یکشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۷

در راستای آه سرد کشیدن در ممالک با فرهنگ

پارلمان مجارستان



بوداپست و دانوب
***
پیش از این اشاره کردم به کثرت سفر به بوداپست و فرهنگ آن مرز و بوم.
حالا یک چیز دیگر برایتان تعریف کنم با حواشی.
ما در بخش –بیشتر- مسکونی شهر زندگی می‌کردیم، بودا. بخش تجاری شهر آن طرف دانوب بود، پِست، یا به قول خودشان پِشت.
خانه‌های مسکونی قدیمی، مثل همین‌جا، پارکینگ نداشتند یا داشتند و کافی نبود و مثل ما ماشین‌هایشان را کنار کوچه و خیایان پارک می‌کردند. هر خانه مشخصات ماشینش را به شهرداری منطقه می‌داد و آن مشخصات توی نوت بوک پارک‌بان‌ها بود و در هر کوچه و هر قسمت از خیابان‌ها مشخص بود که چه اتومبیل‌هایی اجازهء پارک دارند و بقیه جریمه می‌شدند. تقریباً هر ماه هم از شهرداری می‌آمدند دم خانه‌ها که اگر کسی ماشینش را عوض کرده یا دومی را خریده زحمت نکشد برود شهرداری و همان‌جا کارش را به قول شما ردیف کنند. بین بلوک‌ها، کوچه‌هایی بود که پارکومتر داشت برای، از جمله، مهمانان عزیز همچو نفس. ولی از آن‌جایی که این نفس‌ها « خفه می‌سازد اگر آید و بیرون نرود» فقط دو ساعت حق پارک می‌داد. یعنی زیر دو ساعت و اگر کسی، به خصوص در ساعات روز، می‌رفت و پارک را تمدید می‌کرد، یک برگه برایش می‌گذاشتند که بقیه هم آدم‌اند قربان. و دیگر نمی‌شد چانه زد که من ترکش خوردم توی جنگ و زمان حکومت کمونیستی زندان بودم و از این حرف‌ها. اما برای کسانی که بیش از دو ساعت باید پارک می‌کردند، دورترک، محوطه‌هایی بود که تا هشت ساعت اجازهء پارک می‌داد و معمولاً نزدیک شرکت‌ها و ادارات. این محوطه‌ها همیشه به محل کار مردم دورتر بود تا ایستگاه اتوبوس و مترو. برای همین همه تشویق می‌شدند که با وسایل تقلیهء عمومی این‌طرف و آن‌طرف بروند. مثلاً با مترویی که از زیر دانوب رد می‌شد مبادا قیافهء زیبای شهر را خراب کند و هر بار که می‌گذرد منظرهء دانوب و پل‌های زیبای آن را، که یکی‌شان را مهندس ایفل ساخته بود، تحت تأثیر هیکل نتراشیده و نخراشیده و صدای ناهنجارش قرار ندهد.
در قسمت پِست، پارکومترها و هزینهء پارکینگ گرانتر بود و طرح ترافیک داشتند. هرکس اجازهء ورود به طرح را خریده بود و می‌خواست هزینهء گران پارکینگ را بدهد تا همه ماشین خوشگلش را ببینند، صبح‌ها، مثلاً، یک ساعت بیشتر توی راه می‌ماند تا آن‌هایی که با وسیلهء نقلیهء عمومی راه افتاده بودند.
برای همین صبح‌ها رنیس اداره‌تان، استادتان، و به قول شما مقاماتی را که ایرانی جماعت رنگشان را نمی‌بیند، توی مترو و اتوبوس می‌دیدید.

عرض مرتبط:
وقتی گفت‌وگوهای کشورهای اتحادیهء اروپایی گرم بود با یکی از مسولین مجارستان مصاحبه کردند که شما باید درهایتان را به روی کالاهای اروپا باز کنید و نمی‌توانید محدودیت یا عوارض گمرکی وضع کنید، چه خواهید کرد؟ مثلاً یک گیلاس شراب شما قیمت یک بطری، یا گرانتر از، شراب اسپانیاست. همین صنعت شراب‌سازی شما را ورشکسته می‌کند. آقای مجارستانی جواب داد: خب اگر کسی فرق شراب ما شراب اسپانیا را نمی‌فهمد، برود شراب اسپانیایی بخورد.
- چی به اروپا صادر می‌کنید؟
- فرهنگ.

پنجشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۷

احادیث مکرر

حدیث اول
به قدمت انقلاب اکتبر

یکی بود یکی نبود. دخترکی بود چهارده پانزده ساله، با ادب، درس‌خوان، نور چشم و دردانهء بابا. یک روز توی دبیرستان، خانمه آمد گفت فردا چادر با خودت بیار باید سربند بسیجی بزنی ببریمتان فرودگاه برنامهء تظاهرات به نفع مردم غزه است. دخترخانم گفت اگر به بابام بگم می‌خوام با بسیج برم تظاهرات از این مدرسه دَرَم می‌آره. خانمه گفت به به، چشمم روشن! اسم کوچک بابات و محل کارش را فوراً بده ببینم. در ضمن برای اطلاعتون بگم که اگر فردا با چادر نیایی خودمان با نمره انضباط صفر از مدرسه بیرونت می‌کنیم. بعد ببین بابا جانت جایی را پیدا می‌کنه که اسم نور چشم دردانه‌اش را بنویسد؟
باباهه روزبعد که دخترک را دم مدرسه پیاده می‌کرد، چادر تا شده را دستش داد و تمام راه را تا اداره به جبهه‌ها فکر کرد.
بعد هم همه به خوبی و خوشی زیر سایه حکومت عدالت پرور زندگی کردند.

حدیث دوم
تفسیر طبری

به موسی وحی رسید که سی روز به کوه طورسینا برود، روزه بگیرد تا دهانش بوی دهان روزه‌داران را بگیرد، پس از آن خدای عزوجل تورات و شریعت را به او بدهد. بنی اسرائیل گفتند باید پیران ما با تو بیایند تا حرف تو را تصدیق کنند. سامری ِ زرگر که از کسان موسی بود، می‌توانست جبرئیل را ببیند چون از پر چبرئیل شیر خورده بود. و داستان از این قرار است که آن زمان که فرعون کودکان را می‌کشت، مادرش او را به کوهی برده بود و زیر سنگی گذاشته بود که: خود بمیرد بهتر است تا او را بکشند. کودکان بسیاری شبیه سامری بودند و هر کودکی که به این صورت در کوه رها می‌شد، خدای عزوجل جبرئیل را می‌فرستاد تا پرش را به دهان کودک بگذارد. و هر کودکی از پر جبرئیل شیر خورده بود می‌توانست او را ببیند. پس سامری جبرئیل را دید که پیغام خدای عزوجل را به موسی می‌رساند. به بنی اسرائیل گفت چه مردمان ابلهی هستید که «پیغامبر خدا را همی استوار ندارید، شما را هلاک باید کردن.» و قسم خورد که خودش بنی اسرائیل را هلاک کند چون هم از موسی حجت خواسته بودند و هم وقتی خدای عزوجل موسی و بنی اسرائیل را از دریا بیرون آورد به دیه‌ای رسیدند که مردمانش گاو پرست بودند و بنی اسرائیل به آن مردم نگاه کردند و گفتند: موسی برای ما هم خدایی بیاور تا او را بپرستیم. موسی گفت:چه آدم‌های جاهلی هستید، خدای به این خوبی که شما را از دریا سالم بیرون آورد و دشمن‌تان را هلاک کرد، حالا یک خدای دیگر می‌خواهید که او را بپرستید. سامری که این را شنید گفت عجب مردمان خری [عیناًً نقل از تفسیر طبری] و سوگند خورد که این بنی اسرائیل را بکشد و حالا که می‌دید می‌خواهند هفتاد مرد با موسی به کوه طور سینا بفرستند بیشتر «حرص» خورد.
...
خلاصه همان‌طور که می‌دانیم موسی به دستور خدای عزوجل اقامتش را در کوه طور سینا تمدید کرد و بنی اسرائیل «دل‌تنگ» شدند، سامری گفت بروید و آن زر و سیم قبطیان را که از دریا بیرون آورده‌اید و حلال نیست بیاورید تا من موسی را برایتان پیدا کنم.
از آن‌طرف، هر کس که می‌توانست جبرئیل را ببیند، خاک زیر قدم او را به هر جا که می‌انداخت آن چیز به حرف می‌آمد. پس سامری از زر و سیم گوساله‌ای ساخت و خاک پای جبرئیل در آن گوساله انداخت و از گوساله صدایی در آمد مثل بانگ گوساله. سامری هم گفت: «این خدای شما و خدای موسی.»
...
از سیصد هزار نفر بنی اسرائیل دوازده هزار نفر گوساله پرست شدند. هر چه هم هارون می‌گفت نکنید که «خدای شما خدای آسمان است،» به خرجشان نمی‌رفت و به هارون می‌گفتند اصلاً تو موسی را از میان ما بردی ساکت شو و الا تو را می‌کشیم.
...
موسی که برگشت و وضع را دید «سر و ریش هارون همی گرفت» که تو که دیدی این‌ها گوساله پرست شده‌اند چرا دنبالم نیامدی؟ هارون هم گفت چون فکر می‌کردم خواهی گفت که قوم را به تو سپرده بودم چرا ولشان کرده‌ای و همه‌اش هم تقصیر سامری است. سامری به موسی گفت این‌ آدم ها را باید کشت با آن همه کاری که خدای تو برایشان کرد باز هم هفتاد مرد دنبالت فرستادند. من هم این گوساله را درست کردم که این‌ها بکشم.

