دوشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۷

سخن بزرگان

از ناتالی ساروت پرسیدند نظرتان در مورد دانشکده‌های ادبیات و داستان‌نویسی در تربیت نویسندگان آتی چیست؟ گفت، لااقل مجبورشان می‌کنند کتاب بخوانند.

پنجشنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۷

کلمات بدون مرز

کلمات بدون مرز، مجله‌ای اینترنتی است که شریک پن بین‌المللی آمریکاست.
این شمارهء آن به ادبیات لبنان اختصاص دارد.
در شرح وظایف این مجله نوشته شده است که «... ادبیات منزوی و جدا افتاده، رونق پیدا نمی‌کند... از این نظر ادبیات انگلیسی زبان، که با دنیاها و زبان‌های دیگر از طریق ترجمه مرتبط می‌شود، خیلی خوش شانس است، چون 50 درصد تمام کتاب‌های ترجمه ‌شده در دنیا ، از انگلیسی و فقط 6 درصد آن به انگلیسی ترجمه می شود... پس مجلهء کلمات بدون مرز، درها را به روی ادبیات ناب باز می‌کند تا خواننده‌های علاقه‌مند، ناشران و... با ادبیات دیگر کشور‌ها آشنا شوند...»

در کلمات بدون مرز در قسمت «خاور میانه»، بخشی به ادبیات ایران/ فارسی اختصاص داردو شما چندشعر ‌از احمد شاملو، فروغ فرخزاد، داستان هایی از گلی ترقی، بهرام بیضایی، بیژن مفید و... را که به انگلیسی ترجمه شده، در آن‌‌جا می‌بینید.


همه هم به این مشهوری نیستند... بعضی‌ نویسنده‌های ایرانی، مستقیماً به انگلیسی نوشته‌اند...
این سایت از ترجمهءداستان‌های شما (ترجمه به انگلیسی) استقبال می‌کند...
نگاهی بیندازید...

یکشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۷

آدم‌های اهل فرهنگ چگونه موجوداتی هستند

کتاب تنهایی پر هیاهو را توی کتاب‌هایم پیدا کردم! سال 1383 چاپ اولش را به خاطر اسم پرویز دوایی خریده بودم، بعد به یک سفر چند ماهه رفتم و این کتاب را هم با خودم نبردم و حالا که فکر می‌کنم می‌فهمم وقتی یکی از دوستان ( ِ با یک کشمش گرمی و با یک غوره سردی) اسم نویسنده را برد و برایم یک داستان کوتاهش را فرستاد، چرا اصلاً هیچ چیز از این نویسندهء چک و این کتاب به یادم نمی‌آمد.
قصد ندارم از خود کتاب حرف بزنم. به نظر اهل کتاب به قدر کفایت از آن می‌دانند. می‌خواهم از مقدمه‌ای که مرتضی کاخی نوشته بگویم.
مرتضی کاخی در وصف مردم اهل فرهنگ چکسلواکی، چند صفحه‌ای به عنوان مقدمه نوشته است. مردمی که ساعت‌ها پشت در بستهء کتاب‌فروشی توی صف می‌ایستند تا کتاب‌ برسد و ساعت کاری شروع شود و بعد 150 هزار نسخه در یک ساعت در تمام کشور فروش رود. کشوری که گمان نکنم آن زمان (زمانی که او در حکومت کمونیستی/ بهار پراگ، آن‌جا بوده ) بیشتر از 12 میلیون نفر جمعیت داشته است.
دو حکایت تعریف می‌کند، من به یکی اشاره می‌کنم که دربارهء مستخدمه‌ای در سفارت ایران است که روزی به او متوسل می‌شود که می‌خواهند من را اخراج کنند و دستم به دامنت واسطه شو چون اگر کارم را از دست بدهم بیچاره می‌شوم، شوهرم بازنشسته است و درآمدمان کفاف نمی‌دهد و ...حالا چرا می‌خواستند او را اخراج کنند؟ چون از او اضافه کاری خواسته بودند و او نمی‌تواند بماند هر چند که به شدت به پولش نیاز دارد و در سفارت‌خانه هم مهمانی است و در این سه روز اضافه‌کاری به او غذا هم می‌دهند که به خانه ببرد، از خدا می‌خواهد ولی نمی‌تواند... چون از دوسال پیش بلیط تأتر رزرو کرده تا با شوهرش هاملت را ببیند. این دهمین اجرای هاملت است که خواهد دید و می‌خواهد بداند این بار شاهد چه اجرایی است...
کاخی واسطه می‌شود تا دست از سر این بیچارهء اسیر فرهنگ بردارند و عجالتاً برای رفع احتیاج افراد دیگری را موقتاً استخدام کنند...

