از
تفسيرهاي زندگي
ويل و آريل دورانت
ابراهيم مشعري
نقل تقريباً به مضمون
...
به نظر جويس "سرودهها"ي ازرا پاند درك نشدني بود، همانطور كه "بيداري (بيدارنشيني؟) فينهگانها"ي جويس از نظر پاند غيرقابل فهم بود.
جويس عقيده داشت: "ابهام" با ايجاد مسايلي ابدي براي استادان، كتاب را زنده نگه خواهد داشت. به همين سبب است كه اكنون كتابهايي در بارهء معاني سرودههاي پيچ در پيچ داريم.
و به اين ترتيب هنر از وسيلهء مهم ارتباطي به نوعي جدول كلمات متقاطع براي طبقات مرفه تبديل ميشود.
پاند گفته است: اگر نقاش بودم... شايد مكتب نقاشي ِ "نامشخص و مبهم" را پايهگذاري ميكردم. مكتبي كه نقاشيها فقط با تركيب رنگ سخن بگويند.
سهشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۵
دوشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۵
1- توضيح كوتاهي در مورد پست قبلي در كامنت آن گذاشتهام- اصلاح كاولي Cowley است.
2- گزارش گزارشگران بدون مرز دربارهء رتبهبندي آزادي مطبوعات. چيز تعجب برانگيزي دربارهء ايران ندارد، فقط محض اطلاع.
3- لينك بالا از يك سايت خبري افغان است، بدون سانسور، گلي به گوشهء جمالشان.
یکشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۵
فاکنر
ويليام فاكنر
غول 163سانتي ادبيات
(به روايتي)
1897 -1962
جنوبي بود براي همين آنهمه سياه توي داستانهايش هستند. با گذشت زمان، ظاهراً ديد فاكنر نسبت به سياهان به تدريج تغيير ميكند، لحنش ملايمتر و دلسوزانه ميشود و در كتاب Intruder in the Dust از آنها حمايت ميكند.
تحصيلات رسمي فاكنر دبيرستان است (ديپلم ردي). براي جنگ بينالملل اول ثبتنام كرد ولي به خاطر قد كوتاهش پذيرفته نشد. به كانادا رفت، در نيروي هوايي سلطنتي ثبتنام كرد ولي قبل از اتمام دوره آموزشي، جنگ تمام شد. به آمريكا برگشت، وانمود كرد كه در جنگ شركت كرده - نيروي هوايي سلطنتي يونيفرم به او داده بود- داستانهاي زيادي از جنگ تعريف كرد،با استفاده از سهميهء سربازان در دانشگاه نامنويسي كرد (گفتيم كه ديپلم نداشت، سهميههاي ما هم اقتباسي است از غرب)، يكسال در دانشگاه ماند و رها كرد.
همان سالها در مجلهء The Mississippianنقد و شعر و قطعات نثر نوشت و كارهاي كوتاه مدت ديگري پيشه كرد.
در سال 1921 كاري در يك كتابفروشي متعلق به اليزابت پرال (زن آتي شروود اندرسن) گرفت. اما در شغل مسؤل پستخانهء دانشگاه (1922-1924) از همه بيشتر آبروريزي كرد. به جاي كار يا چيز ميخواند، يا با دوستانش ورقبازي ميكرد، نامهها را يا گم ميكرد يا در محل عوضي ميگذاشت. وقتي بازرس پست براي بررسي آمد، استعفا را قبول كرد. بعد مربي پيشاهنگي شد كه باز هم از او خواستند استعفا بدهد به «دلايل اخلاقي»، احتمالاً شرب خمر.
در سال 1924 اولين كتابش –مجموعهاي از اشعار- را در 1000 نسخه در بوستن چاپ كرد كه در عنوان كتاب اسمش اشتباه تايپ شده و يك U اضافه داشت. فاكنر اين اشتباه را پذيرفت و از آن به بعد با املاي جديد امضا كرد. (روايات مختلف است، به روايتي در حكم استخدامي يكي از مشاغلش، اسمش را غلط تايپ كردند.)
يكي از كساني كه در زندگي فاكنر نقش مهمي بازي كردد فيل ستون Phil Stone بود (ديگري Estelle Oldham) تاريخداني كه در مطالعة تاريخ متوجه شد كه تاريخ تكرار ميشود يا خودش را تكرار ميكند (هر كدام ميل شماست). ستون نبوغ فاكنر را ديد، او را تشويق و در روش مطالعه به او كمك كرد.
در 1925 به نيو اولئان رفت و به تعداد زيادي اديب از جمله شروود اندرسن و حلقه مجله ادبي The Double Dealer پيوست كه از افتخاراتش چاپ آثاري از نويسندگان از جمله ارنست همينگوي بود (همهجا آسمان همينرنگ است، بايد به يكجايي وصل شد).
بعد به اروپا رفت و از آنجايي كه شروود اندرسن آن دور و بر ها بود، بعيد نيست كه او تشويقش كرده باشد. چون خود اندرسن به اروپا رفته بود، ميشود هم تصور كرد كه مد بوده و هر نويسندهء تازهكاري در آمريكا لازم ميديده كه خود را به اروپا برساند.
در هر حال فاكنر كتابهايش را در آمريكا چاپ كرد. خب سوال اين است كه اوليس را خواند بعد دست به كار آفرينش شاهكارهايش شد يا...
در سال 1944 با ملكوم كاولي Malcolm Cowley كه داشت مجموعهاي در بارهء همينگوي براي Viking Press (بوي سوئد آمد) تهيه ميكرد، مشغول مكاتبه شد. كرولي ميخواست چنين مجموعهاي هم براي فاكنر تهيه كند گرچه به قول سارتر تا آنموقع ديگر فاكنر خداي جوانان فرانسوي شده بود و نياز به اينجور معرفيها نداشت. عرض كنم كه اما هنوز مردم در آمريكا از كتابهاي فاكنر استقبال نكرده بودند، مثل حالا كه هاليوود بايد بهشان سرنخ بدهد منتظر نوبل بودند تا برايش سر و دست بشكنند.
آقاي كاولي ابتداي مجموعه را با بيوگرافي شروع ميكرد كه ديگر فاكنر مجبور شد سابقهء شركتش در جنگ را اصلاح كند. مجموعه با مقالهها و داستان كوتاه و ستايش خشم و هياهو چاپ شد و فاكنر كم كم طرفدار پيدا كرد.