جهت اطلاع رسانی: کتاب بائولودولینو نوشته اومبرتواکو ترجمهء رضا علیزاده، یادداشت مترجم نسبتاً مفصلی دارد که بخش‌هایی از ترجمهء تفسیر طبری به تصحیح حبیب یغمایی هم در آن است.

یکشنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۷

داستان‌نویسی در گروه اینترنتی کولی‌ها

منیرو روانی‌پور و همکاران در گروه اینترنتی کولی‌ها از داستان‌نویس‌های آماتور دعوت کردند تا داستان‌هایشان را بفرستند و احتمالاً بعد از نقد و بررسی داستان‌هایی را انتخاب کنند.
بنیاد گلشیری هم قبلاً داستان‌هایی را نقد و بررسی کرد و مثل همهء کارهایمان در محاق رفت.
این لیست داستان‌هاست ، بدون ویرایش.
این جدول انتخاب داوران، یعنی همکاران منیرو روانی‌پو، مرحلهء اول و این جدول در مورد نویسندگانی که داستان فرستاده‌اند و به سوالات گروه جواب داده‌اند و چند داستان را انتخاب کرده‌اند.
کار بسیار ارزنده و پر زحمتی است. قدر بدانیم.

جمعه، آذر ۲۹، ۱۳۸۷

فوت صدا کلفته

مارک فلت،صدا کلفتهء ماجرای واترگیت امروز مرد. گفتم شاید امروز به دلیل جمعه بودن، آه دموکراسی نکشیده باشید، یادآوری کردم.

یکشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۷

کامنت شما نشانهء شخصیت شماست

اهالی وبلاگستان بامعضل غربتی‌های کامنت‌گذار آشنایند، نیاز به توضیح اضافی نیست.
اما من می‌خواستم در یک پست در ستایش کار منیرو روانی‌پور و همکاران در گروه اینترنتی کولی‌ها بنویسم، آنقدر این‌دست آن‌دست کردم و آنقدر به روح و روان مخابرات با این اینترنت نفتی‌اش صلوات فرستادم تا این دو تا پست را دیدم. یکی در سایت منیرو روانی‌پور و یکی در کولی‌ها.
خدا آدم‌ها را کچل کند، حسود و بخیل نکند. یک کم دور تر از نوک دماغ را هم دیدن، والله و بالله فضیلت است. یعنی توی جامعهء پر حقد و حسد و کوتوله پرور ما فضیلت است وگرنه جاهای دیگر که ما آدمشان هم حساب نمی‌کنیم، امر بدیهی است.
به کارش حسودی می‌کنند، به شوهرش به پسر دستهء گلش – چشمم کف پاش- به موقعیتش.
شاید بدانید که منیرو روانی‌پور نویسندهء محبوب من نیست. نتوانسته‌ام با آثارش ارتباط برقرار کنم. فارسی‌اش به گوشم خوش‌آیند نیست. محلی نویسی‌اش – که بعد ها دستاویز بسیاری از نویسنده‌های تازه‌کار شد، برایم تکراری است. اما این‌‌ها دلیل نمی‌شود که برایش آرزوی موفقیت نکنم. برایش بسیار و بسیار خوش‌حال نباشم که حالا آن‌جاست. مرتب با خودم نگویم دستت درد نکند با این بچه تربیت کردنت. و چیز‌های خوب دیگر.
عجالتاً این را داشته باشید تا بعداً بروم سراغ آن پستی که مدام برای نوشتنش این‌دست آن‌دست می‌کنم.