...
چند سال پیش، بنا به ضرورت در خط تهران بوداپست در تردد بودم. روزی خبر خوشی رسید و تصمیم گرفتیم در یک محلهء توریستی جشن بگیریم. از آن‌جاهایی پر از کافه های جور واجور است.
محوطه را کمی تغییر داده بودند. کانکس و از این‌چیزها. ما روی صندلی‌های بیرون کافه‌ای نشستیم، از آن کانکس فاصله داشتیم و آن را نمی‌دیدیم. ساعت حدود 9 شب شنبه بود و مغازه‌ها و فروشگاه‌ها تعطیل. روبه‌روی ما، مردم توی صف بودند. صفی که حرکت نمی‌کرد. من به این صف نگاه می‌کردم و می‌خواستم از افرادی که توی صف هستند حدس بزنم که به چه منظور منتظرند. اما آدم‌ها خیلی متنوع بودند، بچه، جوان، میان‌سال، سالمندهایی که با خود صندلی تاشو آورده بودند و بیشترشان ساک داشتند. ساعت شد ده و صف تکان نخورد. پیش خودم گفتم عجب ملت صبوری، چطور اعتراض نمی‌کنند. حدس می‌زدم که در انتظار خرید جنسی با قیمت استثنایی هستند و جای گلایه نیست. بالاخره از گارسون سؤال کردم که این صف برای چیست. گفت نویسنده‌ای در آن کانکس کتابش را با امضا می‌فروشد و این افراد برای کتاب امضادار منتظرند. گفتم پس چرا صف حرکت نمی‌کند؟ گفت یکی از کافه ها نویسنده را به پیکی دعوت کرده و ...
وقت برگشتن سر و گوشی به آب دادم. نویسنده با چند نفر پشت یک میز بزرگ نشسته بود. نوبت هر کس که می‌شد، دستیارها اسم او یا اسم کسی که می‌خواهد کتاب به او تقدیم شود را می‌پرسیدند و تقدیم‌نامه را می‌نوشتند (ساک خرید مال مادربزرگ‌هایی بود که برای 5-4 تا نوه کتاب می‌خریدند)، بعد توی نوبت می‌گذاشتند و نویسنده امضا می‌کرد و نفر بعدی تحویل می‌داد.
همین دیگر، این هم از مردم ِ به قول کاخی، بیچاره و اسیر فرهنگ.

جمعه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۷

سال نو مبارک

ماها را نصفه شب از رختخواب بیرون کشیده بودند و تند تند لباس‌های نو تنمان می‌کردند. تمام چراغ‌های خانه روشن بود و صدای بابا بلندتر از صدای رادیو می‌آمد... ابصار...احوال...خواهرم زیر گوشم می‌گفت سال که تحویل شود ماهی یک دور توی تنگ چرخ می‌زند و من چشم از ماهی برنمی‌داشتم. صدای توپ آمد و مادر ماها را محکم بوسید. فکر کردم مگر چه فرقی کرده‌است.

سه‌شنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۶

رمان نو

بنده در مطلب قبلی افاضهء مختصری در باب رمان نو کرده بودم. واضح است که ادعایی بیش از همان دو کلمه نداشتم.
لطفاً مقالهء عزیز معتضدی دربارهء الن رب گری یه را بخوانید که هم صاحب نظر است و هم همه را به زبان اصلی، فرانسه، مطالعه کرده است.
بعد از تحریر:
1-وقتی می‌خواستم آن چند کلمه را دربارهء ساروت بنویسم، توی جستجو هایم به برتون رسیدم. پیش خودم فکر کردم خواندن مانیفست سوررآلیسم آندره برتون به زبان فرانسه باید جالب باشد!
2- تعجب می کنم از –به قول نوردیده- اغوال که به این مطلب تا به حال لینک نداده‌اند. شاید به قدر کفایت آبکی نبوده!!

دوشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۶

ناتالی ساروت

زنی با تحصیلات درخشان
ناتالی ساروت، از پیشگامان رمان نو است. در این گروه الن رب گری‌یه (تازه گذشته)، سلین، میشل بوتور ، مارگریت دوراس هم قرار می‌گیرند. هر چند هر کدام طرز خاص نوشتن خود را دارند. مثلاً الن رب گری‌یه به اشیا بیرونی و جزییات آن می‌پردازد و بر انتراع تأکید می‌کند و توصیفات ناتالی ساروت همه از حرکت‌های درونی و چیزی پیش از بروز احساسات است.
ناتالیا چرنیاک در سال 1900 از پدر و مادری یهودی در روسیه متولد شد. در آن زمان یهودی‌ها نمی‌توانستند در روسیه به دانشگاه بروند بنا براین به یک کشور خارجی، معمولاً سوئیس، می رفتند. پدر و مادر ناتالیا در دانشگاه ژنو با هم آشنا شدند. بعد به روسیه برگشتند و ازدواج کردند. پدرش دکترای شیمی داشت و مادرش نویسنده بود، داستان کوتاه و مقاله برای نشریات می‌نوشت. این دو، دو سال بعد از تولد ناتالیا از هم جدا شدند.
مادر به پاریس رفت و ناتالیا را هم با خود برد. ناتالیا تا شش سالگی هر سال دو ماه را پیش پدرش در روسیه می‌گذراند. در این زمان مادرش به روسیه برگشت و با یک تاریخدان ازدواج کرد. ناتالیا تا هشت سالگی در روسیه پیش مادر بود. بعد پدرش که به پاریس رفته و ازدواج کرده بود، بچه را پیش خود به فرانسه برد- حالا دیگر اسمش فرانسوی و ناتالی شده بود. تا این زمان ناتالی دو زبان فرانسه و روسی را خوب یاد گرفته بود. مادر نامادری اش که زنی فرهیخته بود، زبان آلمانی و انگلیسی را به او آموخت. او که دختری بسیار با استعداد بود، در چهارده سالگی دیپلم گرفت. به سوربن رفت و لیسانس زبان انگلیسی گرفت. بعد به دانشگاه آکسفور برای فوق لیسانس رفت (احتمالاً دوره را تمام نکرد). بعد از یک سال به دانشگاه برلین رفت و جامعه‌شناسی و تاریخ خواند. در 22 سالگی به فرانسه برگشت و در دانشگاه پاریس حقوق خواند و در 25 سالگی پروانهء وکالت گرفت و تا سال 1939 وکالت کرد.
به این ترتیب ناتالی ساروت آثار داستایفسکی، کافکا، جویس ، ویرجینیا وولف و پروست، یعنی عمده نویسندگانی را که از آن‌ها تأثیر گرفته است، به زبان اصلی خواند.
او در اکتبر 1999 در پاریس درگذشت.
....
یک روز یک لینک برای راقم این سطور فرستادند که بروم ببینم past life ام، کی بودم و چی بودم. رفتم دیدم یکی از کارهایم در 400-500 سال پیش، زندگی‌نامه نویسی بوده است!!

یکشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۶

برگی از تاریخ

به مناسبت خبر فرخندهء جمع‌آوری رسمی کتاب‌ها

تاریخ، دههء پنجاه میلادی؛ محل، کمیته فعالیت‌های ضد آمریکایی کنگره معروف به کمیتهء مک‌کارتی؛ پخش سراسری تلویزیونی؛ فرد احضار شده: دشیل همت؛ به دنبال قضایای آن زمان و جمع‌اوری کتاب «شاهین مالت» نوشتهء دشیل همت از کتاب‌خانه‌های سرویس اطلاعاتی ایالات متحده.