در سال 1947فاكنر تدريس كلاس انگليسي پرسش و پاسخ در دانشگاه مي سي سي پي را پذيرفت. ولي وقتي اظهار عقيدهء صاف و سادهاي دربارهء همينگوي كرد، جنجال شد: «همينگوي دل و جرئت ندارد، هرگز خودش را در وضعيت حساس قرار نميدهد، يك لغت هم در آثارش نيست كه خواننده بتواند طرز استفادهاش را در ديكشنري پيدا كند.» وقتي همينگوي اينها را خواند، رنجيد. خواست به خصوص در بارهء آن بي "دل جرئت"ي جوابي بدهد، دست به كار هم شد ولي از دوستي كه ژنرال ارتش بود خواست كه براي فاكنر بنويسد و فقط بگويد كه او (فاكنر) از رشادتهاي همينگوي به عنوان خبرنگار جنگي چه ميفهمد. فاكنر تقريباً فوري جواب داد و از سوء تفاهمي كه پيش آمده و سبب رنجش شده عذرخواهي كرد و توضيح داد كه چيزي كه در اصل گفته بوده تحريف و ناقص چاپ شده است ولي از اظهار نظرش دفاع كرد و گفت كه منظورش نوشتههاي همينگوي به عنوان نويسنده بوده و توضيح داد كه چگونه در بارهء مراتب ناكامي كيفيت نوشته قضاوت ميكند و از اين نظر همينگوي يكي مانده به آخر است چون دل و جرئت ريسك كردن "بد سليقگي، مطول نويسي، كسلكنندگي و غيره" را ندارد. يك نامه هم براي همينگوي نوشت و كپي آنرا هم ضميمهء نامهء ژنرال لنام كرد و در آن مجدداً عذرخواهي كرد و گفت: «اميدوارم به تخمت هم نباشد، ولي اگر ناراحت شدهاي لطفاً شرمساري صميمانهء مرا بپذير.»
در 1950 برندهء جايزهء نوبل شد. وقتي در 10 دسامبر در جلسهء اهدا جايزه سخنراني كرد، كمتر كسي متوجه شد چون خيلي تند و با صداي آهسته حرف زد ولي بعد كه متن سخنراني چاپ شد معلوم شد كه سخنراني بي نظيري بوده و بعداً بهترين سخنراني جايزهء ادبي نوبل شد.
در سال 1959 قراردادي با جري والد تهيه كنندهء هاليوود بست تا برداشتي از "هملت" را بنويسد. فيلم با نام «تابستان گرمِ طولاني» به كارگرداني مارتين ريت و بازيگري اورسن ولز، پل نيومن و جوآن وودوارد اكران شد.
فاكنر جايزههاي متعددي را برد، دو بار پوليتزر يكي 1955 و يكي 1962 (يعني تا دم مرگ مينوشت، آنهم با كيفيت برتر). به كشور هاي مختلف سفر كرد. آلبر كامو برداشتي از Requiem for a Nun او را در پاريس به روي صحنه برد. صاحب يك دختر شد. شكار ميكرد، بار ها از اسب افتاد و زخمي و در بيمارستان بستري شد. در سال 1960 مادرش كه نقاش با استعدادي بود و از 1941 به بعد 600 تابلو كشيده بود، مرد.
ويليام فاكنر در 1962 از حملهء قلبي درگذشت.
سهشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۵
بورخس – فوئنتس
قبلاً هم چند کلمهای در بارهء کتاب "از چشم فوئنتس" نوشتهء فوئنتس ترجمهء عبدالله کوثری نوشته بودم.
کتاب را فوئنتس به انگلیسی نوشته است.
امروز هوس کردم در بارهء بخش بورخس ِ کتاب بنویسم ولی بد نیست از خود کتاب کمی بیشتر بگویم.
فوئنتس در یازده نوامبر دنیا آمده که روز تولد داستایوسکی (هورا!) و ونهگات هم هست. تقریباً یک پنجم کتاب زندگینامهء خودش است.
فصل های بعدی –تا بورخس- به این ترتیب است: سروانتس، دیدرو، گوگول (Highly recommended)، بونوئل و بورخس . بعد هم میلان کوندرا و مارکز و آخر کتاب هم مقالات و مصاحبهها و سخنرانیهایی از خودش.
بخش بورخس از همه متفاوتتر است. در بخشهای دیگر، هر کدام از سر فصلها به صورت یکجور تحقیق، زندگینامه (البته نه به سیاق متعارف)، خاطرهها و گفتگوهایی که با بعضی (قهراً بعضی!) از این اشخاص داشته و البته نظر و طرز تلقی خودش از آثار آنها است.
در فصل بورخس به اسم " بورخس در عمل" که 26-25 صفحه است، یک متن بورخسی نوشته است که واقعیت و تخیل آنچنان به هم آمیختهاند که جابه جا در متن خواننده را گیج میکند! (فکر نکنید وقتی با بورخس از توی دود طیالارض میکنند، من فکر کردم که هر دو صاحب کراماتاند!)
خلاصه متنی بورخسی نوشته و بسیار هم خوب از عهدهاش برآمده. میدانید، سرقت ادبی یا بهتر بگویم هنری، همه هنرمندان را وسوسه میکند. شاید سبک بورخس فوئنتس را هم وسوسه کرده بوده، و حالا در این کتاب خیلی محترمانه و قابل قبول، دارد میگوید: به! کجای کارید؟! من هم بلدم، خوبش را هم بلدم!
من که بورخس را خیلی دوست میدارم، خواندن این فصل برایم لطفی مضاعف داشت. کم پیش میآید که آدم کتابی را بخواند و با رضایت به صفحاتش لبخند بزند. منظورم این است که خواندن به خصوص بخش بورخس برایم جای شکر داشت.
یکشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۵
سهشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۵
ما و دیگران...
در انگلستان وقتی کسی (ازجمله) در اقتصاد ملی مشارکت میکند یا موجب اعتلای نام بریتانیا در جهان میشود، لقب لرد و سر میگیرد. مثلاً در پرانتز بگویم میک جگر که با هنر خودش ارز به کشور میآورد، دعوتنامهء کاخ باکینگهام را دریافت میکند که برود و طی مراسمی لقب سر خود را بگیرد و طبق آداب کاخ هم لطفاً لباس رسمی بپوشد. میک جگر هم هشت ماه به نامهشان جواب نمیدهد و دنبال راهحلی برای لباس رسمی مطابق ذوق و سلیقهء خودش میگردد (تخیل بنده) تا این که راه حلی پیدا میکند و با شلوار چرم مشکی و اسموکینگ و کفش ورزشی شلنگ اندازان شرفیاب میشود و غیره. میک جگر را برای لطف مطلب مثال زدم. میخواهم بگویم که در صورتی که از اتباع بریتانیا کسی در اقتصاد ملی تأثیر گذار باشد، کمیتهای بررسی میکنند و نام او را پیشنهاد میکنند. برای همین است که هندیالاصل ها و ایرانیالاصل ها در بریتانیا عناوین لرد و سر گرفتهاند.
اما این مال دیار کفر است.
در نظام مقدس ما، طور دیگری رفتار میشود. یک بانک را - که با توجه به سابقهء کم حضور در اقتصاد موفقترین بانک است و اسفند پارسال به دلیل کمبود نقدینگی به بانکهای پر سابقه که در نتیجه مهرورزی دولت فخیمه اقساط وام گیرندگانشان بخشیده یا معوق کرده بود، وام داده بود تا به تعهدات پایان سال خود عمل کنند (تا بعد ببینند چه راه حلی پیدا میشود)- با دخالتهای غیرکارشناسی، در آستانهء ورشکستگی قرار میدهند.
آن هم یک بانک خصوصی که در شرح اجازهء تأسیسشان از این دخالتها خبری نیست.
چون هنوز مدیران برکنارشدهء بانک پارسیان امکان شرح ماوقع را نداشتهاند، کار به قول امروزیها به همین گمانهزنیها میکشد.
...
