چهارشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۹

قصه‌های جزیره 5

با شور و هیجان تعریف کرد که دکتر عباس شیبانی را حوالی خانه‌اش – حوالی پل‌چوبی- کیسهء میوه به دست دیده و با اصرار او را رسانده است. گفت برایش تعریف کردم:

سال 41 وارد دانشگاه تهران شدم. 16 آذر که شد، همه‌مان را صدا کردند که عباس شیبانی بعد از دو سال از زندان درآمده و توی هنرهای زیبا سخنرانی دارد. ما همه هنرها جمع شدیم و تو نطق پر شوری کردی و همان روز دوباره گرفتندت و بردند زندان. دکتر! سال 6 که بیمارستان وزیری بودم، آمدی توی همان بیمارستان، بعد از شش سال، هر دو هم کلاس شده بودیم! عباس شیبانی قاه قاه خندید و به اصرار رساندمش. حالا که به خانه رسیده‌ام می‌بینم از میوه‌هایش برایم روی صندلی گذاشته، باید تلفنش را پیدا کنم و تشکر کنم.

نتایج اخلاقی:
1- زمان ِ اسمش را نبر، آدم‌ها را می‌گرفتند و زندانی می‌کردند ولی از حقوق اجتماعی محروم نمی‌کردند، چون برمی‌گشتند دانشگاه و درسشان را تمام می‌کردند.
2- اِ؟ دکتر شیبانی را هنوز نگرفته اند؟

پنجشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۹

برای رفع تنوع

سال نو مبارک!

مرد سالاری پنهان در زوایای مخفی وجود

عنوان دهن پرکن بالا را ندیده بگیرید، فرع بر موضوع است ولی ذهن مرا از دیروز مشغول کرده.

موضوع ( ِ فوق)، کتاب "لاوینیا" است، نوشتهء جیوکوندا بلی، ترجمهء ملیحه محمدی، نشر چشمه چاپ دوم 1386 .
شناسنامهء کتاب بی اغراق شلخته است. روی جلد بی‌ذوق و هیچ اطلاع فوری نه از اسم کتاب می‌دهد نه اسم نویسنده نه مترجم. اسباب تعجب است البته که این دیگر چطور طراحی برای جلد کتاب است. در شناسنامه می‌بینیم، عنوان کتاب به زبان اصلی Lavinia، و چند سطر پایین تر، نام اصلی کتاب Die Bewohnte Frau . ترجمه از زبان آلمانی به فارسی انجام شده است. در ویکی پدیا دیدم که عنوان انگلیسی‌اش، The Inhabited Woman است. اگر عنوان کتاب به زبان اصلی، یعنی اسپانیولی، Lavinia باشد، همینطوری نوشته می‌شود و قاعدتاً آدم باید بتواند در ویکی پدیا که عناوین آثار نویسنده را به اسپانیولی نوشته، پیدا کند، که من ندیدم. فرض را بر این گرفتم که ترجمهء عنوان کتاب به صورت مثلاً "زن ساکن" به فارسی جالب نمی‌شود و معنی یا منظور اصلی را نمی‌رساند و "لاوینیا" انتخاب شده که نام کاراکتر اصلی کتاب است. چه عیب دارد! ولی عنوان کتاب که آنقدر ریز نوشته شده، تأثیری در برانگیختن خوانندگان و خریداران ندارد!
من نمی‌دانم چه چیز باعث شد که کتاب را بخرم (سال 1387)، ولی خوشحالم که آن را خریدم و به شما هم توصیه می‌کنم آن را بخوانید.
داستان دیکتاتوری سوموزا در نیکاراگوا است و اوایل کتاب مردم در اعتراض به تقلب در انتخابات به خیابان می‌آیند و نظامیان، که حکومت را تقریباً در دست دارند، به مردم شلیک می‌کنند. در اواسط کتاب نطامیان قصد دارند که در حوزه‌های اقتصادی هم وارد شوند و می‌خواهندبه تأسیس کارخانه (نه خرید کارخانه بلکه تأسیس و رقابت با بخش خصوصی)، تأسیس بانک و غیره اقدام کنند. هنوز اشرافیت قدیمی آن‌ها را به خود نمی‌پذیرد و فاصله را حفظ می‌کند...
گرچه این روزها داستان‌های استالینی هم برای ما حدیثی مکرر است، این کتاب هم مکررات دیگری را برایمان زنده می‌کند. من پیشنهاد می‌کنم که بخوانید.
چاپ اول کتاب سال 1379بوده و زبان ترجمه بیشتر شبیه فارسی 1339 است.
اما برویم سر آن "مرد سالاری..." که عرض کردم. لاوینیا خانم، قهرمان کتاب، در یک ویلا تنها زندگی می‌کند و می‌شود گفت که تحمل مادرش را ندارد و پدر و مادرش از این که از آن‌ها جدا شده و حالا جواب مردم را چی بدهند، دلخورند. دختر بالاخره به دلایلی تصمیم می‌گیرد در ضیافت‌های طبقهء اجتماعی خود شرکت کند، به عبارتی مهمانی رفتن را از سر بگیرد. مادرش که خیلی از این خبر که غیر مستقیم شنیده خوش حال است، به دختر زنگ می‌زند و از او می‌خواهد جلوی مردم بهتر است که با هم بروند ... پس لااقل در کلوپ بیاید و پیش آن‌ها بنشیند ... بعد از پایان مکالمه، اشک دختر در می‌آید که یک سال است به من زنگ نزده و حالا هم که زنگ زده، نگران قضاوت مردم است نه حال و احوال من (پدرش در این مدت چند بار زنگ زده و احوال پرسی کرده و پرسیده پول لازم ندارد؟)
پیش خودم فکر کردم چطور ممکن است یک مرد نویسنده جملات بعد از تلفن را بنویسد. فکر کردم امکان ندارد یک مرد چنین تجربه یا درکی داشته باشد، پس حتماً دلخوری بعد از تلفن را یک زن برای نویسنده تعریف کرده بوده است و حالا او توی کتابش گنجانده. رفتم سرچ کردم دیدم جیوکوندا اسم زن است! این بود که گفتم "مرد سالاری..."