یکی از سناتورها (احتمالاً سناتور مک‌کارتی): آقای همت، اگر در موقعیت ما بودید، آیا اجازه می‌دادید که کتاب‌هایتان در کتاب‌خانه‌های سرویس اطلاعاتی ایالات متحده باشد؟
همت: اگر من جای شما بودم جناب سناتور، اصلاً اجازهء تأسیس کتاب‌خانه را نمی‌دادم.

جمعه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۶

پابلو نرودا




شاعر و دیپلمات شیلیایی برندهء جایزهء نوبل ادبی سال 1971 ، با نام نفتالی ریکاردو ری‌یز باسولتو، در سال 1904 متولد شد. او قبل از این که در سال 1946 نام نرودا را که از اسم شاعری اهل چکسلواکی برداشته بود، رسماً به ثبت برساند، بیست سال بود که، برای پرهیز از اعتراض خانواده‌اش که با فعالیت‌های ادبی او مخالف بودند، با این نام مستعار می‌نوشت.
کتاب «بیست شعر عاشقانه و یک ترانهء نومیدانه»ی او که در سال 1924 (بیست سالگی شاعر) منتشر شد تا کنون بیش یک میلیون فروش رفته است.
در خلاصه‌ای از زندگی‌نامهء او نوشته شده است که او دو رابطهء جدی داشته و سه بار ازدواج کرده است. ازدواج اولش با خانمی هلندی بود که زبان اسپانیایی نمی‌دانست.
آدم پابلو نردوا باشد و در بیست سالگی کتابی بنویسد که تا سالیان سال بعد مدام تجدید چاپ شود، قاعدتاً باید آدمی باشد که به قول فرنگی ها understands، یعنی هم زبان مردم را می‌فهمیده هم علائقشان را، و نسبت به دور و برش حساسیت داشته است. وقتی این آدم برود و زنی بگیرد که نتواند حتی شعرهای شوهرش را (که بقیه برایش خودکشان می‌کنند) بخواند، غیر از این که فکر کنیم این مردها سر تا پا یک کرباسند، پابلو نرودا هم باشند از زن همانی را می‌خواهند که بقیه، چیز دیگری هم به ذهنمان می‌رسد؟ نه والله!!

جمعه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۶

آفریقای جنوبی

بخش دو


قبل از آپارتاید
مقاومت ها و اتحادیه ها
در اواخر قرن نوزده و اوایل قرن بیستم، افریقای جنوبی انتظار داشت وضعیتی مشابه سه مستعمرهء دیگر بریتانیا داشته باشد اما تبعیض نژادی و سرکوب سیاهان در آفریقای جنوبی
قابل قیاس با هیچکدام از کشورهای استرالیا، کانادا و هندوستان نبود.
به تدریج اتحادیه‌های و حزب های سیاسی، عمدتاً به طرفداری سفیدپوستان، تأسیس شد.
در سال 1910 جمعیت آفریقای جنوبی حدود 6 میلیون نفر بود شامل: 67 درصد سیاهپوست، 9 درصد رنگین پوست (سیاهانی که یکی از اجدادشان سفید بوده است) و دو ونیم درصد آسیایی و بقیه سفید پوست.
قانون مالیات ملی بر اراضی در سال 1913 ، 90 درصد از کل اراضی آفریقای جنوبی را به سفیدپوستان اختصاص داد.
حزب کنگرهء ملی آفریقا ANC (حزب ماندلا) در 8 ژانویهء 1912 تأسیس شد.
احزاب و اتحادیه‌های دیگری هم تا این زمان شکل گرفته بودند. سفیدپوستان برای حقوق انحصاری سفیدپوست ها فعالیت می‌کردند و سیاه‌پوست‌ها برای دستمزد، امکان تحصیل، حق رفت و آمد، حق انتخاب محل زندگی، امکان و اجازهء کسب مهارت‌های فنی و ...

انقلاب اکتبر روسیه، نوید توفیق مبارزه برای سیاهان به ارمغان آورد.