این است که ما یک نظام مقدس میشویم که تمام جهانیان حسرتش را میخورند و آنها استکبار جهانخوار....
چهارشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۵
داستانهای کوتاه آمریکای لاتین
گردآوری: روبرتو گونزالس اچهوریا
عبدالله کوثری
نشرنی1380
کتاب یک مقدمهء کوتاه از مترجم و یک مقدمهء مفصل از گردآورندهء دارد.
روبرتو گونزالس اچهوریا استاد صاحب کرسی ادبیات هیسپانیک و تطبیقی دانشگاه ییل است. بنده در به در به دنبال محل تولد این استاد گشتم تا ببینم مال کجای آمریکای لاتین است، به جایی نرسیدم. اما از آنجایی که در لیست بلند و بالای کتابهایی که نوشته، چند تایی در ستایش کوبا و هاوانا است ظن به کوبایی بودنش برایم قویتر شد. از طرفی این کتاب مجموعه داستان را دانشگاه آکسفورد منتشر کرده که در وحلهء اول آدم فکر میکند که آکسفورد انگلستان است ولی چون استاد ساکن آمریکا است نمیتوان مطمئن بود.
در هر حال اصل کتاب مفصل تر از ترجمهء فارسیاش است و مترجم امیدوار است که بعداً فرصتی دست بدهد تا در مجلد دیگری داستانهای باقیمانده را ترجمه و چاپ کند.
روبرتو گونزالس اچهوریا نویسندگان آمریکای لاتین را به سه دورهء زمانی تقسیم کرده است و تحت سه بخش جداگانهء دورهء استعمار، ملتهای جدید و دورهء معاصر داستانهایی را از نویسندگان مختلف انتخاب کرده است.
"نخست سربازان فاتح آمریکا را فتح کردند، آنگاه پادشاه با لشگری از حقوقدانان از راه رسید. نظامی گسترده و دقیق از قوانین پدید آمد که با کمک صنعت جدید چاپ و اعمال قدرت تشکیلات دیوانی عظیم، عمل میکرد. در سال 1681 برآوردی از "قوانین مربوط به جزایر هند" نشان داد که بعد از کشف دنیای جدید به طور متوسط روزی یک قانون وضع شدهاست، غیر از یکشنبهها. بیشتر داستانهای دورهء استعمار با شبکهء این قوانین در هم بافته و از نهانخانهء اسناد قانونی در آمده و بدل به گنجینهء داستانها شده است.
....نویسندگان مدرن آمریکای لاتین در این وقایعنامهها گنجینهای سرشار از رویدادها و شخصیتها یافتند و آنها را در داستانهای خود بهکار گرفتند."
داستانهای دورهء استعمار گرچه داستانهای افسانهای، سلحشوری، ماجراجویی و جادوگری است خواننده اعتراض نویسندهها را به وضع موجود نمیتواند ندیده بگیرد.
ادبیات ملتهای جدید مربوط به قرن نوزدهم است که روشنفکران و هنرمندان آمریکای لاتین به اروپا سفر کرده بودند ونشریاتی راه انداخته و تا حدودی تحت تأثیر سبک های رایج اروپا و آمریکای شمالی می نوشتند.
دورهء معاصر هم که همین حالا است و از آنجایی که تحقیق و گردآوری روبرتو گونزالس اچهوریا در بارهء داستان کوتاه است در مقدمهاش بر این بخش بورخس را تحسین کرده است.
من همهء این چیز ها گفتم تا این تکه از کتاب را اینجا بیاورم، از بورخس که خیلی دوستش دارم: (نقل به مضمون)
مهمترین نویسندهء آمریکای لاتین و یکی از بهترین نویسندگان جهان خورخه لوئیس بورخس است. تآثیر او بر داستان نویسان قابل سنجش نیست. کتاب Ficciones او تآثیرگذار ترین مجموعهء داستان کوتاه قرن بیستم است. بورخس میگفت رمان را دوست ندارد و از نظر او رمان فاقد شکل و ملالآور است و برخلاف تمایل دورنی خودش داستان کوتاه نوشت[یاللعجب!] او نوشته است که در نوشتههای پروست صفحاتی هست که مثل خود زندگی ملالآور است. او از رمان روان شناختی (نویسندگان بزرگ روس و پیروانشان) انتقاد میکرد. [من نه! من عاشق پروست و نویسندگان روس به خصوص داستایفسکی هستم.]
بورخس عقیده داشت که داستان کوتاه قالبی بهتر از رمان است و بهترین داستان کوتاه هم آن است که مضمون پلیسی داشته باشد. داستان به سبب توالی بی امان رویدادها و شبکهء پیچ در پیچ جرئیات و روابط درونی و متقابل میان آنها،عملکردی چون تراژدی دارد. او به تصنع مطلق داستان عقیده داشت و ادعای بیپایهء واقعگرایی را رد میکرد. به نظر او رمانهای واقعگرا که با توصیف مفاسد اجتماعی در روستاها جوهر هر منطقه را تصویر میکنند، محصولاتی خام و برای مقاصد سیاسی فرصتطلبانهاند که با تحقیقاتی در شهرها سر هم بندی شدهاند.
دوشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۵
پنجشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۵
اولیس
ناشر اولیس جویس
و بقیهء قضایا
اولین بار اولیس جویس را سیلویا بیچ، صاحب انتشارات شکسپیر و شرکا در سال 1921 منتشر کرد
سیلویا بیچ اهل پرینستون آمریکا بود و به دنبال پیدا کردن یک محیط هنری مطلوب و چاپ رمان و اشعار جدی به پاریس رفته بود. او در کناره چپ رود سن ( این کنارهء چپ هم از آن حرفهاست! همیشه چپ و راست رودخانهها مرا سر درگم می کند) در پاریس کتابفروشی معتبری داشت. کتاب و پول به مشتریانش قرض میداد. مشتریانِ بیجا و مکان از آدرس او استفاده میکردند و او بستهها و نامههای آنها را نگه میداشت تا پیدایشان شود. سیلویا همچنین کتاب به مشتریان کرایه میداد. مشتریانش هم البته تی اس الیوت و ازرا پاند و شروود اندرسن و همینگوی و بکت و گرترود استاین و از این قبیل بودند. بعید است که گرترود استاین از تسهیلات سیلویا بیچ استفاده کرده باشد چون خودش دستش به دهنش میرسید.
در کتابفروشی مجلههای ادبی هم فروخته میشد. از جمله این مجلهها، یکی هم مجلهای بود که رمان اولیس را به صورت پاورقی مرتب چاپ میکرد و در نیویورک کارش به دادگاه کشیده و مجله را توقیف کرده بودند.
در همین زمان بود که جیمز جویس اولیس را برای چاپ به ویرجینیا و لئونارد وولف که تازه هوگارت پرس را دایر کرده بودند پیشنهاد کرد. دوستان ویرجینیا و لئونارد خبرهای نیویورک را به گوششان رساندند و آنها هم جرآت نکردند اولیس را چاپ کنند به علاوه هیچ ناشر معتبری هم جرأت نکرد اولیس را چاپ کند.
