به مناسبت خبر فرخندهء جمعآوری رسمی کتابها
تاریخ، دههء پنجاه میلادی؛ محل، کمیته فعالیتهای ضد آمریکایی کنگره معروف به کمیتهء مککارتی؛ پخش سراسری تلویزیونی؛ فرد احضار شده: دشیل همت؛ به دنبال قضایای آن زمان و جمعاوری کتاب «شاهین مالت» نوشتهء دشیل همت از کتابخانههای سرویس اطلاعاتی ایالات متحده.
یکی از سناتورها (احتمالاً سناتور مککارتی): آقای همت، اگر در موقعیت ما بودید، آیا اجازه میدادید که کتابهایتان در کتابخانههای سرویس اطلاعاتی ایالات متحده باشد؟
همت: اگر من جای شما بودم جناب سناتور، اصلاً اجازهء تأسیس کتابخانه را نمیدادم.
یکشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۶
برگی از تاریخ
جمعه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۶
پابلو نرودا
شاعر و دیپلمات شیلیایی برندهء جایزهء نوبل ادبی سال 1971 ، با نام نفتالی ریکاردو رییز باسولتو، در سال 1904 متولد شد. او قبل از این که در سال 1946 نام نرودا را که از اسم شاعری اهل چکسلواکی برداشته بود، رسماً به ثبت برساند، بیست سال بود که، برای پرهیز از اعتراض خانوادهاش که با فعالیتهای ادبی او مخالف بودند، با این نام مستعار مینوشت.
کتاب «بیست شعر عاشقانه و یک ترانهء نومیدانه»ی او که در سال 1924 (بیست سالگی شاعر) منتشر شد تا کنون بیش یک میلیون فروش رفته است.
در خلاصهای از زندگینامهء او نوشته شده است که او دو رابطهء جدی داشته و سه بار ازدواج کرده است. ازدواج اولش با خانمی هلندی بود که زبان اسپانیایی نمیدانست.
آدم پابلو نردوا باشد و در بیست سالگی کتابی بنویسد که تا سالیان سال بعد مدام تجدید چاپ شود، قاعدتاً باید آدمی باشد که به قول فرنگی ها understands، یعنی هم زبان مردم را میفهمیده هم علائقشان را، و نسبت به دور و برش حساسیت داشته است. وقتی این آدم برود و زنی بگیرد که نتواند حتی شعرهای شوهرش را (که بقیه برایش خودکشان میکنند) بخواند، غیر از این که فکر کنیم این مردها سر تا پا یک کرباسند، پابلو نرودا هم باشند از زن همانی را میخواهند که بقیه، چیز دیگری هم به ذهنمان میرسد؟ نه والله!!
جمعه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۶
آفریقای جنوبی
بخش دو
قبل از آپارتاید
مقاومت ها و اتحادیه ها
در اواخر قرن نوزده و اوایل قرن بیستم، افریقای جنوبی انتظار داشت وضعیتی مشابه سه مستعمرهء دیگر بریتانیا داشته باشد اما تبعیض نژادی و سرکوب سیاهان در آفریقای جنوبی
قابل قیاس با هیچکدام از کشورهای استرالیا، کانادا و هندوستان نبود.
به تدریج اتحادیههای و حزب های سیاسی، عمدتاً به طرفداری سفیدپوستان، تأسیس شد.
در سال 1910 جمعیت آفریقای جنوبی حدود 6 میلیون نفر بود شامل: 67 درصد سیاهپوست، 9 درصد رنگین پوست (سیاهانی که یکی از اجدادشان سفید بوده است) و دو ونیم درصد آسیایی و بقیه سفید پوست.
قانون مالیات ملی بر اراضی در سال 1913 ، 90 درصد از کل اراضی آفریقای جنوبی را به سفیدپوستان اختصاص داد.
حزب کنگرهء ملی آفریقا ANC (حزب ماندلا) در 8 ژانویهء 1912 تأسیس شد.
احزاب و اتحادیههای دیگری هم تا این زمان شکل گرفته بودند. سفیدپوستان برای حقوق انحصاری سفیدپوست ها فعالیت میکردند و سیاهپوستها برای دستمزد، امکان تحصیل، حق رفت و آمد، حق انتخاب محل زندگی، امکان و اجازهء کسب مهارتهای فنی و ...
انقلاب اکتبر روسیه، نوید توفیق مبارزه برای سیاهان به ارمغان آورد.
در سال 1918 میلیون ها کارگر معدن سیاهپوست برای دستمزد اعتصاب کردند. و این اعتصابها تا چندسال تکرار شد.