در سال 1918 میلیون ها کارگر معدن سیاه‌پوست برای دستمزد اعتصاب کردند. و این اعتصاب‌ها تا چندسال تکرار شد.
در سال 1944 لیگ جوانان ANC شکل گرفت که در آن نلسون ماندلا، معاون بود.
در انتخابات 1946 در کمال تعجب، حزب ملی زمام امور کشور را در دست گرفت و آپارتاید (جداسازی، هم‌خانواده با Apart- Hood انگلیسی) دولت رسمی‌کشور شد.

پنجشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۶

گوگل سرچ

نوردیده در حال کسب علمی است که سایت‌ها را حرفه‌ای می‌کند ودر نتیجه گوگل آن‌را در اولویت سرچ قرار می‌دهد.
من هم دارم وبلاگم را کم کم مطابق آن استانداردها تنظیم می‌کنم.
تگ ِ جزیی یکی از آن‌کارهاست.
گوگل آنالیتیک هم خیلی کمک می‌کند که مشکلاتی از این دست را در سایت خود پیدا کنیم. مثلاً خیلی از کسانی که با سرچ به وبلاگ من می‌آیند، دنبال پازولینی می‌گردند. من همیشه فکر می‌کردم که لابد خیلی از مطلب من خوششان می‌آید! ولی بعد در گوگل آنالیتیک دیدم صفر ثانیه در وبلاگ من بوده‌اند یعنی احتمالاً پیدایش نکرده‌اند چون تگ نداشته یک صفحه با هفت هشت ده تا مطلب آمده و طرف هم بی حوصله از خیرش گذشته است.
حالا هر وقت نوردیده اجازه داد لینک تلاش‌هایش را خدمتتان تقدیم می‌کنم.

یکشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۶

آفریقای جنوبی

بخش یک

کشوری است سرشار از منابع طبیعی، زمین‌های حاصل‌خیز و مواد معدنی منحصر به فرد.
آفریقای جنوبی در تولید الماس طلا و بعضی فلزات استراتژیک هم‌چون پلاتین، مقام اول جهان را دارد. دارای آب و هوای معتدل و از معدود مناطق جهان است که هوایی شبیه خلیج سان فرانسیسکو دارد.


مختصری از تاریخ آفریقای جنوبی قبل از آپارتاید

قبل از این که تاریخ آفریقای جنوبی را دریانوردان اروپایی بنویسند، قبایل و نژادهای مختلف آفریقایی به آن‌جا مهاجرات کردند و در سواحل جنوبی و شرقی که آب شیرین و مراتع بیشتری داشت، ساکن شدند. پر قدرت ترین این قبایل قبل از ورود اروپائیان «خوئه خوئه» بود که در اثر ابتلا به آبله، بیماری که ارمغان مهاجران اروپایی بود، به تدریج به طور کامل از بین رفت.
ورود هلندی‌ها در سال 1652، عمدتاً به منظور احداث بندر و پایگاه برای دریانوردان در دماغهء امید نیک بود. کمپانی هلندی هند شرقی، با قبیلهء «خوئه خوئه» قرارداد بست و ارتباط‌شان با بومیان عمدتاً از طریق دزدی از گله دام‌های آن‌ها بود.
سکنهء سفید پوست آفریقای جنوبی در سال 1662، 250 نفر بود که به تدریج تعدادشان رو به افزایش گداشت تا مستعمرهء جدید را شکل دهند.
سفید پوستان به قسمت‌های شمالی و مرکزی آفریقای جنوبی مهاجرت و زندگی را به دیگر قبایل نیز تنگ کردند. و به تدریج قبایل آفریقای جنوبی در خدمت مهاجران در آمدند.
در سال 1795 بریتانیا «دماغه» را از هلندی‌ها گرفت، 7 سال بعد هلندی‌ها دوباره مالک «دماغه» شدند. در سال 1806 «دماغه» مجدداً تحت تسلط بریتانیا درآمد.
از این سال به بعد، بریتانیا هزاران هزار مهاجر، گروه‌های میسیونر مذهبی و بشر دوستان را به آفریقای جنوبی انتقال داد. قوانین آزادی بردگان در انگلستان تأثیر شدیدی روی مستعمره داشت و شاهد جنگ‌های پراکنده با قبایل مختلف بود. اما تا زمانی که طلا و الماس کشف نشده بود، اوضاع تا حدودی قابل تحمل بود. از آن به بعد، بریتانیا به پر قدرت ترین قبایل حمله کرد و تا نیمهء دوم قرن نوزدهم، کلیه قبایل آفریقای جنوبی را طی جنگ‌های خونین شکست داد تا ثروت این سرزمین را کاملاً زیر سلطهء خود بگیرد.

پنجشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۶

فارسی شکر است

خبر روزنامه صبح

به عنوان خواننده، خبر فوق را که می‌خوانم به نظرم: یک نفر یک نامه نوشته، کسانی مطلع شده‌اند، خبرنگاری که از نظر صلاحیت حرفه‌ای همین بس که شاغل است، خبر را گرفته و به روزنامه داده، بعد هم پروسه تأیید را نمی‌دانم به امضای چند نفر گذرانده تا به رؤیت ما رسیده است. چون این وسط‌ها یکی نبوده بگوید الحق که فارسی شکر است، من فضولی کردم.

دوشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۶

قطعیت در پرانتز

در مورد تهران نظر مسؤلان این است که حتی‌الامکان ماشین‌ها باید بتوانند راه بروند. یعنی وقتی برف می‌آید، معابر ِ ماشین‌رو، پاک می‌شود یا تلاش می‌کنند پاکشان کنند ولی پیاده رو ها تلنبار از برف: آدم توی این هوای برفی نباید که راه برود، پایش می‌شکند و هزار درد دیگر!

اگر در باب قطعیت سؤال بفرمایید، دلم می‌خواهد بگویم قطعاً شهرداری به پیاده‌رو ها بی توجه است. که همهء پیاده‌رو ها جلوی مغازه و خانه نیستند که مالکین شخصاً برف روبی کنند. پیاده‌روهای دم پارک‌ها، ساختمان‌ها و باغ‌های بزرگ و خالی و امثال آن هم هست.

اما چرا دلم می‌خواهد و نمی‌گویم، چون مرضیهء ستوده در مورد این مطلب تذکری داد که: «کاش از ترجمه‌های خوب مژدهء دقیقی هم یاد می‌کردی.» هر چند که در مورد آلیس مونرو با من موافق بود.

در این‌جا بگویم که بعد از هر برف پیاده بیرون رفتم و پیاده‌روی بدون تجهیزات اسکی میسر نبود.

در مورد خانم دقیقی هم کتاب عدالت در پرانتز ایساک بابل را خوانده بودم که دست کمی از این یکی نداشت. پس با دیدن این کتاب، یعنی همان صفحهء آخر، دیگر وقت استناج بود. به خصوص که اگر در مورد بابل بهانهء ترجمه از روی ترجمه وجود داشت (که فقط بهانه است نه دلیل)، در مورد مونرو منتفی بود چون به انگلیسی می‌نویسد، قبلاً هم ترجمهء خوب مرضیه ستوده را خوانده بودم.

همیشه این سؤال برایم مطرح است که در یک صفحه چند تا گاف قابل اغماض است؟ یا چند تا در کل یک کتاب؟ خودم فکر می‌کنم که بیش از یک غلط در هر صفحه، یعنی نقص عمده.

مسلماً منظورم این نیست که کار خودم بدون عیب است. نه، همان حکایت ِ « نخوردی نون گندم، دیدی دست مردم» است...

پنجشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۶

شنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۶

اندر باب
خواندن یک صفحه از آخر کتاب و نفهمدین زبان ِ نگارنده و دستکاری گیرنده

و
به زبان دیگر اگر آدم یک صفحه از آخر کتاب بخواند و نفهمد نگارنده به چه زبانی قلم رنجه کرده‌اند، البته که اشکال از گیرنده است چون نه با اهل نظر (یا اهل نشر) کوه رفته و نه ولایات ارباب قلم را تحسین کرده و نه نیمچه لینکی از هفتان و حلقهء با اهمیتش گرفته است.

الغرض
من با آلیس مونرو از طریق داستانی به ترجمهء مرضیه ستوده آشنا شدم که او هم مثل حقیر نه جایی در هفتان دارد و نه پایی در کوه و کمر بسکه از تورنتو تا این‌جا راه زیاد است وگرنه می‌آمد و با هم می‌رفتیم بلکه ما را هم ببینند.