جمعه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۸

تو تنها نیستی


تو تنها نیستی، این شهر منتظر توست.

چهارشنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۸

تکرار آزموده‌های بی‌نتیجه

در تاریخ‌چهء حوض‌چهء آب سرد بعد از سونا آمده است که پانصد سال پیش سوئدی‌ها برای شکنجهء زندانی‌هایشان، آن‌ها را در جاهای بسیار گرم نگه می‌داشتند و بعد از مدتی توی استخر آب یخ پرتشان می‌کردند. بعد دیدند که زندانی‌ها تازه سرحال می‌آیند و گاهی هم قاه‌قاه می‌خندند. از آن‌جایی که شکنجه‌گران سوئدی احتمالاً مغزشان کار می‌کرده (بر عکس بعضی‌ها)، فهمیدند که این کار نتیجهء عکس دارد و دنبال راه حل خوفناک دیگری گشتند، اما گزارش‌ها را نوشتند و به دنبال آن، حوض‌چهء آب سرد بعد از سونا را اختراع کردند.
این تاریخ‌چه از آن رو به ذهنم رسید که مدام خبر از روحیهء بالای زندانیان می‌شنویم و خانواده‌هایشان می‌گویند آن‌ها از هم روحیه می‌گیرند.
شما می‌گویید بعد از این قضایا چی اختراع می‌شود؟ یک تئوری جدید در روان‌درمانی؟

پنجشنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۸

محرم، حرام، حرمت، احترام

راه پیمایی در اعتراض به هتک حرمت عاشورا:تهران 9 دی 1388


مراسم عزاداری حسینی مقامات:










جمعه، آبان ۱۵، ۱۳۸۸

آفریقای جنوبی

در این‌جا گفتم که:
در سال 1970 رقم واردات کامپیوتر به آفریقای جنوبی یک‌صد میلیون دلار بود.در سال 1977 فقط کشورهای آمریکا و انگلستان بیش از آفریقای جنوبی برای کامپیوتر هزینه می‌کردند.75% کامپیوترهای رژیم آپارتاید از شرکت‌های آمریکا خریداری می‌شد. فروش چنین حجمی از کالا، علیرغم قوانین منع تجارت با آفریقای جنوبی، انجام می‌شد.IBM بزرگترین شریک تجاری آفریقای جنوبی در بخش کامپیوتر بود.