در سال 1944 لیگ جوانان ANC شکل گرفت که در آن نلسون ماندلا، معاون بود.
در انتخابات 1946 در کمال تعجب، حزب ملی زمام امور کشور را در دست گرفت و آپارتاید (جداسازی، همخانواده با Apart- Hood انگلیسی) دولت رسمیکشور شد.
پنجشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۶
گوگل سرچ
من هم دارم وبلاگم را کم کم مطابق آن استانداردها تنظیم میکنم.
تگ ِ جزیی یکی از آنکارهاست.
گوگل آنالیتیک هم خیلی کمک میکند که مشکلاتی از این دست را در سایت خود پیدا کنیم. مثلاً خیلی از کسانی که با سرچ به وبلاگ من میآیند، دنبال پازولینی میگردند. من همیشه فکر میکردم که لابد خیلی از مطلب من خوششان میآید! ولی بعد در گوگل آنالیتیک دیدم صفر ثانیه در وبلاگ من بودهاند یعنی احتمالاً پیدایش نکردهاند چون تگ نداشته یک صفحه با هفت هشت ده تا مطلب آمده و طرف هم بی حوصله از خیرش گذشته است.
حالا هر وقت نوردیده اجازه داد لینک تلاشهایش را خدمتتان تقدیم میکنم.
یکشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۶
آفریقای جنوبی
کشوری است سرشار از منابع طبیعی، زمینهای حاصلخیز و مواد معدنی منحصر به فرد.
آفریقای جنوبی در تولید الماس طلا و بعضی فلزات استراتژیک همچون پلاتین، مقام اول جهان را دارد. دارای آب و هوای معتدل و از معدود مناطق جهان است که هوایی شبیه خلیج سان فرانسیسکو دارد.
مختصری از تاریخ آفریقای جنوبی قبل از آپارتاید
قبل از این که تاریخ آفریقای جنوبی را دریانوردان اروپایی بنویسند، قبایل و نژادهای مختلف آفریقایی به آنجا مهاجرات کردند و در سواحل جنوبی و شرقی که آب شیرین و مراتع بیشتری داشت، ساکن شدند. پر قدرت ترین این قبایل قبل از ورود اروپائیان «خوئه خوئه» بود که در اثر ابتلا به آبله، بیماری که ارمغان مهاجران اروپایی بود، به تدریج به طور کامل از بین رفت.
ورود هلندیها در سال 1652، عمدتاً به منظور احداث بندر و پایگاه برای دریانوردان در دماغهء امید نیک بود. کمپانی هلندی هند شرقی، با قبیلهء «خوئه خوئه» قرارداد بست و ارتباطشان با بومیان عمدتاً از طریق دزدی از گله دامهای آنها بود.
سکنهء سفید پوست آفریقای جنوبی در سال 1662، 250 نفر بود که به تدریج تعدادشان رو به افزایش گداشت تا مستعمرهء جدید را شکل دهند.
سفید پوستان به قسمتهای شمالی و مرکزی آفریقای جنوبی مهاجرت و زندگی را به دیگر قبایل نیز تنگ کردند. و به تدریج قبایل آفریقای جنوبی در خدمت مهاجران در آمدند.
در سال 1795 بریتانیا «دماغه» را از هلندیها گرفت، 7 سال بعد هلندیها دوباره مالک «دماغه» شدند. در سال 1806 «دماغه» مجدداً تحت تسلط بریتانیا درآمد.
از این سال به بعد، بریتانیا هزاران هزار مهاجر، گروههای میسیونر مذهبی و بشر دوستان را به آفریقای جنوبی انتقال داد. قوانین آزادی بردگان در انگلستان تأثیر شدیدی روی مستعمره داشت و شاهد جنگهای پراکنده با قبایل مختلف بود. اما تا زمانی که طلا و الماس کشف نشده بود، اوضاع تا حدودی قابل تحمل بود. از آن به بعد، بریتانیا به پر قدرت ترین قبایل حمله کرد و تا نیمهء دوم قرن نوزدهم، کلیه قبایل آفریقای جنوبی را طی جنگهای خونین شکست داد تا ثروت این سرزمین را کاملاً زیر سلطهء خود بگیرد.
پنجشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۶
فارسی شکر است
به عنوان خواننده، خبر فوق را که میخوانم به نظرم: یک نفر یک نامه نوشته، کسانی مطلع شدهاند، خبرنگاری که از نظر صلاحیت حرفهای همین بس که شاغل است، خبر را گرفته و به روزنامه داده، بعد هم پروسه تأیید را نمیدانم به امضای چند نفر گذرانده تا به رؤیت ما رسیده است. چون این وسطها یکی نبوده بگوید الحق که فارسی شکر است، من فضولی کردم.
دوشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۶
قطعیت در پرانتز
در مورد تهران نظر مسؤلان این است که حتیالامکان ماشینها باید بتوانند راه بروند. یعنی وقتی برف میآید، معابر ِ ماشینرو، پاک میشود یا تلاش میکنند پاکشان کنند ولی پیاده رو ها تلنبار از برف: آدم توی این هوای برفی نباید که راه برود، پایش میشکند و هزار درد دیگر!
اگر در باب قطعیت سؤال بفرمایید، دلم میخواهد بگویم قطعاً شهرداری به پیادهرو ها بی توجه است. که همهء پیادهرو ها جلوی مغازه و خانه نیستند که مالکین شخصاً برف روبی کنند. پیادهروهای دم پارکها، ساختمانها و باغهای بزرگ و خالی و امثال آن هم هست.
اما چرا دلم میخواهد و نمیگویم، چون مرضیهء ستوده در مورد این مطلب تذکری داد که: «کاش از ترجمههای خوب مژدهء دقیقی هم یاد میکردی.» هر چند که در مورد آلیس مونرو با من موافق بود.
در اینجا بگویم که بعد از هر برف پیاده بیرون رفتم و پیادهروی بدون تجهیزات اسکی میسر نبود.
در مورد خانم دقیقی هم کتاب عدالت در پرانتز ایساک بابل را خوانده بودم که دست کمی از این یکی نداشت. پس با دیدن این کتاب، یعنی همان صفحهء آخر، دیگر وقت استناج بود. به خصوص که اگر در مورد بابل بهانهء ترجمه از روی ترجمه وجود داشت (که فقط بهانه است نه دلیل)، در مورد مونرو منتفی بود چون به انگلیسی مینویسد، قبلاً هم ترجمهء خوب مرضیه ستوده را خوانده بودم.
همیشه این سؤال برایم مطرح است که در یک صفحه چند تا گاف قابل اغماض است؟ یا چند تا در کل یک کتاب؟ خودم فکر میکنم که بیش از یک غلط در هر صفحه، یعنی نقص عمده.
مسلماً منظورم این نیست که کار خودم بدون عیب است. نه، همان حکایت ِ « نخوردی نون گندم، دیدی دست مردم» است...
پنجشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۶
شنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۶
اندر باب
خواندن یک صفحه از آخر کتاب و نفهمدین زبان ِ نگارنده و دستکاری گیرنده
و
به زبان دیگر اگر آدم یک صفحه از آخر کتاب بخواند و نفهمد نگارنده به چه زبانی قلم رنجه کردهاند، البته که اشکال از گیرنده است چون نه با اهل نظر (یا اهل نشر) کوه رفته و نه ولایات ارباب قلم را تحسین کرده و نه نیمچه لینکی از هفتان و حلقهء با اهمیتش گرفته است.
الغرض
من با آلیس مونرو از طریق داستانی به ترجمهء مرضیه ستوده آشنا شدم که او هم مثل حقیر نه جایی در هفتان دارد و نه پایی در کوه و کمر بسکه از تورنتو تا اینجا راه زیاد است وگرنه میآمد و با هم میرفتیم بلکه ما را هم ببینند.
کتاب فرار آلیس مونرو را با ترجمهء مژدهء دقیقی خریدهام. فکر کنم بخوانمش. چرا نه؟ شاید از زبان آن سردرآوردم.
راستی واقعاً شاید اشکال از گیرنده باشد، اگر صفحهء آخر را بخوانی و سر درنیاوری که به چه زبانی است، بلکه از اول که شروع کنی کدهای مترجم دستت بیاید، بعید نیست.
و این شما و این هم دو سومِ صفحهء آخر کتاب:
(جمله ها کامل است، ابتدای پاراگراف است و من از سطر سوم صفحهء 391 ، ابتدای پاراگراف، پشت سر هم تا اول ِآخرین پاراگراف مینویسم. نیم فاصلهها غیر از میها از من است.)
تسا چیزی میداند، ولی سعی میکند نداند.
آخر اگر بازیافتن ِ چیزهایی که زمانی داشته- آن چشم های ژرف بین و آن زبان تند افشاگر- به این معنی باشد، بدون آنها وضعش بهتر نیست؟ و اگر امکان داشته باشد که خودش آن چیزهارا را رها مند، نه اینکه آنها رهایش کنند، بهتر نیست از این تغییر استقبال کند؟
به اعتقاد او، میتوانند کار دیگری بکنند، میتوانند طور دیگری زندگی کنند.