برای سیلویا بیچ مسائل جنسی تابو نبود، کتابهای بسیاری که در آن روزها حتی فروششان در پاریس هم ممنوع بود، چاپ میکرد. پس بیتوجه به مشکلات احتمالی آتی، اولیس جویس را چاپ کرد.
خانم بیچ مشتریان با استعدادش را به گرترود استاین و آلیس بی تکلاس معرفی میکرد. گرترود استاین نویسنده و فارغالتحصیل هاروارد (کالج رادکلیف) بود. روانشناسی و فسفه را زیر نظر ویلیام جیمز پدر روانشاسی آمریکا خوانده بود . گرترود 4 سال هم در دانشکدهء طب جان هاپکینر تحصیل کرد ولی بدون کسب مدرک دانشگاه را ترک و با برادرش که منتقد هنری بود، به پاریس رفت. آن دو در پاریس محفلی هنری داشتند. در اخبار است که نویسندگان آمریکایی از جمله شروود اندرسن و همینگوی را راهنمایی میکرده است. او شم و استعدادی قوی در شناسایی نقاشی داشت و حق بزرگی بر گردن نقاشان مدرنیست و کوبیست در معرفی و نقد وبررسی آثارشان به جامعه دارد. به علاوه به عنوان یک آمریکایی متمول در اروپا (در اوایل قرن بیستم)، میتوانست با خرید تابلو های این نقاشان از این نظر هم کمک کند. او و برادرش مجموعهای از آثار نقاشان کوبیست و مدرنیست گرد آورده بود و تابلوهای نقاشی را انتخاب و به آمریکاییها پیشنهاد میکردند که آنها را بخرند. همینگوی به توصیهء گرترود استاین چندین تابلو خرید که در مدت کوتاهی قیمت تابلوها به میلیون دلار رسید. پیکاسو پرترهء گرترود استاین را نقاشی کرده است.
کتاب زندگی آلیس بی تکلاس نوشتهء گرترود استاین که در واقع اتو بیوگرافی است توسط مرحوم پروانه فروهر به فارسی ترجمه شده است.
جمعه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۵
دوشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۵
ایتالو کالوینو
مارکوپولو و قوبلای قاآن چگونه با هم حرف میزدند
تجلی تخیل نویسنده
شهرهای نامرئی
ایتالوکالوینو
ترجمه ترانه یلدا
انتشارات پاپیروس 1368
ص ص 43و44
... تازه از گرد راه رسیده و ناآشنا به زبانهای شرق طالع، مارکوپولو راهی برای بیان افکارش نداشت جز آنکه اشیایی مانند طبل، ماهی نمکسود، گردنبندهای دندان گراز وحشی، ... را از خورجینهایش بیرون بکشد و آنهارا با ادا، شکلک، جست و خیز و فریادهای حیرت یا وحشت نشان دهد، یا صدای قهقههء شغال و جیغ جغد را تقلید کند.
رابطهء میان یک جزء و جزء دیگر داستان همواره برای امپراطور روشن نبود، اشیا میتوانستند معانی متفاوتی را القا کنند: تیردانی پر از تیر میتوانست گاه به قریبالوقوع بودن جنگی اشاره کند و گاه نشانهء پایان فصل شکار باشد یا نمادی از دکان اسلحه سازی. یک ساعت شنی میتوانست نشانهء زمانی باشد که میگذرد یا گذشته است، یا اشارهای به ماسه یا صرفاً کارگاهی که در آن ساعت شنی میسازند.
اما جلوهء خاص هر واقعه یا خبر پیک در نظر قوبلای، فضایی بود که پیرامون آن وقایع یا اخبار باقی میماند، خلئی که با کلمات پر نشده بود. تعریفهای مارکوپولو از شهرهایی که دیده بود این امتیاز را داشت که آدم میتوانست در ذهن خود در آن شهرها گردش کند، گم شود، لحظهای در خنکایی بیاساید، یا دوان دوان از آنجا بگریزد. با گذشت زمان، در روایتهای مارکوپولو کلمات جای اشیا و ادا ها را میگرفت: ابتدا اصوات، نامهای منفرد، افعالی خشک، بعد چرخشهای جملات، توصیفهای پر شاخ و برگ، استعاره ها و کنایه ها. مرد خارجی آموخته بود به زبان امپراطور سخن بگوید، یا امپراطور یاد گرفته بود زبان مرد بیگانه را بفهمد. اما میشد گفت که ارتباط این دو دیگر به شادیآفرینی قبل نبود. مسلم است که کلمات بهتر از اشیا و حرکات بدن و چهره میتوانستند برای فهرست کردن چیزهای مهم هر ولایت یا شهر مثل طاق نصرتها و مجسمهها، بازارها، آداب و رسوم، حیوانات و گیاهان بهکار آیند. معذالک وقتی شروع به گفتن دربارهء زندگی در آن مکانها کرد، هر روز که میگذشت و هر شب که در پس شب دیگری سر میرسید، کلمات کمتری به خاطرش میآمد و کم کم باز به جست وخیز و اشاره و شکلک و چشمک میپرداخت.
بدین ترتیب، برای هر شهر علاوه بر اخبار اصلی که با کلمات دقیق بیان میشد، مارکو توصیفهای صامتی را نیز با با بلند کردن و نشان دادن دستهایش از کف، پشت یا از کنار، با حرکاتی صاف یا کج، سریع یا آهسته، ارایه میکرد. پس نوع جدیدی از گفتو گو بین آن دو برقرار شد: دستهای سفید خانِ بزرگ، سنگین از انگشتریها، با جرکاتی متین به دستهای فرز و گرهدار بازرگان پاسخ میداد. هرچه درک متقابل و توافق میان آن دو بیشتر میشد، دستها رفتار ثابتتری پیدا میکردند و تکرار یا تغییر هر حرکتِ دست به حرکت خاصی از ذهن و جان مربوط میشد. و ضمن اینکه لغتنامهء اشیا، روز به روز با نمونههایی از کالا غنی میشد، متن نمایشنامهء توصیفهای صامت به محدودیت و رکود بیشتری میگرایید. حتی لذت استفاده از حرکات نیز در هر دو کمتر میشد، به طوریکه در گفتو گوهایشان، اغلب اوقات ساکت و بیحرکت میماندند.
یکشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۵
پرواز ایکار
ریمون کنو 1903-1976
کاوه سید حسینی (?137- ?? 13) [ متأسفانه جستجو در اینترنت به نتیجه نرسید]
نشر نیلوفر 1383
در مقدمهء کتاب، رضا سید حسینی، پدر مرحوم کاوه، ضمن معرفی مفصل نویسنده نوشته است که داستان های ریمون کنو را نمیتوان تعریف کرد و توصیف و شخصیت پردازی مختصری ندارد.
عرض کنم که این رمان را که آخرین رمان نویسنده است میشود تعریف کرد.
رمان یک چیزی برعکس کتاب "شش شخصیت در جستجوی نویسنده" پیرآندلو است. یعنی آنجا شخصیتهای داستانی دنبال نویسندهای میگردند که آن ها را "بنویسد"، در این کتاب شخصیتهای داستانی گم میشوند، از توی دستنوشته فرار میکنند، و نویسندهها دنبال آنها میگردند.
