ستوده در همشهری خانواده 12 تیرماه 1387
با ویرایش بی‌سلیقه و حذف و اضافات


مطلب زیر نامهء مرضیه ستوده به دست‌اندر کاران همشهری است:
***
مسئولین محترم

با اجازه‌تان به من (مرضیه ستوده) خبر رسید که نشریه‌ی همشهری ِ خانواده در تاریخ 12 تیرماه، داستان "آهوی رمیده" را بازچاپ کرده است.
آدرس ایمیل بالای داستان هست چرا شما با من تماس نگرفته‌اید؟ چرا ذکر منبع نکرده‌اید؟ این داستان در سایت سخن است و زیر داستان نوشته شده: بازچاپ داستان با اجازه‌ی نویسنده مجاز است و در غیر این صورت پیگرد قانونی دارد. یعنی شماها که این‌کاره‌اید، ابتدایی‌ترین پرنسیپ حشر و نشر را نمی‌دانید؟ حتما می‌دانید اما اهمیت نمی‌دهید؟ یعنی وجدان کاری ندارید؟ اصلا واژه‌ی "وجدان" در فرهنگ لغات شما وجود دارد؟ می‌دانم حق مولف در ایران عزیز وجود ندارد اما یک تماس کوچک جلوی این توٌحش و تعدٌی را می‌گیرد. بعد من دو ایمیل برای شما فرستاد‌ه‌ام چرا جواب نداده‌اید؟
چندی پیش نشریه‌ی وزین و گران سمرقند در ویژه نامه‌ی هرمان هسه، ترجمه‌ای از من را با عنوان کودکی و جادو که روی سایت دوات است، چاپید و منتشر کرد بدون کوچکترین تماس با سایت دوات یا مترجم. بعد من به مدیر مسئول محترم سمرقند هی ایمیل فرستادم گفتم حداقل یک نسخه برای خودم بفرستید. تا بالاخره مسئولشان جواب داد. یک خانمی بود برایم نوشت که: عزیزجان پاشو بیا فلان کافه تا تو را ببینیم. من هم نوشتم: عزیز جان من راهم خیلی دور است...
حالا اگر شماها همین داستان "آهوی رمیده" و آن‌ها آن "کودکی و جادو" را یکبار درست از اول تا آخر بخوانید خودتان دلتان نمی‌آید انقدر بی پرنسیپ باشید. حرف از هرمان هسه شد یک گریزی هم ما بزنیم. هسه معتقد بود که نویسنده نمی‌‌تواند اجتماع را اصلاح کند اما سیاست‌مداران می‌توانند روزگار نویسنده‌گان را سیاه کنند. حالا نقل روزگار ماست، سانسور و ممیزی و مفتٌش ِ نستوه و به قوت خود باقی از آن طرف، دله دزدی و سرقت و تهمت و کم‌محلی و حذف و دهن کجی در فضای دموکراتیک ِ وب، از این طرف. بعد من باید در تورنتو بنشینم و مثل زن‌های طالبان که هیچ حق و حقوق و صدایی ندارند، هی جزٌ جگر بزنم و هیچکس هم نگوید ابولی خرت به چند...
مسئولین محترم همشهری، لطفا به این نکته خوب توجه کنید، من آرزویم است که داستان‌ها و ترجمه‌هایم در کشورم چاپ و منتشر شود و اگر تا به حال اقدام به چاپ آنها نکرده‌ام به دلیل تیغ سانسور بوده است. داستان "تاپ تاپ خمیر" که داستان برگزیده شد بعدها لطف کردند و آن را در مجموعه‌ی داستان‌های برگزیده چاپ کردند. وقتی تهران بودم در یک کتاب فروشی چشمم افتاد دیدم و یک ذوقی هم ته دلم رمبید. اما بعد دیدم که این جا آن جا از جمله‌ها کش رفته‌اند و در نتیجه ضرباهنگ جمله‌ها شکسته بود و بعد بغض بود که در گلو شکست و بعد دیدم یک صفحه کامل از داستان زده‌اند! آن یک صفحه، روایت تجربه‌ی طعم اولین بوسه بود که نه شهوانی بود و نه هیچی، فقط عطرش در زمان جاری بود.
مسئولین محترم همشهری
لطفا جواب مرا بدهید؟ آیا از داستان زده‌اید؟ جمله‌ای را حذف کرده‌اید؟
مسئولین محترم، اگر کسی بچه‌ی شما را بدزدد خوب است؟ اگر بچه‌ی شما را تیغ تیغ ومثله کنند بعد دور شهر بگردانند خوبست؟ آیا انقدر همدلی دارید تا درک کنید من چه احساسی دارم؟ آیا شما که در بستر فرهنگ و ادب معیشت می‌کنید جوابی برای من دارید؟ یا من نشسته‌ام در تورنتو و می‌گویم لنگ‌اش کن.
با احترامات فائقه
مرضیه ستوده
بعد التحریر: از وبلاگ مرغ آمین برای انتشار این وجیزه سپاسگزارم. شاید که وقت قرین شود و هنگام این بازتاب‌ها آمین بگوید و مستجاب شود.

دوشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۷

بارون درخت نشین

این هم بارون درخت نشین ِ ایتالو کالوینو در عالم واقع و مصداق «طبیعت از هنر تقلید می‌کند» ِ پیراندللو در مرحوم ماتیا پاسکال.

یکشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۷

آفریقای جنوبی

بخش چهار
مرگ آپارتاید
و غرض بنده

در فوریه 1990، پارلمان آفریقای جنوبی در شروع کار خود (تحت فشار جوامع بین‌المللی) محدودیت فعالیت 33 سازمان اوپوزیسیون را لغو کرد و در 11 فوریه همان‌سال نلسون ماندلا بعد از 27 سال از زندان آزاد شد و گروه‌های مختلف اوپوزیسیون به تدریج مذاکرات را بر سر پایان دادن به قوانینی که به نفع اقلیت سفید پوست بود، آغاز کردند و در خلال این مدت کشتار مردم – از جمله ترور رئیس حزب کمونیست- از طرف دولت ادامه داشت که در گروه‌های طرف مذاکره با دولت بی اعتمادی به‌وجود می‌آورد.
رژیم آپارتاید تا سال 1994 که حزب کنگره در انتخابات برنده شد، در آفریقای جنوبی حکومت کرد.

بد نیست بدانیم:
صادرات کامپیوتر به آفریقای جنوبی از سال 1952 شروع شد. رژیم آپارتاید برای اجرای قوانین تیعیض آمیز خود –از جمله مثلاً ثبت نژاد در کارت ملی و محدودیت ورود و اقامت غیر سفیدپوست در بسیاری از مناطق- به سیستم الکترونیک پیشرفته نیاز داشت.
در سال 1970 رقم واردات کامپیوتر به آفریقای جنوبی یک‌صد میلیون دلار بود.
در سال 1977 فقط کشورهای آمریکا و انگلستان بیش از آفریقای جنوبی برای کامپیوتر هزینه می‌کردند.
75% کامپیوترهای رژیم آپارتاید از شرکت‌های آمریکا خریداری می‌شد. فروش چنین حجمی از کالا، علیرغم قوانین منع تجارت با آفریقای جنوبی، انجام می‌شد.
IBM بزرگترین شریک تجاری آفریقای جنوبی در بخش کامپیوتر بود.
جالب است بدانیم که هم قبل از انقلاب و هم بعد از آن، ایران بزرگترین شریک تجاری آفریقای جنوبی بوده و هست.

اما غرض:
مصاحبه‌ای از نادین گوردیمر خواندم که در دوران آپارتاید انجام شده بود. هرچند رژیم آپارتاید بعضی از کتاب‌های گوردیمر را مدتی ممنوع کرده بود، ظاهراً طول کشیده بود تا این برندهء نوبل ادبیات بفهمد در مملکتش چه خبر است. بخشی از این مصاحبه را می‌خواستم اینجا بیاورم –همان غرض- اما لازم بود ببینیم مطالبی که گوردیمر به آن اشاره می‌کند مربوط به چه فضای اجتماعی- سیاسی است.

یکشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۷

آفریقای جنوبی

بخش سه
رژیم آپارتاید

رژیمی بود که جداسازی و تبعیض نژادی را قانونی کرد.
حزب ملی (NP) آفریقای جنوبی از سال 1948 تا 1994 تحت رژیم آپارتاید دولت آفریقای جنوبی را در اختیار داشت، قوانین مختلف نژاد پرستی را در این کشور به تصویب رساند و با این کار بدعت قرن‌های پیشین هلندی‌ها و بریتانیایی‌ها را قانونی کرد.
تحت قوانین آپارتاید ساکنان کشور و مسافران به گروه‌های سیاه، سفید، رنگین‌پوست و سرخپوست طبقه‌بندی شدند.
این سیستم موجب مقاومت‌های داخلی شد. دولت آفریقای جنوبی به قیام‌ها و اعتراضات مردمی با خشونت پلیسی پاسخ داد که سبب حمایت‌های داخلی بیشتر از مقاومت‌ها و مبارزات مسلحانه شد.
دولت آپارتاید برای مقابله به دستگیری‌های بدون محاکمه، شکنجه، سانسور و ممنوعیت اوپوزیسیون سیاسی متوسل شدو فعالیت جناح‌های مختلف از قبیل کنگره ملی آفریقا، نهضت بیداری سیاهان، سازمان خلق آزانیان، کنگره پان آفریکنیست، جبههء متحد دموکراتیک، که همگی نهضت‌های ازادی‌خواهی بودند، ممنوع کرد.
علیرغم سرکوب و تبعید، مردم از این سازمان‌ها برای مبارزات ضد آپارتاید حمایت می‌کردند و در دورهء حکومت رژیم آپارتاید با نهضت‌های ضد آپارتاید بین‌المللی ارتباط‌هایی برقرار کردند.
آفریقای جنوبی سفید، روز به روز مسلح‌تر می شد، و با حمایت غیر مستقیم آمریکا، در مرزهای خود و در شهرک‌های سیاه‌پوست نشین می‌جنگید.
سازمان‌های ضد آپارتاید با مبارزان آزادی‌خواه در قارهء آفریقا ارتباط قوی داشتند و اغلب مقاومت مسلحانهء خود را علیه آپارتاید، بخشی از مبارزات سوسیالیستی علیه کاپیتالیزم می‌دانستند.
در سال 1973، معاهدهء بین‌المللی مجمع عمومی سازمان ملل اعلام داشت: که رژیم آپارتاید یک رژیم جنایتکار علیه انسانیت است و به منظور استقرار و حفظ سلطهء افراد یک گروه نژادی، افراد نژادهای دیگر را به‌صورت نظام‌مند سرکوب می‌کند.
تحت رژیم آپارتاید سیاه‌پوستان آفریقای جنوبی قانوناً از حقوق شهروندی محروم شدند و می‌بایست در قلمروی که یک دهم خاک آفریقای جنوبی بود به عنوان «سرزمین مادری» مستقر شوند. حدود و ثغور این قلمرو همان محدودهء دورهء امپراتوری بریتانیا تعیین شده بود. با این حال، بسیاری از سیاه‌پوستان آفریقای جنوبی ساکن این محدودهء «سرزمین مادری» نشدند. سیستم «سرزمین مادری»، سیاه‌پوستانی را که در حوزهء آفریقای جنوبیِ سفید زندگی می‌کردند از بسیاری از حقوق و امتیازات محروم کرد، از جمله از حق رای. این «سرزمین مادری» در مناطقی از کشور بود که پایین‌ترین تولید اقتصادی را داشتند.
رژیم آپارتاید تحصیلات، خدمات درمانی و سایر خدمات عمومی را جدا کرده برای سیاه‌پوستان استانداردهای نازل‌تری اعمال می‌کرد.
نظام آموزشی برای سیاه‌پوستان طوری طراحی شده بود که سیاهان فقط می‌توانستند کارگر شوند.
چند نمونه از قوانین آپارتاید:
-قانون ممنوعیت ازدواج بین نژادهای مختلف 1949
- قانون ثبت 1950 که به موجب آن در کارت ملی افراد 16 سال به بالا نژاد هم ذکر می‌شد.
- قانون نواحی مختلف کشوری 1950. این قانون کشور را به نواحی مختلف تقسیم کرد و از آن‌جایی که مبنای سایر قوانین جداسازی است، اهمیت دارد.
- قانون ممانعت از سکنای غیر قانونی و بدون مجوز 1951. که به دولت اجازه ‌می‌داد زاغه‌های سیاهان را در مناطق فقیر نشین خراب کند.
-شرط جداسازی امکانات رفاهی، قانون 1953 . که افراد نژادهای مختلف را از استفاده از تسهیلات رفاهی یک‌سان از قبیل رستوران، استخر شنای عمومی و توالت عمومی ، منع می‌کرد.
- قانون آموزش و پرورش 1953. که وزارت آموزش و پرورش را موظف می‌کرد تا امکانات آموزشی پست‌تر برای سیاهان فراهم کند: «به منظور کنترل آموزش بومی، تصلاحات به‌این صورت انجام خواهد گرفت که افراد محلی از طفولیت درک کنند که برابری نژاد اروپایی برای آن‌ها نیست.» و به این ترتیب 17 نوع سیستم استاندارد آموزشی در کشور به وجود آمد.
و الی آخر...
منبع

یکشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۷

نویسنده‌ای که به کتاب نخواندن افتخار می‌کند

اگر بشنوید نویسنده‌ای که کتابش با استقبال – احیاناًخواص و عوام- مواجه شده مدعی است که پنچ شش سال است کتاب نخوانده و پایش به کتاب‌فروشی نرسیده، چه حالی می‌شوید؟

البته اگر از حلقهء دوستانتان باشد چپ و راست لینکش را توی بوق می‌کنید از زور خوش‌حالی.

«... البته شايد پنج، شش سالى مى‌شود که من به کتاب‌فروشى نرفته باشم و کتابى هم نخريده و نخوانده باشم...»

گوش و زبان

چند روز پیش کتاب «بیلی باتگیت» را دوباره دست گرفتم. اولین بار درست ده سال پیش خوانده بودمش! قصدم این بود که ببینم نجف دریابندری با آن‌همه however ها و well ها چکار کرده‌است.

رسیدم به یک قسمت که راوی جوراب زنی را توصیف می‌کند: «...جوراباش زانوهاش شل (یا پاره؟) شده بود...» با مداد کردمش: «...زانوی جوراباش...» بعد دوباره این قسمت را خواندم. یک‌دفعه مثل منتقد غذای راتاتوی رفتم به زمان بچگی و یادم آمد که یک روز پدرم همان جملهء (دریابندری- فوق) من را به همین صورت اصلاح کرد و گفت: درست حرف بزن...

ادیت مدادی‌ام را خط زدم.

جمعه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۷

جی کی رولینگ

یک پزشک لینک سخنرانی جی کی رولینگ در مراسم فارغ‌التحصیلی دانشگاه هاروارد را در سایتش گذاشته و پیشنهاد ترجمه داده است.

همان‌طور که جناب دکتر می‌فرمایند،سخنرانی بسیار جالب و در خور تأملی‌است. (قابل توجه روشنفکران و ادیبان عزیز که در مقابل نویسندگان پرفروش خیلی قمپز در‌می‌کنند.)

این هم چند خط از سخنرانی نویسندهء هری پاتر:

Unlike any other creature on this planet, humans can learn and understand, without having experienced. They can think themselves into other people’s minds, imagine themselves into other people’s places.

اما در مورد ترجمه کردن: دکتر جان! ژورنالیست‌ها کمین کرده‌اند!