آلی توی دلش میگوید به محض آنکه بتواند از شر آن برگهها خلاص میشود، و موضوع را به کلی فراموش میکند، او هم برای امید و افتخار آماده است. [ وای ی ی ی !!!]
بله. بله. تسا احساس میکند آن خش خش خفیف ِ زیر گونهاش از هر خطری خالی میشود. [ایضاً وای ی ی ی !!!]
احساس آسودگی ِ موقت فضا را روشن میکند. چنان واضح، چنان قدرتمند که نانسی احساس میکند آیندهء معلوم در هجوم تباه میشود، و چون برگهای کهنهء غبار گرفته با باد میرود.
لطفاً لینک بالا را بخوانید ببینید جناب آلیس مونرو در واقع چطوری مینویسد. دستت درد نکند مرضیه خانم ستوده. از عصر حجر تا کنون همان است که شکسپیر علیه رحمه در هاملتش میفرماید که :...رنجی که لایقان صبور از دست نالایقان میکشند...
جمعه، دی ۲۱، ۱۳۸۶
ناپلئون و روسیه
ژنرال زمستان
در سال 1812 ناپلئون در اوج قدرت نظامی به روسیه حمله کرد و این جنگ، در دوران امپراطوری ناپلئون سرنوشت ساز بود.
ناپلئون از طریق لهستان به طرف مسکو رفت، مقاومت ها را در هم شکست و بیرون دروازهء مسکو منتظر استقبال تزار شد. خبری نشد. گفت شاید از طرف فرماندار مسکو کلید شهر را به منظور حفظ شهروند ها و غارت شهر، تقدیمش کنند. خبری نشد. تعجب کرده بود که چرا مردم شهر از ترس جان و مال به پای ارتش او نمیافنتد.
افرادی را به شهر فرستاد تا سراغ مقامات بروند و ترتیب اشغال مسکو را بدهند. شهری متروکه. مواد غذیی را با خود برده یا خود مردم شهر غارت کرده بودند. آیا شهر بدون قید و شرط تسلیم شده بود؟ قاعدتاً باید نمایندگانی از شهر بیایند و ترتیب اسکان و خوراک ارتش فاتح را بدهند... پس هر کس باید خودش دنبال غذا و جا بگردد؟ یعنی چنین پیروزی با اهمیتی آنقدر بی سر و صدا و بی قید وشرط؟
مسکو را آنش زدند. به روایتی خود روس ها، به روایتی فرانسوی ها و به روایتی آتش سوزی تصادفی بود.
...مانور ارتش روسیه، ناپلئون را مجبور به خروج از مسکو کرد. ارتش ناپلئون غذا نداشت، اسب ها علوفه نداشتند،می مردند، سربازها اسب ها را می خوردند. چه جوری؟ من نمی دانم چون هیزم هم نداشتند. ناپلئون از همان جاده ای که وارد مسکو شده بود خارج شد. سربازان بدون اسب و ارابه پای پیاده، بدون لباس و تجهیزات مناسب سرما، خود را زیر جسد دوستانشان گرم میکردند..
خبر کودتا در فرانسه به ناپلئون رسید، ارتش را به جانشینش سپرد و به فرانسه برگشت.
ارتش فرانسه که با متحدین، 880000 نفر بود، با 22000 نفر به پاریس برگشت. و فدرت نظامی ارتش امپراطوری به حداقل ممکن سقوط کرد.
... ناپلئون گفت: من از ژنرال زمستان شکست خوردم...
عمده دلیل شکست ناپلئون، اتخاذ استراتژی جنگی اروپایی در سرزمینی و آب و هوایی کاملاً متفاوت با اروپا بود.
دوشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۶
گام اول
آلیس شوارتسر: شما چه امکانات عینیای برای آزادی زنان میبینید؟ این امکانات بیشتر فردی هستند یا جمعی؟
سیمون دوبوار: به عنوان اولین گام زنان باید خارج از خانه کار کنند. در گام دوم باید در صورت امکان از ازدواج خودداری کنند؛ زیرا این کار برای آنان خطرناک است. اما آنچه برای استقلال واقعی آنها مهم به شمار میآید، داشتن شغل است. من این را به تمام زنانی که در این باره میپرسند، توصیه میکنم. این شرط لازمی است که به آنها اجازه میدهد در صورت نیاز از همسران خود جدا شوند. با داشتن شغل آنان میتوانند خرج خود و فرزندانشان را تأمین کنند و بدون وابستگی زندگی خود را پیش ببرند... به خوبی میدانم که کار در جامعهی امروزی نه تنها رهایی بخش نیست؛ بلکه انسان را با خود بیگانه میکند. اما در نهایت زنان باید میان یکی از این دو نوع از-خود-بیگانگی انتخاب کنند: خانهداری یا اشتغال بیرون از خانه! با وجود این کار درآمدزا نخستین شرط استقلال زن است...