کتاب بسیار گیرایی است. سبک نوشته، نمایشنامه نویسی یا فیلمنامه نویسی است که توصیف صحنهها و زمانها به مقدار زیادی حذف شده است. به کمک گفتگوها زمان و مکان را پیدا میکنیم.
در اوایل کتاب که نویسندهای دنبال شخصیت کتاب خود میگردد، سراغ کارآگاه خصوصی میرود. کارآگاه به او میگوید "چه پیرآندلویی!" و نویسنده تقریباً ملتفت منظور او نمیشود!!
خیلی نویسندهها را دست انداخته است. شخصیتها عمدتاً به دلیل لوسی داستان و فضای ولرم آن یا اعتراض به کارهایی که نویسنده از آنها میخواهد، یعنی وادارشان میکند انجام دهند و شخصیت ها نمیخواهند (عدم تطابق عمل با کاراکتر شخصیتی که ساختهاند؟) فرار می کنند! همهء نویسندههایی که در این کتاب هستند، به طور کلی فاقد تخیلاند!! وقتی ازشان میخواهند یک چیزی بگویند، حالا هر چه باشد، همگی عاجزند!! میگویند مثلاً یک خوابت را تعریف کن. نمیتوانند!! چون نویسندهاند و همیشه چیزهای حسابی باید بگویند!!
شنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۵
سهشنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۵
خون برادرم
The Blood of My Brother
Andrew Berends
اندرو برندز مستندساز و عکاس آمریکایی، اهل نیویورک است. سوژهء عکاسی او مشکلات و فجایع اجتماعی نیویورک است.
حاصل شش ما اقامتش در عراق دو فیلم مستند است، یکی «خون برادرم» و دیگری «وقتی عدنان به خانه میآید».
«خون برادرم» در 30 جون امسال در سینما ویلج نیویورک اکران شد و قرار است در شهرهای دیگر آمریکا هم نمایش داده شود.
این فیلم که نوعی سرهم کردن قطعات خام است، شرح صمیمانهای است از آثار جنگ بر عراقیهای بیگناه. تصاویری که در اخبار آمریکا نشان نمیدهند، چهرهای از جنگ که به ندرت کسی در آمریکا دیده است: خانوادهای عرقی که در غم پسر بزرگشان سوگواری میکنند، پسری که سالها پسانداز میکند تا یک مغازهء عکاسی باز کند و در همان شب اول افتتاح مغازه، وقتی داوطلبانه در مسجد محل نگهبانی میدهد، آمریکاییها او را میکشند. این فیلم داستان بازماندگان است و به خصوص دربارهء برادر کوچکتر که هم عهدهدار مخارج خانواده است و هم در وسوسهء انتقام.
مصاحبهء زیر را میشل لز انجام داده است. وی برنامه ریز ویل فیلم فستیوال است و گاهی هم وانمود میکند دارد رمان مینویسد. تا آنجا که بتواند به خارج میرود، بقیهء وقتش را هم در نیویورک میگذراند.
این مصاحبه در LIT KGBbar چاپ شده است.
میشل لز (م ل) : خب چی شد که فکر کردی به عراق بروی و با یک فیلم برگردی؟
اندرو برندز (ا ب): آنقدر ها هم مطمئن نبودم. یکی از دوستانم در عراق بود. بهش زنگ زدم و پرسیدم: چه جوری بیایم آنجا؟ گفت: یک هواپیما سوار شو برو به عمان، بعد یک تاکسی بگیر بیا تا بغداد. من هم در بغداد میبینمت. کل کاری که کردم همین بود.
(م ل): اولش چی باعث شد به عراق بروی؟
(ا ب): آخر این جنگ آمریکا است، ولی ما آمریکاییها حق انتخاب داریم و میتوانیم فاصلهمان را با جنگ حفظ کنیم. مردم عراق حق انتخاب ندارند. میخواستم بروم و بلاواسطه ببینم. بخشی از فیلم من مربوط به همین نزدیک شدن هرچه بیشتر به موضوع است. میخواستم مردم توی سینما را هم به موضوع نزدیک کنم. من بی نهایت اعتقاد دارم که اگر شما آن فاصله را بردارید، جنگ و کشتار غیر ممکن میشود. اگر به آدمها به عنوان آدم نگاه کنید، این کشتار را نمیتوانید ادامه بدهید.
(م ل): قبل از رفتن چقدر خودت را آماده کرده بودی؟
(ا ب): نه چندان. فقط میخواستم بروم آنجا. برنامهء خاصی نداشتم.
(م ل): وقتی رسیدی اوضاع چطور بود؟
(ا ب): عصبی بودم چون نمیدانستم چه غلطی دارم میکنم. و بعد پشت سر هم اتفاقات رویداد. من یکسال بعد از تجاوز آمریکا به آنجا رفتم که بعداً معلوم شد در جالبترین زمان ممکن آنجا بودهام چون اوضاع تازه داشت خراب میشد. همینطور در طول شش ماهی که آنجا بودم اوضاع خرابتر و خرابتر شد. در هفتهء اول چهار پیمانکار آمریکایی را در فلوجه کشتند و سوزاندند و از پل حلقاویز کردند. بعد آدمربایی ها شروع شد. بعد زد و خورد در فلوجه و نجف و بعد عکسهای زندان ابوغریب منتشر شد، همه درست در همان ماه اولی که آنجا بودم. اوضاع بفهمی نفهمی حالت انفجاری داشت، برای من محشر بود.
(م ل): چقدر طول کشید تا موضوع داستانت را پیدا کنی؟
(ا ب): تازه یک هفته بود که به عراق رسیده بودم. عصبی بودم، نمیفهمیدم چه خبر است. تا این که دیدم در «کدیمیه» هستم، محلهای شیعه نشین در بغداد با یک مسجد عظیم. برو بچههایی که آنجا بودند من را با دوربین دیدند و گفتند: « برایت یک داستان خوب داریم.» گفتند دوستشان شب پیش کشته شده و داستان را برایم تعریف کردند. من که داستانی ندیدم، فکر کردم داستان هر چه بوده تمام شده و آن پسر هم مرده. ولی دوستانش گفتند: « فردا بیا، ترا پیش خانوادهاش میبریم تا از عزاداری آنها فیلمبرداری کنی.» یادم میآید وقتی مرا پیش خانوادهاش بردند ترسیده بودم. بروم خانهء آنها، پسرشان دو روز پیش مرده، حالا من از آنها فیلم بگیرم؟ ولی از من استقبال کردند. پیش برادر و مادرش رفتم و آنها شروع به گریه کردند و گفتند که چه به سرشان آمده. من فقط نشستم و 45 دقیقه فیلم گرفتم. این فکر به سرم افتاد که شاید داستان برای آنها تازه شروع شده باشد، حالا بعد از این تراژدی چطور زندگی کنند.
(م ل): چطور توانستی دسترسی با آنها را حفظ کنی؟
(ا ب): من در زندگیام مشکلات زیادی با همین دسترسی که میگویی داشتهام. ولی در جایی مثل عراق دسترسی خیلی آسانتر از نیویورک است. فقط بهخاطر گشادهرویی مردم، توجه خاصی که به دوربین ندارند، کمتر...