استفادهء کامپیوتر عمدتاً در امور امنیتی بود (فقط حجم را ببینید).
آمریکا علاوه بر تجارت عظیم با آفریقای جنوبی که طبق قانون و رای شواری امنیت منع بود، مثل بقیهء کشورهای جهان، چشم خود را نیز بر جنایات رژیم آپارتاید، بسته بود و همراه با دیگر کشورهای دهن گشاد، به منافع تجاری خود فکر می‌کرد.
و این مردم آفریقای جنوبی جنوبی و مبارزین آن‌جا بودند که آپارتاید را مجبور به مذاکره و عقب نشینی کردند.
در این مورد نگاه کنید به این مقالهء خوب ِ تلخ مثل عسل.
و یک جوک هم به یاد آقای ابطحی همینجوری بگویم:
یک نفر برای دلداری کسی که در عزای پدرش بی‌تابی می‌کرد گفت: بابا ادیسون هم مرد، بابای تو که ...

جمعه، آبان ۰۸، ۱۳۸۸

Refuzniks

Refuseniks
شهروند‌های اتحاد جماهیر شوروی (عموماًیهودی‌) که ممنوع‌الخروج بودند.
به قول آقای ابطحی، همینجوری.

یکشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۸

قصه های جزیره4

اندکی صبر سحر نزدیک است

حدود 60 ساله است. بازنشسته، نه این که بی‌کار باشد، تمام مدت خودش را سرگرم کارهایی می‌کند از جمله فرهنگی.
می‌گوید من «مادر» ماکسیم گورکی هستم! و می‌خندد. هر چند وقتی یک بند A4 می‌خرم و پرینت می‌کنم. بعد توی روز روشن به این و آن می‌دهم. مثلاً به بی‌تفاوت‌ها و این جور آدم ها. سعی می‌کنم به هم‌فکران خودم ندهم. می‌اندازم توی وانت بارها، می‌گذارم توی ایستگاه اتوبوس. می‌دهم به سوپری به لوله‌‌کش به برق‌کار به آژانسی. جین بچه‌ها را می‌برم تعمیر چند تا به خیاط می‌دهم.
چیزهایی را پرینت می‌گیرم که ماهواره ها حرفی ازش نمی‌زنند، مثل ایمایان، سهرابستان.
می‌خندد! در حد خودم مادر، روزی ده دوازده تا پرینت چند صفحه‌ای. تا به حال فقط یک نفر ترسیده و فرار کرده بقیه تشکر کرده‌اند.
می‌گوید سحر نزدیک است.

چهارشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۸

دوشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۸

چهارشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۸

برگی از تاریخ

1-در خبرها آمده بود که یوشکا فیشر، وزیرخارجهء سابق آلمان به مقامات ایران توصیه کرده که تاریخ بخوانند.
2- در بیانیه شماره 12 آمده است: مراقب باشيد كه آنها شما را تحريك نكنند و به هنگام نابود كردن خود به كاشانه و كشورتان لطمه نزنند.