از مصاحبه سال ۱۹۷۲ نشریهء "نوول ابزرواتور"
نقل از دویچه وله
سهشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۶
و کمی افاضه و
کسی که ارشادمان کند
الهی شکر که یکی دیگر هم رفت فرنگ و ما را از تئوری ها و یافتههایش بینصیب نگذاشت.
خانم لطفاً زندگیات را بکن، بگذار بقیه هم هر جور میخواهند زندگی کنند. سی سال یعنی یک عمر است که دارند به ما روش زندگی به ضرب دگنک یاد میدهند و در خصوصیترین جنبههای زندگی شخصیمان دخالت میکنند، به کجا رسیدند؟
به این آدمها میگویند غربتی، ببخشیدها!
چهارشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۶
ابولفضل زرویی نصرآباد
در رثای قیصر امینپور
فارس نیوز
درد، درد، درد، درد
در وجود گرم و مهربان مرد
خانه كرد
مرد مهربان از اين هواي سرد
خسته بود
درد را بهانه كرد
***
آه، آه، آه، آه
باز هم صداي زنگ و بغض تلخ صبحگاه:
- اي دريغ آن كه رفت ...
- اي دريغ ما ، دريغ مهر و ماه
دوستان نيمه راه
***
رود، رود، رود، رود
رود گريه جماعت كبود
در فراق آن كه رفت
در عزاي آن كه بود
"دير ماندهام در اين سرا... " ولي شما، عزيز
"ناگهان چه قدر زود..."
سهشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۶
سراپا اگر زرد و پژمردهايم
ولي دل به پاييز نسپردهايم
چو گلدان خالي، لب پنجره
پر از خاطرات ترك خوردهايم
اگر داغ دل بود، ما ديدهايم
اگر خون دل بود، ما خوردهايم
اگر دل دليل است، آوردهايم
اگر داغ شرط است، ما بردهايم
اگر دشنه دشمنان، گردنيم!
اگر خنجر دوستان، گردهايم؟!
گواهي بخواهيد، اينك گواه:
همين زخمهايي كه نشمردهايم!
دلي سربلند و سري سر به زير
از اين دست، عمري به سر بردهايم
چهارشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۶
1
نقدهای ناباکوف در قالب مطالبی است که در کلاسهای ادبیات دانشگاه تدریس میکرد . این کلاسها بین سالهای 1941 تا 1958 تشکیل میشد. در سال 58 با موفقیت لولیتا توانست تدریس را کنار بگذارد.
بخشی از مطالب این کلاسها دربارهء ادبیات روس بود.
قاعدتاً در آن زمان ادیبان آمریکایی آشنایی چندانی با ادبیات روس نداشتند چه برسد به دانشجویان. چند کتابی با ترجمههای پر اشکال چاپ شده بود. جان كالدر (John Calder) ناشر کالیفرنیایی در دههء 50 میلادی ترجمههایی از ادبیات روس را چاپ کرد. كالدر مدعی بود که خودش این نویسندگان و بسیاری از برندگان نوبل را به آمریکاییها معرفی کرده است. این زمان مصادف است با بگیر و ببند سناتور مک کارتی که چاپ ادبیات روس جگر شیر میخواست. یعنی آشنایی با ادبیات روس تقریباً وجود نداشت و ناباکوف یکهتاز و مدعی بلامنازع این عرصه بود . حرفهای جدید میزد و با آن تکبر و مگالومانیاک عظیمش، لابد همه را مرعوب میکرد.
ناباکوف در مصاحبهها اصل و نسب و تسلط حیرت انگیزش به چندین زبان غیر روسی را رخ کش میکردو از آنجایی که هرگز نمیتوانست بدون متن کتبی نه درس بدهد نه مصاحبه کند، گاهی، وقتی بدون برنامه ریزی قبلی خبرنگاران سؤال پیچش میکردند، این تفاخر و تکبر به قدری برخورنده و توهین آمیز میشد که «ورا» برای رفع و رجوع مداخله میکرد.