سه‌شنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۷

نقد وبررسی خواهرم کلئوپاترا

جلسهء نقد وبررسی خواهرم کلئوپاترا به شوری این گزارش خلاصه نبود. محمد رضا گودرزی به انتقادات دو منتقد پاسخ داد و برای ادعای خود از نظریه پردازان نقل قول آورد. مثلاً (آن‌چه به خاطرم مانده) در مورد « ارجاعات فرامتنی بی کارکرد در داستان»، از قول یک نظریه پرداز دیگری گفت که بعضی از این ارجاعات که علی‌الظاهر در داستان کارکردی ندارند جزو لازم متن‌اند مثل دو نفر که به هم می‌رسند و سلام و احوال می‌کنند و پاسخ آن‌ها در متن استفاده‌ای ندارد(نقل به مضمون).

[اصلاً یکی نیست یه این نظریه پردازان نقد (که به قول بورخس کسی برایشان بنای یادبود نمی‌سازد) بگوید چرا هی می‌نشینید نظریه می‌دهید و هی نظریهء قبلی‌هارا با دلیل و برهان رد می‌‌کنید؟ بگذارید مردم کتابشان را بخوانند!]

در مورد آن قسمت از فرمایشات منتقدین که معتقدند: راوی اول شخص نشان دهنده این است که نویسنده دغدغه بیانگری دارد و می‌خواهد درد دل کند. بیشتر داستان‌ها اظهار نظرهای اجتماعی است شاید علتی تاریخی داشته باشد. سال‌ها نگذاشته‌اند خانم ها حرف بزنند و این داستان‌ها محمل مناسبی برای اظهار عقیده است. من یک سوال دارم ، آیا این امر را می توان عمومیت داد یا فقط چون در این فضای اجتماعی هستیم می‌توانیم نتیجه بگیرم –یا حدس بزنیم- که نگذاشته‌اند نرگس عباسی و امثال او در زندگی شخصی خود حرفشان را بزنند؟ مثلاً می‌توانیم این ایده را برای پروست هم به‌کار ببریم که «در جستجو...» را از منظر راوی اول شخص نوشته؟ (که لابد آندره ژید هم تا حدودی همین عقیده را داشته که به ناشر جلد اول این رمان چواب داده که ارزش چاپ ندارد – آدم حسابی سی صفحه از این پهلو به آن پهلو شدن را توصیف می‌کند؟!- و باعث شد پروست جلد اول را به هزینهء خود چاپ کند.) یا در مورد همین نویسندهء در حال حاضر پر طرفدار، هاروکی موراکامی، که دو کتابی که از او به فارسی ترجمه شده، به خصوص و به وضوح در مجموعه داستان "کجا ممکن است پیدایش کنم- نشر چشمه" تماماً راوی اول شخص دارد، می‌توانیم استناد کنیم که: نگذاشته اند حرف بزند و این داستانها محمل مناسبی برای اظهار عقیدهء او است؟

پنجشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۷

مژده به ژورنالیست‌های ذبل

داستان «بیداری» نوشتهء توبیاس ولف را با ترجمهء زیبای مرضیه ستوده در سایت باغ در باغ خلیل پاک‌نیا بخوانید.
به ادبیات دوستان و عاشقان زبان مادری که دغدغهء کلمه دارند توصیه می‌کنم این داستان را چند بار بخوانند. ببینید واژه ‌ها با چه دقتی انتخاب شده است.
بعد از تحریر: دربارهء عنوان که توضیح نمی‌خواهید؟!!

دوشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۷

نقد و بررسی خواهرم کلئوپاترا

جلسه نقد و بررسی خواهرم کلئوپاترا روز دوشنبه 4 آذر ساعت چهار و نیم بعد از ظهر در کانون ادبیات برگزار می‌شود.
آدرس: خیابان مفتح- روبروی ورزشگاه شیرودی- خیابان اردلان- پلاک 31

سه‌شنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۷

خواهرم كلئوپاترا


چند ماهی است که اولین کتاب نرگس عباسی به اسم «خواهرم كلئوپاترا» چاپ شده است. من بالاخره نفهمیدم یک کتاب یا یک نویسنده چطوری کشف می‌شود.

رادیو زمانه کتاب را معرفی کرده‌ است (scroll down). بخشی که در معرفی به آن اشاره شده، متن پشت جلد کتاب است.

آقای علی چنگیزی هم کتاب عباسی را معرفی کرده است و من خیال داشتم چیزی هم در این خصوص بنویسم ولی وقتی دوباره مطلب را خواندم منصرف شدم. لحن ژورنالیست های روزنامهء ایران و جام جم را داشت که بنده جوابی برای آن ندارم.