شاید بد نباشد غیر از مقامات، بقیهء مردم هم تاریخ بخوانند.
منبع: قتلگاه ركس ضميمه كتاب همشهري 29 مرداد نوشته عباس سليمي نمين

«چند هفته بعد در ملاقات روزانه با شاه اعليحضرت كه به وضوح نگران و برآشفته بود به اويسي گفت: وقت آن است كه به اين بي نظمي پايان داده شود بايد جلوي آن را گرفت. اويسي كه خود در هچل افتاده بود جواب داد: سربازان من در زره پوش هاي خود در خيابان ها مستقر شده اند، مردم به طرف آنها مي‌روند ، با آن‌ها دست مي‌دهند و گل ميخك قرمز به آنها مي‌دهند . آنان سربازان را برادر خود خطاب مي‌كنند؛ سربازان من ديگر به روي مردم آتش نمي‌گشايند ... شاه مدتي به فكر فرو رفت سرانجام گفت: اگر طبق يك نقشه، كماندوها به سربازان شما در خيابان حمله كنند و عده‌اي را بكشند چه؟ به اين ترتيب بقيه برآشفته مي‌شوند و به سمت جمعيت شليك مي‌كنند . نظرت در اين مورد چيست؟»
(خاطرات منصور رفيع زاده ، آخرين رئيس شعبه ساواك در آمريكا ، ترجمه اصغر گرشاسبي ، انتشارات اهل قلم ، سال 1376 صفحه 367)
[در ادامه آقاي سليمي نمين توضيح مي دهد كه در چند شهر بزرگ كشور چون تهران ، مشهد، اصفهان و... برخي ارتشي ها توسط كماندوهاي گارد جاويدان كشته و بعضا قطعه قطعه شدند و اجساد آنها در پادگان ها به نمايش درآمد كه اين امر موجب تحريك ارتش شد و قتل عام هايي را به دنبال داشت...]
در بخش ديگر از صفحه 331 خاطرات آقاي رفيع زاده نقل شده :
«در اين هنگام تيمسار (نصيري) صورت خود را با دستانش پوشاند. سپس دستانش را برداشت و با صدايي كه انگار از ته چاه در مي‌آيد ادامه داد: مي داني هفته گذشته چند تا مرسدس بنز را داغان كرديم؟ چندتا آتش سوزي در منطقه تجاري شهر راه انداختيم ؟ چه تعداد آدم درجا كشته شدند؟ و هنوز كافي نيست! او (شاه) امروز به من گفت اين كافي نيست. بيشتر بكشيد! بيشتر آتش بزنيد. من ديگر نمي‌توانم من هم وجدان دارم. من هم فرزند دارم.به خاطر خدا به من بگوييد دليل اين كارها چيست؟ براي اينكه چنين نشان داده شود كه اين اعمال تروريستي است براي اينكه به مردم قبولانده شود كه دشمناني وجود دارد و اين دشمنان كمونيست هستند.»

چهارشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۸

قانون‌گریزی مسؤلین و سقوط اخلاقی مردم

[متعاقب دزدی یک چمدان پُر در اردوگاه کار اجباری ترزین]

این شکل دزدی را یقیناً می‌توان به بدبختی و گرسنگی نسبت داد، اما فکر می‌‌کنم آن‌چه بعدها در رژیم کمونیستی دیدم مرا متقاعد کرد که علت‌های این نوع دزدی عمیق‌تر از این مسائلی است که باز گفتم. در آن زمانی که رژیمی جنایتکار قواعد قانون را به کلی زیر پا می‌گذارد، در آن زمانی که جرم و جنایت مجاز شمرده می‌شود، در آن زمانی که معدودی که فراتر از قانون هستند می‌کوشند دیگران را از شأن و کرامت و حقوق اولیه‌شان محروم کنند، اخلاق عمیقاً آسیب می‌بیند. رژیم‌های جنایتکار به خوبی از این امر آگاهند و آن را می‌شناسند و سعی می‌کنند با ایجاد وحشت، شرف و رفتار اخلاقی آدمیان را به مخاطره اندازند، شرف و اخلاقی که بی آن، هیچ جامعه‌ای، حتی جامعه‌ای تحت حکومت چنین رژیمی نمی‌تواند بپاید. اما بر همگان معلوم شده است که ترور و وحشت وقتی که مردمان انگیزه‌ای برای رفتار اخلاقی دارند نمی تواند به جایی برسد یا چیزی به چنگ آورد.
روح پراگ
ایوان کلیما
ترجمه خشایار دیهیمی
نشر نی-1387
صص 24 و 25