یک پاراگراف از مطالب سر کلاس:
اما مشکل من این است که همهء خوانندگانی که در این کلاس ها مخاطب من هستند، مجرب نیستند. میشود گفت که یک سومشان فرق ادبیات راستین را با شبه ادبیات نمیدانند و داستایفسکی به چشم چنین خوانندگانی شاید مهمتر و هنرمندتر از آشغالهایی چون رمان های تاریخی آمریکایی یا چیزهای با عنوان «از این جا تا ابدیت» و چرندیاتی از این قبیل باشد.
درسهایی دربارهء ادبیات روس
ولادیمیر ناباکوف – فرزانه طاهری
ناباکوف دربارهء داستایفسکی می گوید که او یک "سانتیمانتال قلابی" و "مبتذل سرای کبیر" است. و خود، هم در دام همین سانتیمانتالیسم افتاده و هم در رمانهایش به همان مطالب و واقعیتهایی میپردازد که داستایفسکی یک قرن قبل بدون اطلاع از علم روان شناسی یا بدون سابقهای از علم روان شناسی، که در زمان ناباکوف مد روز بود و هر بچه مدرسهای به کتابهای آن دسترسی داشت، با این مضامین کلنجار رفته بود.
...تولستوی متوجه نبود که از لحاظ هنری حلقه های موی سیاه بر گردن لطیف آنا مهمتر از نطریات (کشاورزی) لیووین است...
همان منبع
ستایش هنر از این زاویه فقط ستایش سانتیمانتالیسم را به منالقا میکند، همان سانتیمانتالیسمی که خودم درک میکنم. لابد ناباکوف سانتیمانتالیسم خودش را اصیل میداند و مال بقیه از جمله داستایفسکی را قلابی. و برای ابتذالسرایی نگاه کنید به مقالهء فتحالله بینیاز.
2
محمد قائد کتابی دارد به اسم دفترچهء خاطرات و فراموشی، یک فصل این کتاب دربارهء اسنوبیسم است. نویسنده ملاحظات خود را از اسنوبیسم در نوشته های قرن هیجده و نوزده و اوایل قرن بیستم سرجمع کرده و با جملاتی از خود، با زبانی مشعشع و مثال زدنی، آن ها را به هم بند زده است. این فصل مفرح، از نظر من، کوشش قائد برای اثبات نظریهء خودش است که از این همه غربتی دور و برش خونش به جوش آمده و دنبال نظریه پردازی است تا به قول خودش «اهل نظر» هم با تأیید سرتکان دهند و چیزی بیش تر و قوی تر و مستدل تر از «سخنرانیهای بالای منبری»، برای اهل نظر البته، نوشته باشد. در این فصل، حوزهء اسنوبیسم به قدری گسترده میشود که صدای قائد هم در میآید ولی انگار می گوید غیر از خودم (که لابد چنین و چنان هستم) بقیه از دم اسنوب هستید.
به چند جمله از این گفتوگو توجه کنید، ببینید چگونه خودش به دام اسنوبیسم افتاده است. گفتوگو کتبی است چون، لابد، در صورت حضوری بودن، مصاحبه کننده همان بلایی به سرش میآمد که به سر مصاجبه کنندهء «نوشتن با دوربین» آمد و خود قائد از سر بنده نوازی در مقالهء مشهورش برایش دل سوزاند:
جنبهای از طرز فکر علی شریعتی که مطرح کردهام این است که دانشجوهای مراکشی و الجزایری و تونسی را «متن جامعه» میدید و خود فرانسویها را زینب زیادی فرض میکرد. یعنی بهعنوان آدمی اهل سبزوار، در ناف خارجه، قادر به تشخیص وزن فرهنگ اصلی و خردهفرهنگ حاشیهای نبود. حرفی از قهرمان بودن یا نبودن او هم نزدهام. نوشتهام برای بچههای شهرستانی سخنرانی میکرد که این تهران لعنتی چه جای مزخرفی است و صد رحمت به پاریس خودمان که دانشجوهای آفریقایی در آن «متن جامعه»اند و طفلکها را به گریه میانداخت. در ضمن، میرزاده عشقی و نیما یوشیج و عارف و صادق هدایت و بسیاری دیگر هم از این شهر بیزار بودند و هستند. خود بنده یکی.
3
هم ناباکوف و هم قائد یکه تازی خود را مرهون خود بزرگ بینی و نوع برخورد با نظرات مخالف (احتمالی) خود هستند - کسانی میتوانند از در مخالفت با آنها درآیند که بتوانند مثل خودشان با آنها دربیفتند وگرنه بعید نیست که مرعوب اسنوبیسم ( ِ تو مگر میفهمی؟) شوند.