(م ل): باوجودیکه آمریکایی هستی؟
(ا ب): آره، منظورم همین است. آنها مردمی معمولی هستند و به من به عنوان یک فرد نگاه میکردند. یک خانواده، که بیشترش همانهایی بودند که داستانی داشتند و من را هم میخواستند سهیم کنند. این بلا سرشان آمده بود و وجود من برایشان فرصتی بود که داستان خود را نقل کنند. موقعیت خوبی بود.
(م ل): چه تمهیدات امنیتی و حفاظتی در عراق داشتی؟
(ا ب): واقعاً ایمن ترین راه در عراق این است که با مردم مثل مردمی معمولی رفتار کنی و مثل یک انسان با آنها ارتباط متقابل داشته باشی. بعضی ها از من میپرسند: «وای! محافظ داشتی؟ ماشین ضد گلوله داشتی؟ اسلحه داشتی؟» از نظر من تمام این چیز ها فقط اسباب دردسر بود و باعث میشد آدم را شناسایی کنند. به عبارتی من هیچ اقدام ایمنی و حفاظتی نکردم. با یک راننده – مترجم و الدزموبیل درب و داغمونش میگشتم.
(م ل): متوجه عکسالعمل متفاوت تماشاگران آمریکایی و اروپایی شدهای؟
(ا ب): هنوز نه. در آمستردام عکسالعملها خوب بود. در آمریکا شب افتتاح در فستیوال فیلم تریبکا هم خوب استقبال کردند، ولی آنجا تمام تماشاگران نیویورکی هستند. نمیدانم در جاهای دیگر آمریکا چگونه استقبال میکنند. آیا نماشاگران آمریکایی به فیلمی که دربارهء تراژدی یک خانوادهء عراقی است همانقدر اهمیت میدهند که اگر تراژدی آمریکایی باشد؟ حتی برای خودم، از بعضی جهات، همدردی باکسی شبیه خودم، راحتتر است. آن یک هفتهای که با ارتش آمریکا بودم با چند تا از بچه ها با تانک دور وبر میرفتیم، این بچهها یک ماه بعد کشته شدند. یک جورهایی کشته شدن آنها برایم ضربهء سختتری است تا کشته شدن عراقیها. موضوع چیست؟ این احساسها از کجا میآید؟ نمیدانم.
من بنا نداشتم یک فیلم ضد جنگ بسازم. خیال داشتم یک فیلم دربارهء آنچه از جنگ دیده و حس کردهام بسازم. خیال نداشتم با این فیلم پیامی بدهم.
احتمالاً از فیلم برداشتهای مختلفی خواهند کرد.
(م ل): به نظرت فیلم ضد جنگ شده؟
(ا ب): احتمالاً. اگر این فیلم ضد جنگ است شاید به این دلیل باشد که واقعی است. اگر تصویری صادقانه از منطقهء جنگی بگیرید، خیلی مشکل است که بتوانید فیلم جنگطلبانهای بسازید.
(م ل): با اینهمه فیلم مستند که از این جنگ گرفته شده، مخاطب پیدا کردن آسانتر شده یا فیلم برجسته ساختن مشکلتر؟
(ا ب): هر دو. موصوع کلنجار رفتن با تلویزیون است. با این جمعیت آمریکا، برای اینجور فیلمها وقت کمی در تلویزیون اختصاص دادهاند، شرمآور است. سوئد که جمعیتشان درصد کوچکی از جمعیت ما است و پنج کانال تلویزیونی دارند، همهء کانالها یک بخش پخش مستند دارند. اما در آمریکا این خبرها نیست. حرکت خلاف جریان اصلی اخبار دشوار است. زمان محدودتری به پخش فیلمهای مستند خوب میدهند که اسباب خجالت است. هرچقدر هم مستندسازان موفقیت بهدست بیاورند باعث نمیشود که پول هم دربیاورند.
شنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۵
اقدام مشکوک
ترجمهای که از داستان بارتلمی در این جا گذاشتم، جداً بنا به توصیهء نویسندهء صاحب نام و معتبری بود. ایشان یک روز به من ایمیل زدند و ضمن اظهار لطف گفتند که ترجمههایم را در اینترنت در دسترس بگذارم چون ار نظر ایشان از خیلی از ترجمههای آدمهای تازهکار بهتر بود. نمیدانم هنوز هم به من سرمیزنند یا نه. در هر حال بنده هم که به نظر خودم هنوز در حال دستگرمی هستم دل به دریا زدم و آن داستان را پست کردم و هم در اینجا و هم در یک گروه نظر دوستان را خواستم و پژمان هم با لطف بیپایانش من را ممنون خود کرد.
چند روز پیش، نور دیده این پست خوابگرد را دیده بود ( پست بعدیاش همان است که هندوانه زیر بغل همدیگر گذاشتهاند) و کامنت پژمان را پیگیری کرده بود و دیده بود یکی از اعضای گروه بعد از بنده مبادرت به اقدام مشکوکی کرده و همین داستان را با تغییراتی در ترجمه (فکر کنم برای اینکه بقیه قدر ترجمهء من را بدانند!!) و ذکر اسامی به انگلیسی (یعنی متن را داشتم و ربطی هم به لینکی که پژمان به متن اصلی داده، ندارد) چاپ کرده و در هفتان احتمالاً با همان هندوانههای مذکور در فوق، معرفیاش کرده است.
پست نور دیده را که دیدم، تذکرات مختصری توی گروه دادم که این رسمش نیست و بهتر است از راه برسند و یک کم عرقشان خشک شود، بعد دست به چنین اقدامات مشکوکی بزنند و آن فرد هم نه گفت ها و نه گفت نه.
پنجشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۵
چه خبر؟
این روز ها سخت مشغول کسب درآمد از امر خطیر ترجمه هستم.
موضوع این است که به معجزهای حلقهء بستهای گشوده شد و من خودم را نازک کردم و از لای درز رد شدم و عجالتاً سفارش ترجمه می گیرم و دریافت وجه مربوطه هم فقط یک ماه طول میکشد. اما زمینهاش البته ادبی نیست چون همانطور که میدانید...خوراک شاعرا نون و پنیره... فعلاً بعضی مقررات و آییننامه ها و غیرهء اتحادیهء اروپا را که مثلاً در سال 2010 لازمالاجراست ترجمه میکنم. کار سادهای نیست ولی در تخصص خودم هست.
از یکسال پیش داشتم خودم را با خواندن یادداشتهای روزانهء ویرجینیا وولف ترجمهء خجسته کیهان شکنجه میدادم. واقعاً با این ترجمه کردنش... بالاخره تمام شد و هوس کردم کتاب دو جلدی ویرجینیا وولف نوشتهء خواهرزادهاش کوئن تین بل را دوباره بعد از 15 سال بخوانم که خانم شهلا بسکی ترجمه کرده است. ترجمهء خوبی است. خیلی دلم میخواست بگویم ترجمهء خیلی خوبی است ولی وقتی ترجمه های پژمان را می بینم، دیگر واجب است یک حد قائل شوم و خیلی و عالی را به راحتی به کار نبرم.