نرگس عباسی نویسنده مورد علاقه من است. برایم سخت است مطلب بی طرفانه‌ای دربارهء کتابش بنویسم. داستان استفراغ این مجموعه داستان، قبلاً در دیباچه چاپ شده بود و هنوز که هنوز است من را ول نمی‌کند.
اگر دنبال یک چیز جدید می‌گردید، خواهرم كلئوپاترا را بخوانید.

داستان «زاغه» از زبان یک رزمندهء خط مقدم جبهه است. لطفاً یادتان نرود که نویسنده زن است و تصادفاً سن و سالش آنقدر نیست که از خانوادهء درجهء اولش کسی به جبهه رفته و برایش تعریف کرده باشد. منظورم این است که در زمان جنگ تجربه –نسبتاً- دست اولی از وقایع جنگ نداشته است. و باز هم منظورم این است که نرگس عباسی یک نویسندهء حرفه‌ای است که بی نیاز به قلمی کردن تجربیات مستقیم و بی واسطهء خودش، قلم را می‌گذارد روی کاغذ و آن‌چه را مسحورش می‌کند، به فارسی زیبایی - که به جرات در هیچ‌کدام از نویسندگان جدید دیده نمی‌شود- در می‌آورد.

مشخصات کتاب:
نام كتاب: خواهرم كلئوپاترا

نويسنده: نرگس عباسي

ناشر: ثالث، چاپ اول 1387

شمارگان: 1100 جلد

بها: 2100 تومان


چهارشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۷

مووبل تایپ فارسی

مووبل تایپ فارسی چیز بسیار خوبی است چون نور دیده برایش زحمت کشیده. و نور دیده خیلی فهیم و دانشمند و صاحب نظر است و فقط برای چیزهای با ارزش زحمت می‌کشد و کار برای «بقیه چیزها» را ترجیح می‌دهد یا به فردا موکول کند یا فعلاً استراحت کند تا بعد ببیند چه می‌شود. پس من نتیجه می‌گیرم فردی همچون نور دیده که چنین نام زیبا و تک و با سلیقه‌ای بر سایتش می‌گذارد و علاوه بر سایر چیز ها، نشان می‌دهد که چه شخص دانشمندی است و با توجه به اقدامات عملی‌ وی در مورد «بقیه چیزها»، بله، بنده نتیجه می‌گیرم که این مووبل تایپ فارسی چیز خوب و با ارزشی است چون نور دیده را وادار کرده دست به عمل بزند به جای این که روی آن یکی دست بگذارد.
این ها توضیحاتی بود برای کسانی که لوگوی مووبل تایپ فارسی را دست چپ این صفحه مشاهده کردند.

پنجشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۷

آکادمیسین‌های سارق

خیلی فکر کردم عنوان این پست را چی بگذارم. با نهایت خویشتن‌داری و رعایت همهء جوانب، به عنوانی که ملاحظه می‌فرمایید، رسیدم.
این لینک را ملاحظه بفرمایید، اسم‌ها همه آشناست! تا الان که سه صفحه است.
من از طریق این صفحهء بالاترین لینک فوق را پیدا کردم. در همین صفحهء بالاترین به لینک‌های بیشتری اشاره شده است

شنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۷

The Way We Live Now

بله، اینطوری است!
یک فردی که به ضرس قاطع ژورنالیست است، مدتی است توی اینترنت دنبال بتی فرایدن می‌گردد (تا یک مطلب سرهم کند) و گذارش به بنده منزل هم افتاده.
این فرد حتماً حتماً دو تا امتیاز برای خودش قائل است: یکی این که تلفظ اسم سرکار علیه بتی خانم را درست بلد است و دومی این که اصلاً خبر دارد چنین فردی وجود داشته.
من که زبانم مو درآورد بس‌که از سرقت نوشتم. هر کس توی روزنامه‌ها چشمش به چنین مطلبی خورد، از جانب من وکیل است پوزخند بزند.
*
عرض حضور شما که بنده مزاحم تلفنی دارم. یک مقدار هم دچار اسهال مزاحمت است و از شماره ها و شهرهای مختلف زنگ می زند. بالاخره تصمیم گرفتم ازش تشکرکنم. رفتم مخابرات. گفتند هر بار که مزاحم شد بیایید گزارش بدهید. موضوع اسهال را گفتم.گفتند سیم کارتت را عوض کن! لابد حالت قیافهء من را می‌توانید حدس بزنید! خلاصه گزارش دادم و مرخص شدم.
از آن‌جایی که دستور داده بودند هر بار مزاحم شد، مراجعه کنم، و عطف به ناراحتی مزاجی مزاحم، برای بار دوم و اطلاع دو شمارهء دیگر مراجعه کردم. گفتند بهتر است بروی دادگستری!
( قیافهء بنده؟!) باز هم از کارمند محترم درخواست کردم کارش را بکند و این توصیه ها را پیش خودش نگه‌دارد. اما فکرکنم بار سوم که بروم، خودشان مرا کت بسته تحویل کلانتری یا اوین بدهند.
بله، اینطوری است!

شنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۷

قصه قصه، نون و پنیر و پسته

دوستان، اگر شهر قصهء بیژن مفید را ندیده‌اید یا نوار آن را نشنیده‌اید، عرض کنم که جزو معلومات عمومی و میراث فرهنگی ماست و به نظر من لازم است بدانید که چه بوده این تأتر.
در همین اینترنت سرچ بفرمایید در طبق اخلاص عرضه شده است.
اما غرض بنده یادآوری شتر معرکه‌گیر شهر قصه است. یا نه، پیامد معرکهء شتر است و آقا فیله، تنها ساکن بی غرض و مرض و سلیم‌النفس و بی دوز کلک شهر قصه.
بله، شتره معرکه گرفته بود و بعد دور گشت تا پول ها را جمع کند، چون این پول‌ها آن‌ها را از آتش جهنم دور می‌کند و بعد هم آنقدر از جهنم گفت و گفت که فیله زهره ترک شد و همینطور که اشک می‌ریخت، اسکناس ها را از جیبش در ‌می‌آورد و به شتر می‌داد و تند و تند تشکر می‌کرد که این‌همه لطف دارد و او را از چنین عذاب الیمی نجات می‌دهد.
حالا چرا این قضیه یادم آمد؟
خیلی ببخشید، در مثل مناقشه نیست. و مصداق این قصه البته عدهء بسیار قلیلی هستند بلا تشبیه.
دوستانم می روند پیش ناشرها و وقتی یکی دلش به رحم آمد، مراحل مختلف چاپ را، صد رحمت به هفت خوان، سپری می‌کنند و بعد نوبت مرحلهء آه و ناله می‌رسد که: فقط می‌خواستیم به شما لطف کنیم وگرنه این کار ها به هیچ‌وجه جنبه مادی برای ما ندارد و فقط موضوع حفظ و اعتلای فرهنگ این مرز بوم است و این که چنین استعدادی مثل مال شما سرخورده نشود و در این فضای مسموم مبادا شما دست از نوشتن بشویید و هرچند هیچ انتظار فروش نداریم چون خودتان می‌دانید که اسم و رسم باید داشته باشید و موضوع اصلاً استعداد و هنر و قابلیت نیست، یکی اسم در‌می‌کند و یکی نه... و آنقدر ناله می‌شنوند که تمام مدت در فکرند که چه‌جوری این ضرر گنده‌ای را که به ناشر زده‌اند جبران کنند، از چه راهی برای کتابشان خریدار پیدا کنند و خلاصه قبل از ترک محضر ناشر کم مانده مثل آقا فیله دست کنند توی جیبشان و علاوه بر دستمال برای پاک کردن اشک، اسکناس پشت اسکناس در بیاورند و تقدیم ناشر کنند تا از سر تقصیراتشان بگذرد.

سه‌شنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۷

یاستین گوردر

من هر وقت از یاستین گوردر کتابی می‌خوانم، احساس می‌کنم نویسنده قبل از نوشتن گفته: خدایا با این همه معلومات چه کنم؟!
بورخس می‌گوید: رخ‌کش کردن معلومات و از بالا به خواننده نگاه کردن، بدترین نوع نویسندگی‌است.
منظورش این است که نویسنده بلا نسبت مثل ژورنالیست ها می‌شود!

پنجشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۷

گروه کولی‌ها

کارکاه داستان‌نویسی اینترنتی زیر نظر منیرو روانی‌پور.
به نظر من که کار فوق‌العاده‌ای می‌آید. چرا هنوزصدای اغوال اینترنت در نیامده؟