احتیاط شرط عقل است.
جمعه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۶
داستایفسکی
داستایفسکی
در سال 1905، ماکسیم گورکی، داستایفسکی را "نابغهای اهریمنی" نامید. لنین میخواست از داستایفسکی مجسمه بسازد اما نویسنده هنوز خطرناک بود. در حکومت استالین باز هم آثار او سانسور شد. در سال 1953، بخش تحقیقات دانشگاهی، بهاین نتیجه رسید که داستایفسکی "تجسم فردیت ارتجاعی-بورژوازی" است.
داستایفسکی هنوز هم مثل سابق خوانندگان خود را به زحمت میاندازد. آثار او یادآور چیزی وحشتناک در تخیل مدرن است. یادآور طنز تلخ مرد زیرزمینی، یادآور غرور عمیق و روشنفکرانه راسکول نیکوف.
کل شیوه رمان روان شناختی، رمان جریان سیال خودآگاه و ناخودآگاه، وجود خود را تقریباً به داستایفسکی مدیون است و رد پای تخیل گسترده، انسان گرا و روان شناختی او را در تمام ادبیات مدرن میتوان دید. همچنان که پروست و ویرجینیا وولف بهآن اقرار میکنند. سایه داستایفسکی بر طنز سیاه کنراد حاکم است، بر ادبیات کنایی توماس مان و درک بیماری مدرن و تمایل برای جدلی نو در آثار او. داستانهای کافکا که فشارهای سیاسی و روانی دنیای بیرون و درون فرد را بازگو میکند، نشان از داستایفسکی دارد. رمان اولیس جویس به رآلیسم شکاک و شگفت انگیز داستایفسکی تعلق دارد. رد پای او در داستانهای مهیج متافیزیکی مدرن از آندره ژید گرفته تا گراهام گرین، در ادبیات داستانی اگزیستانسیالیسم پوچ گرا، در نوشتههای سارتر و کامو به جشم میخورد.
میراث خارق العادهای است، آن هم از نویسندهای که دست کم در تئوری، در برابر تخیل مدرن از خود بیگانه میایستد و میکوشد تا راههای رهایی را بیابد.
جمعه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۶
فکر میکنم همهء اهل کتاب، معمولاً چند کتاب را با هم میخوانند. دم تختشان چندین کتاب باز و دمرو است و چوب الفها از لابه لای صفحات سیخکی زده بیرون تا کدام شانس انتخاب نصیبشان شود!
داشتم تیصفر ترجمهء میلاد ذکریا را میخواندم که چند تا کتاب دیگر را این بین شروع کردم و بعضی تمام شد و بعضی مثل خود تیصفر نصفه کاره است.
امروز وبلاگ شمیده را میخواندم. نوشته بود (نقل به مضمون) : اینجا باید شکلت تعجب (کذا) میگذاشتم... یاد تیضفر اقتادم که بخشی بسیار جالب در توصیف کمیک استریپ دارد. یعنی وسط شرح ماجرا، میگوید که این ماجرا را با کمیک استریپ بهتر میشود شرح داد.
قسمتی از آن را برایتان مینویسم، فعلاً یک چیز دیگر اضافه کنم. جان بارت مقالهای دربارهء مقایسهء کالوینو و بورخس دارد. دو سه سال پیش در شرق چاپ شده بود. آقای رضایی زاده (امیدوارم اشتباه نکنم) ترجمه کرده بودند که احتمالاً در آن زمان کودکی بیش نبودند(!) چون من بعداً، بیخبر از متقدمین، خیلی قشنگتر ترجمهاش کردم (خواهش میکنم). در هر حال در جایی از این مقاله میگوید: کالوینو یک زمان داستانی بیکلام دربارهء پیدایش رقص سرهم کرده بود. وقتی اسم کالوینو را حذف کنیم، جمله قابل درکتر میشود. ولی اسم کالوینو اسباب گیجی میشود. با وجودیکه از سابقهء کمیک استریپ کالوینو خبر داشتم، نمیفهمیدم چکار کرده.
معلوم است که کمیک استریپی بدون کلام درست کرده بود.
این قسمت از تیصفر را مینویسم چون خودم خیلی لذت بردم:
(به دردسر افتادم! نمیتوانم یک تکه را انتخاب کنم که خود به خود کامل و وافی به مقصود باشد. در هر حال...)
...