پژمان یک نارنجک حاوی ذوق توی یک پاراگراف میاندازد و بعد ترجمهای میکند که لبخند به لب میآورد. من که خیلی ترجمههایش را دوست دارم. پژمان در ترجمه معنیگراست و من احتمالاً لفظگرا. شاید این لفظگرایی من ناشی از سر و کار داشتن با متون تخصصی باشد به خصوص متون حقوقی، که تا جابهجایش کنی، معنی و منظور دگرگون میشود.
جمعه، تیر ۱۶، ۱۳۸۵
کاداره
مصاحبه با کاداره
خانم دبورا تريسمن سردبير بخش داستان نيويوركز، در دسامبر 2005 با اسماعيل كاداره درباره داستانها و زندگياش در آلباني كمونيست صحبت كرده است.
دبورا تريسمن (د-ت): اوضاعی كه در کتاب «كانون نويسندگان آلباني از نگاه يك زن» نشان ميدهيد برمبناي حوادث حقیقي ِدهه 60 ميلادي در آلباني است، و آخرين سطر داستان حكايت از اتوبيوگرافي دارد، درست است؟
اسماعيل كاداره(ا-ک): بله، داستان براساس حوادثي است كه نويسندهها و در يك حوزه وسيعتر اهالي تیرانا با آن خوب آشنا هستند. زندگي در آنجا، درست مثل ساير پایتختهای كشورهاي بلوك كمونيست، بسيار كسلكننده بود. بنابراين همه فكر ميكردند كه هرچه در كانون نويسندگان روي ميدهد بايد واقعاً جالب باشد.
د-ت. مارگوريت واقعي هم وجود داشت؟
ا-ك: بله بود، ولي نه آني كه در كتاب آوردهام. بگذاريد توضيح بدهم. در كشورهاي كمونيست، زناني كه در زندگي رفتاري ليبرال داشتنند- و به خصوص در مورد عشق- معمولاً زن جلف و بيحيا قلمداد ميشدند. ولي بعضي از اينها آدمهاي جالبي بودند. اگر بتوانم از واژه «مخالف سياسي» در اينجا استفاده كنم ميگويم كه داشتن كمي عقايد «مخالف سياسي» همهء آنها را جذاب و از هر نظر كه بگویيد قابل توجه ميكرد.
د-ت: آيا شما به عنوان يك نويسندهء جوان در خارج از تيرانا «كشت نوبتي» ميكرديد؟ آن سالها زندگي شما چطور بود؟
ا-ك: بله در واقع همانطور كه در كتاب آمده است «كشت نوبتي» ميكردم. سالهاي 68-1967 بود كه آنها اداي انقلاب فرهنگي چين را درميآوردند. من بايد ميرفتم و در «برات» زندگي ميكردم. يك شهر تاريخي که صد كيلومتر با تيرانا فاصله دارد. واقعاً خیلی سخت بود. از طرف ديگر، زندگي تحت سلطهء رژيم كمونيستي سرشار از خطرات و مشكلات فراوان بود كه تبعيد به شهرستانها ديگر تراژدي بود.
د-ت: داستان، سركوب آزادي بيان انورخوزه را با كمي طنز نشان ميدهد. شما در كتابتان تفرعن نويسندهء جوان را به نحوی ضبط كردهايد كه به نظرم جهاني ميآيد.
توضيحات شما از نويسندهء خوش قریحهء تازهكار آلبانيايي آن زمان، بههمان اندازه هم قابل تعميم به تازهكارهاي امروز نيويورك است. ولي ميدانيد، من تصور میکنم همهء اينها در آن زمان براي شما خيلي هم بامزه نبوده. آيا آن روزها فكر ميكرديد كه آثارتان سانسور يا ممنوع ميشود؟
ا-ك: زندگي در رژيم كمونيستي اصولاً تراژدي بود ولي تراژدي همراه با كمدي، نه اينكه بگوييم ميانپردهاي خندهدار. بهطور كلي اگر بهاين صورت بخواهيم توصيفش كنيم ميشود تراژدي كمدي.
وقتي بهآن روزها و نوشتههاي رفقايم در آن دوره نگاه ميكنم، ميبينم تمام آن آثار عنصري از طنز، بذلهگويي يا مسخرگي دارد، كه نشان ميدهد فضاي سبعانهاي كه در آن ميزيستيم، سر زندگي نويسندهها را كاملاً درهم نكوبيده بود. نويسندههاي كشورهاي بلوك شرق سابق، ميلان كوندرا مثلاًً، اغلب تأكيد كردهاند كه خنده و مسخرگي راهِ نه گفتن بهآن اوضاع بود.
مسلم است كه آنچه بر ما رفت شوخي نبود. از طرف ديگر نبايد تصور كنيد كه نويسندگان و حلقهء آنها به مردههاي متحركِ عاري از تواناييهاي نكتهسنجي تبديل شده بودند. بگذاريد منظورم را بگويم. در سال 1967، يعني زماني كه حوادث داستان رخ ميدهد، من سه اثر منثور (علاوه بر اشعارم) چاپ كردم. رمانهای «ژنرال و ارتش مرده» و «هيولا» و داستان كوتاه «روزهاي كافه». دو تاي آخري به دليل «ابتذال» ممنوع شد ولي چون ممنوعيت بعد از چاپ بود در طيف گستردهاي هم شناخته شد.
اين آبروريزي و ممنوعيت كتاب البته مشكلات زيادي برايم درست كرد ولي به همين دلايل هم به چشم خوانندگانم ارزش خاصي پيدا كردم. اين يكي از تناقضهاي مختص آن دوران است. اگر با دولت مسأله داشتيد، با سوءظن خاصي به شما نگاه ميكردند ولي همين واقعيت هم در محافل به خصوصي پرستيژ بيشتري به شما ميداد. به نظرم همين بود كه در نويسندگان جوان تأثير تفرعنآميز داشت.
هرچه مينوشتيم سانسور ميشد ولي آنچه از سانسور بدتر بود خودسانسوري بود كه مرگ واقعي هنر است. خوشبختانه من ترتيبي داده بودم كه به آن آلوده نشوم.
د-ت: گرچه شما پانزده سال است كه در فرانسه زندگي ميكنيد، بيشتر دربارهء آلباني مينويسيد. آيا سرزميني كه در آن بزرگ شدهايد مواد خام ادبي قويتري در اختيار شما ميگذارد يا فقط اثري كه در شما گذاشته است طوري است كه نوشتن دربارهء چيز ديگري برايتان مشكل است؟
ا-ك: براي يك نويسنده وابسته ماندن به كشوري كه بيشتر عمرش را آنجا گذرانده غيرعادي نيست، گرچه جدا شدن از آن هم غيرعادي نيست. من جايي بين اين دو وضعيت هستم.
در واقع، بخش بزرگي از آثارم در آلباني رخ نميدهد، دربارهء آلباني هم نيست. مثلاً «هرم» كه در سال 1996 در آمريكا چاپ شد، در مصر باستان رخ ميدهد، هرچند حاوي نظريهء جهاني ديكتاتوري است كه طبيعتاً نوع آلبانيايياش را هم در بر ميگیرد. «قصر روياها» در قسطنطنيه رخ ميدهد. ساير داستانها و رمانهايي كه نوشتهام در مسكو، شمال يونان و شهر ترواي غيرواقعي كه پيش خودم تصور كردهام، رخ ميدهد.