شنبه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۷

قصه‌های جزیره

بچه‌ها به پدر مادرهایشان زنگ زدند و گفتند زود خودشان را برسانند. بعد وحشتزده کز کردند و لرزیدند و به صدای همهمه و شعار و بدو بیراه آن پایین گوش دادند تا قاضی برسد.
قاضی نصفه شبی با سمبهء پر زور رسید. چند تا لیچار بار افسرها کرد و دستور داد سرباز وظیفه‌ها جلوی چشم‌های ترسیدهء بچه‌ها، افسرهای مافوق خود را که لباس سیویل تنشان بود، به قصد کشت بزنند. آن‌چنان تحقیرآمیز با سرهنگی که خبردار ایستاده سلام نظامی می‌داد، حرف زد که بچه‌ها فکر کردند الان است که یک سیلی حوالهء فرمانده کند. گفت پدرتان را در می‌آورم که آبروی دولت مرکزی را می‌برید.
به بچه‌ها گفت، آدم حسابی به این جور‌جاها نمی‌آید. بچه‌ها فکرکردند همیشه با صد، صد و پنجاه‌ تاحل می‌شد، کی فکر می‌کرد کار به این‌جا بکشد.
به مردم خشمگینی که آن پایین جمع شده بودند توپ و تشر زد و تهدید کرد که صدایتان در بیاید همه‌تان را می‌بریم آن جا که عرب نی می‌اندازد. و مردم عقب نشستند.

بچه‌ها را انداختند توی یک اتاق پر از شپش. برایشان صورتجلسه تنظیم کردند که: تست الکل مثبت، تست مواد مخدر مثبت. رفتار خارج از اخلاق همراه با مقاصد مشکوک.

روزنامه‌ها نوشتند چند مرد ناشناس به یک مهمانی که همگی در حال عملیات مشکوک بودند، وارد شدند و کلانتری محترم به موقع وارد عمل شد و از ادامهء اعمال شیطانی و سودجویی مردان ناشناس جلوگیری کرد.

پدر و مادر بچه‌ها هنوز که هنوز است دنبال کار بچه‌هایشان می‌دوند.

بقیه هم به خوبی و خوشی تحت نظام پاک و پاکیزه‌ زندگی می‌کنند و دعاگوی پلیس و قاضی و سیستم قانون‌مند و وظیفه‌شناس هستند.

یکشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۷

؟

مجید اسلامی در مطلبی درد دل کرده که از اتهامات (دلایل؟) لغو نشریه‌اش، هفت، یکی این بوده: «...چاپ عكس بازیگر فاسد آمریكایی جانی دپ روی جلد...»
فکرکردم اگر یک مجله‌ای روی جلدش عکس سردار فاسد یا استاد فاسد دانشگاه زنجان را بیندازد، دَرَش را می‌بندند؟
پست این طلبه را هم ببینید.

سه‌شنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۷

هر چه کم سوادتر، کم ظرفیت‌تر

این‌جا جای عاشقان زبان مادری است. (یعنی لطفاً بکشید کنار!)
بنده از بس خائنین و بی‌توجهان به این زبان را دیدم، کمر همت به ترجمه بستم وگرنه به بسیاری از هنرهای دیگر آراسته‌ام! ( منظورم این‌است که نیز آراسته‌‌ام! خفض جناح است دیگر!)
کامنتی بلند بالا و چند صفحه‌ای و پینگلیش از خائفی با نام مستعار، دریافت کردم که جهت مکدر نشدن خاطر بازدید کنندگانِ اندک و گزیده‌ام، آن را از صفحهء روزگار مجازی زدودم، امید که در فاصلهء ارتکاب شخص فارسی ندان و قلع و قمع این‌جانب، کدورتی خاطر کسی را نیازرده باشد.
از شما چه پنهان، از آن‌جایی که دوست‌داران، به بیان الفاظ مختصر اکتفا، عبارات قل و دل‌شان، تا عمق وجود را محظوظ می‌نماید، پس عداوت ِ چنین روده‌درازیِ مطولی (حشو و اطناب پست پیشین!) آن هم تو یک وجب کامنت‌دونی، مفروض بود. لذا، از آن درازگویی بجز یکی دوجملهء اول و آخر و وسط نخواندم. نه، خودمانیم، شما می‌نشینید چند صفحه پینگلیش بخوانید؟ من که عادتم فراموش شده.
به این افراد که دلی پر دارند و شهوت کلام، توصیه می‌کنم که یک، بروند توی سایت و وبلاگ خودشان، پنبهء بنی بشر را بزنند، آدم حسابی نمی‌رود دم خانهء مردم به عربده کشی، خدای ناکرده بقیه می‌فهمند از کجا آمده، از آن‌جا که گفته‌اند، تا مرد سخن نگفته باشد... و دو، کسی که توی خانهء شیشه‌ای نشسته سنگ پرتاب نمی‌کند.
این شد که برای کامنت‌دونی تأییدیه گذاشتم، هر چند که بازدید کنندگان قلیل این‌جا، عشق کامنت‌گذاری نکشته‌ات‌شان که شرمنده باشم.