سه‌شنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۸

مبارک باد بر تو این مسلمانی

زاهدی به می‌خانه، سرخ رو ز می ‌دیدم
گفتمش: مبارک باد بر تو این مسلمانی

زلف و کاکل او را چون به یاد می‌آرم
می‌نهم پریشانی بر سر پریشانی

خانه‌ی دل ما را از کرم، عمارت کن!
پیش از آن‌که این خانه رو نهد به ویرانی

جمعه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۸

چهرهء غمگین من

حوادث زندگی مدام آدم را یاد داستان‌هایی که خوانده می‌اندازد.
این اواخر از «قلعهء حیوانات» و «1984» زیاد می‌شنویم. (امروز در اکونومیست در مقاله‌ای دربارهء ایران به کلمهء «اورولی‌یَن» برخوردم!)
کهریزک مرا یاد کتاب «آقای رئیس جهور» میگل آنخل آستوریاس انداخت: سیاه چال‌هایی که از آن بالا روی زندانی سطل‌های مدفوع خالی می‌کردند.
دیروز که به مجلس ختم "بهزاد مهاجر" رفته بودم، داستان «چهرهء غمگین من» هانریش بول تمام مدت توی ذهنم بود. داستان فردی که وقتی حکم شده همه غمگین باشند به دلیل چهرهء شادابش دستگیر و زندانی می‌شود و روزی که آزاد می‌شود، سعی می‌کند خوشحالی‌اش را پنهان کند و با چهرهء غمگین کنار رودخانه می‌رود و دستگیر می‌شود چون آن روز دستور خوشحالی داده بودند.
در مجلس ختم جمع و جور بهزاد بی‌گناه که تمام مدت موسیقی‌های اوایل انقلاب به‌علاوهء «من آروم نگیرم» پخش می‌شد، همه فهمینده بودیم که باید مواظب باشیم... فکر کردم لابد گریه جرم است امروز...

جمعه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۸

پنجشنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۸

Congratulations Mr. Gangi, Ahmadi Nejad is Not My President too

گنجی و سازگارا هر دو زندان بودند و هر دو اعتصاب غذا کردند.
من البته آن موقع خیلی سازگارا را نمی شناختم. اما همان موقع نظرم این بود که به قهرمان احتیاج نداریم و اگر راه حلی مثل ابراهیم نبوی در کار باشد، بهتر است جان خود را نجات بدهند، از گالیله که مهم‌تر نیستند.
این عقیدهء من است. اما با کمی احتیاط می‌گویم نمی‌دانم چه شرایط غیر قابل تصوری ممکن است پیش بیاید که نتوانم با این قطعیت همین عقیده را داشته باشم.
هر دو تا حدودی قهرمان شدند.
اما این گنجی بود که ریسک کرد و گفت به تنهایی برای اعتراض به نیویورک می‌رود( و حمایت‌ها و پیوستن‌ها بعداً آمد.) فکر می‌کنم خودش از میزان استقبال روشنفکران و هنرمندان پیش‌بینی این‌چنین را نداشت ولی بنا به وظیفه و عقیدهء خودش عمل کرد.
سازگارا جرأت چنین ریسکی را نداشت، مبادا تعداد کمی دور و برش جمع شوند. او الان هم نگاه می‌کند ببیند چه چیز طرفدار بیشتر پیدا کرده بعد آن را به نام «پیشنهاد خود» ثبت می‌کند و یک پرچم هم از آن گوشه موشه‌ها برمی‌دارد و از ساحل امن مشت گره کرده به سوی آسمان نشانه می‌گیرد.
زمانه آدم‌ها را عوض می‌کند، زمان چشم‌های ما را باز می‌کند.
از پز فعلی سازگارا خوشم نمی‌آید. او چندی با برملا کردن بعضی اسرار پشت پرده، پیش ما که با دهان باز به او گوش می‌کردیم آبرویی کسب کرد ولی همین هم خیلی وقت بود ته کشیده بود و دیگر چیزی بیش از اخباری که خودمان به آن دسترسی داشتیم – ما، نه پدر و مادر و پدر بزرگ و مادر بزرگمان که اهل خبر گرفتن از طریق اینترنت نیستند- بهمان تحویل نداد. برای من به خصوص خیلی قبل از ماجرای انتخابات شنیدن صدای او و نوری زاده و بقیه در صدای آمریکا غیرقابل تحمل شده بود.
آقای سازگارا از پز فعلی‌ات خوشم نمی‌آید. می‌بینی که مردم دور مردی جمع شده‌اند که متواضع است. وقتی به نماز جمعه می‌آید می‌گوید... برخود واجب می‌دانم که در صفوف شما حاضر شوم. بعد هم می‌رود در صف‌های آخر نماز می‌نشیند.
گنجی هم دست پری از نظر خبر برایمان ندارد، برای من که هرگز قهرمان هم نبود ولی حالا می‌بینم، یا به نظرم، این اعتراضش با قصد دست و پا کردن آبرو و شهرت و بعد هم ورود سرافرازانه به وطن با چشمداشتی علنی به پست و مقام نبوده است. او تصورش را هم نمی‌کرد که طیفی از گوگوش گرفته تا حمید دباشی به دعوتش لبیک بگویند.
به جرأتت تبریک می‌گویم آقای گنجی، احمدی‌نژاد رئیس جمهور من هم نیست.

چهارشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۸

مگس ها

مگس ها
ژان پل سارتر
مهدی روشن‌زاده
نشر ثالث

پردهء دوم، صحنهء پنجم
[...]
ژوپیتر- اژیست تو شاهی، این وجدان پادشاهی توست که مخاطبش قرار می‌دهم زیرا تو دوستدار سلطنتی.
اژیست - چه می خواهید بگویید؟
ژوپیتر – تو از من نفرت داری ولی ما به یکدیگر شباهت داریم؛ من تو را مطابق تصویر خود آفریده‌ام: یک پادشاه، خدایی است روی زمین، شکوه‌مند وماتم‌زا چون یک خدا.
اژیست – ماتم‌زا؟ شما؟
ژوپیتر – نگاه کن به من (سکوتی طولانی). به تو گفته‌ام که تو مطابق تصویر من هستی یافته‌ای. کار ما هر دو نظم و نسق بخشیدن به امور است. تو در آرگوس من در جهان؛ و این همان معنی مستور و نهانی است که به سنگینی در قلب ما جای دارد.
اژیست – من معنی مستور و نهانی ندارم.
ژوپیتر – چرا داری، همان که من دارم. راز دردناک خدایان و پادشاهان: این‌که انسان‌ها آزادند. آن‌ها آزادند اژیست. تو این را می‌دانی و آن‌ها نمی‌دانند.
اژیست – معلوم است، اگر می‌دانستند چهار سوی کاخ مرا به آتش می‌کشیدند. این است که پانزده سال به وضعی تأثر انگیز نقش باز می‌کنم تا آن‌ها به حقیقت قدرت خود پی نبرند.
ژوپیتر – تو خوب متوجه می‌شوی که ما شبیه یکدیگریم.
اژیست – [...] از زمان سلطنت خویش [... تلاش کرده‌ام] تا در ذهن و ضمیر هر یک رعایایم جایی برای تصویر خود باز کنم، تا بدان پایه که هریک در کنج تنهایی خویش نگاه جدی مرا حس کند. بر سر چاه دهن گشادهء روحشان خم شده‌ام، تصویرم آن‌جاست، درست در انتهای چاه، [...] ای خدای بس توانا، من که هستم جز مظهری از ترس، انگشت نمای دیگران؟
...
سه نقطه‌ها صرفا به منظور از پرهیز از اطاله‌ءکلام است. مرغ

شنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۸