در نوشتههايم نه براي ماندن در داخل آلباني تلاش به خصوصي كردهام نه براي پرسه زدن در خارج.
د-ت: وقتي رژيم كمونيستي در حال فروپاشي بود، ترك آلباني برايتان سخت بود؟ آيا از اينكه سالهاي انتقال رژيم را نديدهايد متأسف نيستيد يا دوران انتقال از زمان قبل سختتر بود؟ آيا حالا اوقات زيادي را در آلباني سپري ميكنيد؟
ا-ك: گرچه فرصتهاي متعددي براي مهاجرت داشتم، در سياهترين و خطرناكترين دوران در آلباني بودم. هرگز تصورش را هم نميكردم سقوط كمونيسم در دوران حياتم رخ دهد.
وقتي تصميم به ترك كشورم گرفتم، خطر بهخصوصي مرا تهديد نميكرد. حاكم جبار مرده بود. رژيم ديگر مردم را تنبيه نميكرد. در «بهار آلباني» دلايل ترك و اوضاع آن موقع را شرح دادهام. من با رئيس حزب كمونيست كشور مكاتبات تلخي داشتم. از آن مكاتبات فهميدم كه عليرغم علائم ليبرالي كه رژيم میفرستد، مقامات هيچ قصد شل كردن گرهشان ندارند. آلباني در آستانهء تبدیل به یک كوبا يا كره شمالي ديگر بود.
من نميتوانستم نقاب دورويي رئيس جمهور يا حكومتش را بدون وسيله ارتباطي -راديو يا روزنامه- بردارم. امكان داشتن چنين سكويي در داخل آلباني ميسر نبود. اين شد که پيغامي به ناشر فرانسويام فرستادم و از او خواستم در پاريس يك برنامهء تبلیغاتی برای کتابم راه بیندازد تا سفر به آنجا موجه جلوه کند. پنچ ماه طول کشید تا اجازهء خروج گرفتم. بعد راديو صداي آمريكاي آلباني آن ميكروفوني را كه ميخواستم در اختيارم گذاشت و از آن طريق به هدفم رسيدم. سخنراني كه در آن راديو كردم (كه در «بهار آلباني» چاپ شد) در آلباني تأثير تكاندهنده داشت. رژيم سقوط كرد و هجده ماه بعد- همانطور كه در سخنرانيام قول داده بودم، به كشورم برگشتم. حالا نصف بيشتر وقتم را در آلباني ميگذرانم.
د-ت: با توجه به پنجاه سال زندگي در آلباني سوسياليست، زندگي در غرب چگونه است؟
ا-ك: تطبيق با غرب برايم سخت نبود. چيزي كه سالهاي اول را برايم مشكل كرده بود، اخبار گاه خوشحالكننده و گاه پرشور از آلباني بود.
د-ت: بسياري از آثار شما يا بهطورمستقيم يا رمزآميز، سياسي هستند. آيا الزامي حس ميكنيد كه دنياي سياسي را در نوشتههايتان معرفي كنيد؟
ا-ك: فكر نميكنم سياست در آثار من بيشتر از نمايشهاي يوناني باشد. من هيچوقت نه از گنجاندن سياست در كارهايم ترسيدهام و نه از نگنجاندناش. هيچوقت هيچكس مرا مجبور به سياسي نوشتن نكرده است، حتي در سبعانهترين سالهاي ديكتاتوري، تنها الزام، همان فشاري بود كه روي همه بود، كه فقط حق داشتیم دربارهء موضوعات جهاني يا افسانهها بنويسیم، که مجبور بوديم يكي دو اثر درباره زندگي معاصر بنويسیم. احمقانه نيست؟ در هر حال اينطوري بود.
اگر اين را رعايت نميكرديد، مجبور بوديد در مطبوعات، جلسهها، هر جا، مواجه با سؤالي شوید كه: «رفيق X چرا دربارهء زندگي سوسياليستي نمينويسيد؟ شايد به اين دليل كه از اين نوع زندگي خوشتان نميآيد؟ يا دليل جديتري دارد؟» «دليل جديتر» به معني مخالفت سياسي بود و امكان داشت شما را مستقيماً به زندان يا جلوِ جوخهء آتش بفرستد.
د-ت: فكر ميكنيد امروزه در ادبيات آلباني چه اتفاقي افتاده است؟
ا-ك: ادبيات آلباني پيشرفت عادي دارد، مثل ادبيات هر كشور آزاد ديگري. با اين حال توهم معجزه بعد از فروپاشي كمونيسم (توهمي كه تمام كشورها را بعد از كمونيسم مبتلا كرد) همچنان به صورت همان توهم باقي ماند. ادبيات قوانين پيشرفت دروني خودش را دارد. درست همانطور كه از اسارت آزاد ميشود، ميتواند اسير آزادی شود. نويسندگان جهان آزاد خوب به اين موضوع واقفند.
د-ت: از نوشتههاي شما در فرانسه خیلی استقبال ميشود و مجموعهء آثار شما آنجا در حال چاپ است. آيا يافتن مخاطب انگليسي زبان برايتان مشكلتر است؟
ا-ك: اولين رمان من «ژنرال ارتش مرده» در سال 1970 به زبان فرانسه و در سال 1971 به زبان انگليسي چاپ شد. جان آپدایک مقالهء بسيار محبتآميزي درباره رمان دومم «كتيبهء رويدادها» در نيويوركرز نوشت. از آن به بعد دهها كتاب از من به انگليسي چاپ شده است. البته درست است كه من مخاطبين بيشتر و گستردهتری در فرانسه داشتهام ولي فكر ميكنم همهء نويسندگان اروپايي براي اينكه در دنياي انگليسي زبان شناخته شوند، يك دوره سخت داشتهاند.
پنجشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۵
اندر باب کشش مختصر در شاخ و شانه آزادیخواهان سابق
فردی از تبار پر آوازهء «بورقانی» قدم رنجه فرموده به این کلبه خرابه تشریف فرما شده و از سر بندهنوازی اینجانب را «برادر» خطاب کردهاند. ظاهراً چیز دندانگیری که به کامشان هم شیرین بیاید نیافته و در اعتراض به مطلب کوتاه اینجانب دربارهء مرشدشان مهاجرانی، پرسیدهاند: شما کی هستید. و بلافاصله شمار اندک بازدید کنندهها و کامنتگذاران را به رخ شرمسار اینجانب کشیده، و برای جبران و دلخوشی بنده، سه بار کامنت فرستادهاند تا لااقل پیش دیگران اینهمه سرافکنده نباشم. خدا رحم کرد که ایشان ثروت و درآمدم را به رخم نکشیدند که تنها چیز قابل شمارش و نظر گیر ِ بنده، همانا تعداد آجرهای ساختمان مسکونیام است که به دلیل ارتفاع، شاید از تعداد آجرهای اعلای یک ویلای لندنی بیشتر باشد. اما ممکن هم هست پرسیده باشند که: "کی هستید؟" خوشبختانه دولت فخیمه امکان ردیابی را فراهم کرده است تا هرآینه آزادیخواهی از زمرهء مریدانِ مرادانِ لندن نشین، به تریج قبایش بر خورد، با ردیابی، متعدی را به سزای اعمالش برساند.