کتاب فرار آلیس مونرو را با ترجمهء مژدهء دقیقی خریده‌ام. فکر کنم بخوانمش. چرا نه؟ شاید از زبان آن سردرآوردم.
راستی واقعاً شاید اشکال از گیرنده باشد، اگر صفحهء آخر را بخوانی و سر درنیاوری که به چه زبانی است، بلکه از اول که شروع کنی کدهای مترجم دستت بیاید، بعید نیست.
و این شما و این هم دو سومِ صفحهء آخر کتاب:
(جمله ها کامل است، ابتدای پاراگراف است و من از سطر سوم صفحهء 391 ، ابتدای پاراگراف، پشت سر هم تا اول ِآخرین پاراگراف می‌نویسم. نیم فاصله‌ها غیر از می‌ها از من است.)

تسا چیزی می‌داند، ولی سعی می‌کند نداند.
آخر اگر بازیافتن ِ چیزهایی که زمانی داشته- آن چشم ‌های ژرف بین و آن زبان تند افشاگر- به این معنی باشد، بدون آن‌ها وضعش بهتر نیست؟ و اگر امکان داشته باشد که خودش آن چیزهارا را رها مند، نه این‌که آن‌ها رهایش کنند، بهتر نیست از این تغییر استقبال کند؟
به اعتقاد او، می‌توانند کار دیگری بکنند، می‌توانند طور دیگری زندگی کنند.
آلی توی دلش می‌گوید به محض آن‌که بتواند از شر آن برگه‌ها خلاص می‌شود، و موضوع را به کلی فراموش می‌کند، او هم برای امید و افتخار آماده است. [ وای ی ی ی !!!]
بله. بله. تسا احساس می‌کند آن خش خش خفیف ِ زیر گونه‌اش از هر خطری خالی می‌شود. [ایضاً وای ی ی ی !!!]
احساس آسودگی ِ موقت فضا را روشن می‌کند. چنان واضح، چنان قدرتمند که نانسی احساس می‌کند آیندهء معلوم در هجوم تباه می‌شود، و چون برگ‌های کهنهء غبار گرفته با باد می‌رود.

لطفاً لینک بالا را بخوانید ببینید جناب آلیس مونرو در واقع چطوری می‌نویسد. دستت درد نکند مرضیه خانم ستوده. از عصر حجر تا کنون همان است که شکسپیر علیه رحمه در هاملتش می‌فرماید که :...رنجی که لایقان صبور از دست نالایقان می‌کشند...

جمعه، دی ۲۱، ۱۳۸۶

ناپلئون و روسیه

ژنرال زمستان






در سال 1812 ناپلئون در اوج قدرت نظامی به روسیه حمله کرد و این جنگ، در دوران امپراطوری ناپلئون سرنوشت ساز بود.
ناپلئون از طریق لهستان به طرف مسکو رفت، مقاومت ها را در هم شکست و بیرون دروازهء مسکو منتظر استقبال تزار شد. خبری نشد. گفت شاید از طرف فرماندار مسکو کلید شهر را به منظور حفظ شهروند ها و غارت شهر، تقدیمش کنند. خبری نشد. تعجب کرده بود که چرا مردم شهر از ترس جان و مال به پای ارتش او نمی‌افنتد.
افرادی را به شهر فرستاد تا سراغ مقامات بروند و ترتیب اشغال مسکو را بدهند. شهری متروکه. مواد غذیی را با خود برده یا خود مردم شهر غارت کرده بودند. آیا شهر بدون قید و شرط تسلیم شده بود؟ قاعدتاً باید نمایندگانی از شهر بیایند و ترتیب اسکان و خوراک ارتش فاتح را بدهند... پس هر کس باید خودش دنبال غذا و جا بگردد؟ یعنی چنین پیروزی با اهمیتی آنقدر بی سر و صدا و بی قید وشرط؟
مسکو را آنش زدند. به روایتی خود روس ها، به روایتی فرانسوی ها و به روایتی آتش سوزی تصادفی بود.
...مانور ارتش روسیه، ناپلئون را مجبور به خروج از مسکو کرد. ارتش ناپلئون غذا نداشت، اسب ها علوفه نداشتند،می مردند، سربازها اسب ها را می خوردند. چه جوری؟ من نمی دانم چون هیزم هم نداشتند. ناپلئون از همان جاده ای که وارد مسکو شده بود خارج شد. سربازان بدون اسب و ارابه پای پیاده، بدون لباس و تجهیزات مناسب سرما، خود را زیر جسد دوستانشان گرم می‌کردند..
خبر کودتا در فرانسه به ناپلئون رسید، ارتش را به جانشینش سپرد و به فرانسه برگشت.
ارتش فرانسه که با متحدین، 880000 نفر بود، با 22000 نفر به پاریس برگشت. و فدرت نظامی ارتش امپراطوری به حداقل ممکن سقوط کرد.
... ناپلئون گفت: من از ژنرال زمستان شکست خوردم...
عمده دلیل شکست ناپلئون، اتخاذ استراتژی جنگی اروپایی در سرزمینی و آب و هوایی کاملاً متفاوت با اروپا بود.

دوشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۶

گام اول


آلیس شوارتسر: شما چه امکانات عینی‌ای برای آزادی زنان می‌بینید؟ این امکانات بیشتر فردی هستند یا جمعی؟

سیمون دوبوار: به عنوان اولین گام زنان باید خارج از خانه کار کنند. در گام دوم باید در صورت امکان از ازدواج خودداری کنند؛ زیرا این کار برای آنان خطرناک است. اما آنچه برای استقلال واقعی آن‌ها مهم به شمار می‌آید، داشتن شغل است. من این را به تمام زنانی که در این باره می‌پرسند، توصیه می‌کنم. این شرط لازمی است که به آن‌ها اجازه می‌دهد در صورت نیاز از همسران خود جدا شوند. با داشتن شغل آنان می‌توانند خرج خود و فرزندان‌شان را تأمین کنند و بدون وابستگی زندگی خود را پیش ببرند... به خوبی می‌دانم که کار در جامعه‌ی امروزی نه تنها رهایی بخش نیست؛ بلکه انسان را با خود بیگانه می‌کند. اما در نهایت زنان باید میان یکی از این دو نوع از-خود-بیگانگی انتخاب کنند: خانه‌داری یا اشتغال بیرون از خانه! با وجود این کار درآمدزا نخستین شرط استقلال زن است...

از مصاحبه سال ۱۹۷۲ نشریه‌ء "نوول ابزرواتور" ‌
نقل از دویچه وله

سه‌شنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۶

کمبود ما آقا بالا سر است
و کمی افاضه و
کسی که ارشادمان کند


الهی شکر که یکی دیگر هم رفت فرنگ و ما را از تئوری ها و یافته‌هایش بی‌نصیب نگذاشت.
خانم لطفاً زندگی‌ات را بکن، بگذار بقیه هم هر جور می‌خواهند زندگی کنند. سی سال یعنی یک عمر است که دارند به ما روش زندگی به ضرب دگنک یاد می‌دهند و در خصوصی‌ترین جنبه‌های زندگی شخصی‌مان دخالت می‌کنند، به کجا رسیدند؟
به این آدم‌ها می‌گویند غربتی، ببخشیدها!

چهارشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۶


ابولفضل زرویی نصرآباد

در رثای قیصر امین‌پور
فارس نیوز

درد، درد، درد، درد
در وجود گرم و مهربان مرد
خانه كرد
مرد مهربان از اين هواي سرد
خسته بود
درد را بهانه كرد
***
آه، آه، آه، آه
باز هم صداي زنگ و بغض تلخ صبحگاه:
- اي دريغ آن كه رفت ...
- اي دريغ ما ، دريغ مهر و ماه
دوستان نيمه راه
***
رود، رود، رود، رود
رود گريه جماعت كبود
در فراق آن كه رفت
در عزاي آن كه بود
"دير مانده‌ام در اين سرا... " ولي شما، عزيز
"ناگهان چه قدر زود..."