پرنده پرواز کرد و دور شد. (در نقاشی سایهء سیاهی در زمینهء ابرهای آسمان می بینید، نه به این دلیل که پرنده سیاه است بلکه برای اینکه پرندههای دور را اینطور نقاشی میکنند.) من به دنبالش دویدم. ( من را از پشت می بینید که وارد چشمانداز وسیعی از کوه و جنگل میشوم.) ... زیر پایم فضای خالی بود... من روی لبه ایستاده بودم. (خط مارپیچی که از سرم بالا میرود سرگیجهام را نشان میدهد.)...
زوربا میگوید: ...نمیتوانم برایت خوب شرح دهم، باید برایت برقصم ...
یکشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۶
داستایفسکی
...
فئودور و برادرش میخائیل، دایه داشتند. مادرشان فقط پسر سوم را شیر داد. دایه ها بچهها را که شیر میدادند، یعنی مثلاً بچهها که یکی دوساله می شدند، به ده خودشان برمیگشتند.
دکتر داستایوسکی سختگیر بود. همه چیز در خانه سر ساعت معین انجام میشد. درس و تفریح نظم کسل کنندهای داشت.
دایهها هر کدام سالی یکبار از روستا برای دیدن بچهها میآمدند. برایشان کلوچه میآورند. سلام میکردند، کلوچهها را میدادند، بعد به آشپزخانه می رفتند. بیش از این اجازه نداشتند.
اما شب بعد از ساعت 9 که همه به رختخواب میرفتند، دایه، پاورچین پاورچین به اتاق بزرگ و تاریک پسر ها میرفت و میبوسیدشان و تا دیر وقت با صدای خیلی آهسته برایشان قصه میگفت...
روزها و روزها بعد از رفتن دایه، فئودور و میخائیل جر و یحث میکردند که دایهء کدامیک قصههای بهتری میگوید...
سهشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۶
شده ام مثل تلویزیون پاییز و زمستان 57 که توی خیابان ها غوغا بود و تلویزیون گل و بلبل و زنبور نشان میداد.
این مطلب دوستم شمیده را بخوانید. از دموکراتیک ترین دید، روی دیگر سکه است. یعنی این هم نظری است. نظر یا افشاگری؟ ( + ، + ، + )
نمیدانم هوچی ها چه برداشتی میکنند. نظر من این است که شمیده، با دلایلی که خودش دارد و صاحب علهها خوب میدانند، این ها را نوشته و یقیناً از هیچ کسی که ساکن وطن باشد و چشم توی چشم اینها داشته باشد و زمینهء فعالیت اجتماعیاش هم به حضرات نزدیک باشد و در این جو بیمار امکان هر کارشکنی برایش وجود داشته باشد و دلایلش هم بیشتر از شمیده باشد، تا بهحال نخواندهاید.
و اما هری کونزرو، یک داستان این هفته در نیویورکر دارد. رفتم ببینم ایشان کی باشند دیدم یک ژورنالیست آزاد (غیر وابسته به نشریهء خاصی) است که کتاب هم نوشته است.
از آنجایی که کار قلمیاش را با نشریات شروع کرده، خوب به تأثیر هیاهو و جار و جنجال مطبوعاتی وارد بوده است. برای اولین کتابش به اسم «امپرسیونیست» قبل از چاپ (مثل هری پاتر و پلی استیشن 3) یک میلیون و دویست و پنجاه هزار پوند هزینهء تبلیغات کرده است. جالب است که علیرغم این تبلیغات (یا به رغم؟!) کتاب با استقبال هم منتقدین و هم خواننده ها مواجه شده است.
از یک ژورنالیست این کارها بعید نیست. تصور بفرمایید مثلاً بکت را!!
شنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۶
این هم یک داستان دیگر از وودی آلن ترجمهء شهره شعشعانی.
شهره شعشعانی و مرضیه ستوده و علی لاله جینی مقیم خارج هستند، تا بیایند و یقهء شما سارقان محترم و صاحب ستون را بگیرند، حسابی خودتان را مترجم اولیه قلمداد کرده و خرتان از پل گذشته است.
از مطالبی که ازنویسندهء این وبلاگ برمیدارید و به نام خودتان جا میزنید هم به عنوان آتو استفاده کنید. اگر صدایش در آمد و اعتراض کرد، آن روزی که گذارش به روزنامههایی افتاد که در تیول قدرت خود گرفتهاید و به ناشرانی مراجعه کرد که در آب نمک خواباندهاید، حسابش را کف دستش بگذارید.
نوش جان، دزد نگرفته پادشاه است.