اندر مزایای سریال‌های آبکی و خواص گوش

دوستی دارم که توی مدرسه زبان دومش فرانسه بوده و لیسانس هم از فرانسه گرفته است. می گوید –لابد شما می‌دانستید، من نمی دانستم- فرهنگستان زبان فرانسه، هر ماه یک جزوه اصطلاحات جدید را که بین مردم رایج شده، بیرون می‌دهد.(همان حفن و این چیزهای خودمان. البته حتماً اصطلاح های علمی هم توی این جزوه هست!) گاهی یکی دو صفحه است گاهی بیشتر. می‌گوید من عضو هستم و برایم می‌رسد ولی نمی‌خوانم یا اگر می‌خوانم یادم می‌رود و هر وقت می‌روم فرانسه خوب حرف‌ها را متوجه نمی‌شوم.
ایرانی‌هایی‌هم که پس از سال‌ها این‌جا می‌آیند، بعضی چیز‌ها را خوب متوجه نمی‌شوند. منظورم از همهء این بدیهیات، مشکلات ترجمهء مثلاً متن انگلیسی در ایران یا نویسندگی به زبان فارسی در خارج است.
همین سریال‌های آبکی –چه وطنی چه خارجی- اگر تحمل و طاقت دیدنش را داشته باشیم، کمک می‌کند به زبان زنده دسترسی پیدا کنیم یا بیشتر دسترسی پیدا کنیم.
یادم می‌آید که فیلم «ده» کیارستمی را در خارج می‌دیدم، یک جا یکی از پرسوناژها با مقنعه بود. دوستی که سال‌هاست خارج است پرسید: منظورش این است که خیلی مؤمن است؟ گفتم نه، یعنی از سرِکار آمده.

به قول آقای ابطحی، همین‌طوری گفتم!

دوشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۷

ترجمه، گل آقا، اطناب

کتابی را که امسال با سر و صدا برندهء جایزه شد، می‌خواندم.
ترجمه سرشار از حشو ( و حشو قبیح) و درازگویی است. یاد ترجمه‌ای از گل آقا افتادم. رفتم پیدایش کردم و دیدم نه، مصداق حشو نیست اما درازگویی چرا. ببینید و لذت ببرید:

گزیدهء دوکلمه حرف حساب
1368-1363
سروش1369
یک‌شنبه 9/12/1366

"دیوان شاعر عرب «امرؤالغیظ» را مطالعه می‌کردم که ناگهان چشمم افتاد به یک مصراع، چنان حظ و کیف و لذتی از آن بردم که دیدم حیف است خوانندگان را بی‌نصیب بگذارم.
...

«پَرتَنی فی چالَه یَوماً واژگونی، یا حبیبی!»

ترجمه:« در چالهء خیابان پرت شدم، به درستی که نمی‌دانستم از کجا جلوی پایم سبز گردیده است و در آن معلق گردیدم. ای محبوب من! مگر معلقات سبعه را نخوانده‌ای؟ پس این فردوسی طوسی داستان بیژن و منیژه را همین‌جور کشکی برای خودش سروده؟ ای معشوق بی‌وفا! ادارهء اطفائیه را بگو نردبان بیاورد و مرا از چاله دربیاورد که می‌باشد چون چاه بیژن تنگ و تاریک! و مرا دیگر نه دست و پای سالم مانده است و نه اتومبیل ما را فنر! هلا(!) یا خیمگی خیمه فرو هل! که در این خیابان شتر با بارش گم می‌شود از فزونی چاله! و اگر شترت گم شد، دیگر به ما هیچ ربطی ندارد! این لامروت که چاله نیست، چاه ویل است! به تحقیق که در زمان شهردار سابق هم چاله بود، اما نه به این درشتی! و من می‌ترسم شهردار عوض شود و من همچنان در توی چاله مانده باشم. به درستی که...»
البته ترجمهء آن مصرع هنوز تمام نشده! اما ترسیدیم کسانی، که نه از شعر عرب سررشته و اطلاع دارند و نه از اصول فن ترجمه و نه از هیچ جای دیگر، به ما اعتراض کنند که...

...
این «امرؤالغیظ» با آن «امرؤقیس» هیچ نسبتی ندارد، الا یک نسبت دوری!
... "


خب من همین قدرش را تایپ کردم. سه نقطه ها از من است غیر از سه نقطهء متن ترجمه که گل آقا خودش می‌گوید هنوز تمام نشده.