جمعه، آبان ۰۸، ۱۳۸۸

Refuzniks

Refuseniks
شهروند‌های اتحاد جماهیر شوروی (عموماًیهودی‌) که ممنوع‌الخروج بودند.
به قول آقای ابطحی، همینجوری.

یکشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۸

قصه های جزیره4

اندکی صبر سحر نزدیک است

حدود 60 ساله است. بازنشسته، نه این که بی‌کار باشد، تمام مدت خودش را سرگرم کارهایی می‌کند از جمله فرهنگی.
می‌گوید من «مادر» ماکسیم گورکی هستم! و می‌خندد. هر چند وقتی یک بند A4 می‌خرم و پرینت می‌کنم. بعد توی روز روشن به این و آن می‌دهم. مثلاً به بی‌تفاوت‌ها و این جور آدم ها. سعی می‌کنم به هم‌فکران خودم ندهم. می‌اندازم توی وانت بارها، می‌گذارم توی ایستگاه اتوبوس. می‌دهم به سوپری به لوله‌‌کش به برق‌کار به آژانسی. جین بچه‌ها را می‌برم تعمیر چند تا به خیاط می‌دهم.
چیزهایی را پرینت می‌گیرم که ماهواره ها حرفی ازش نمی‌زنند، مثل ایمایان، سهرابستان.
می‌خندد! در حد خودم مادر، روزی ده دوازده تا پرینت چند صفحه‌ای. تا به حال فقط یک نفر ترسیده و فرار کرده بقیه تشکر کرده‌اند.
می‌گوید سحر نزدیک است.

چهارشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۸

دوشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۸

چهارشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۸

برگی از تاریخ

1-در خبرها آمده بود که یوشکا فیشر، وزیرخارجهء سابق آلمان به مقامات ایران توصیه کرده که تاریخ بخوانند.
2- در بیانیه شماره 12 آمده است: مراقب باشيد كه آنها شما را تحريك نكنند و به هنگام نابود كردن خود به كاشانه و كشورتان لطمه نزنند.

شاید بد نباشد غیر از مقامات، بقیهء مردم هم تاریخ بخوانند.
منبع: قتلگاه ركس ضميمه كتاب همشهري 29 مرداد نوشته عباس سليمي نمين

«چند هفته بعد در ملاقات روزانه با شاه اعليحضرت كه به وضوح نگران و برآشفته بود به اويسي گفت: وقت آن است كه به اين بي نظمي پايان داده شود بايد جلوي آن را گرفت. اويسي كه خود در هچل افتاده بود جواب داد: سربازان من در زره پوش هاي خود در خيابان ها مستقر شده اند، مردم به طرف آنها مي‌روند ، با آن‌ها دست مي‌دهند و گل ميخك قرمز به آنها مي‌دهند . آنان سربازان را برادر خود خطاب مي‌كنند؛ سربازان من ديگر به روي مردم آتش نمي‌گشايند ... شاه مدتي به فكر فرو رفت سرانجام گفت: اگر طبق يك نقشه، كماندوها به سربازان شما در خيابان حمله كنند و عده‌اي را بكشند چه؟ به اين ترتيب بقيه برآشفته مي‌شوند و به سمت جمعيت شليك مي‌كنند . نظرت در اين مورد چيست؟»
(خاطرات منصور رفيع زاده ، آخرين رئيس شعبه ساواك در آمريكا ، ترجمه اصغر گرشاسبي ، انتشارات اهل قلم ، سال 1376 صفحه 367)
[در ادامه آقاي سليمي نمين توضيح مي دهد كه در چند شهر بزرگ كشور چون تهران ، مشهد، اصفهان و... برخي ارتشي ها توسط كماندوهاي گارد جاويدان كشته و بعضا قطعه قطعه شدند و اجساد آنها در پادگان ها به نمايش درآمد كه اين امر موجب تحريك ارتش شد و قتل عام هايي را به دنبال داشت...]
در بخش ديگر از صفحه 331 خاطرات آقاي رفيع زاده نقل شده :
«در اين هنگام تيمسار (نصيري) صورت خود را با دستانش پوشاند. سپس دستانش را برداشت و با صدايي كه انگار از ته چاه در مي‌آيد ادامه داد: مي داني هفته گذشته چند تا مرسدس بنز را داغان كرديم؟ چندتا آتش سوزي در منطقه تجاري شهر راه انداختيم ؟ چه تعداد آدم درجا كشته شدند؟ و هنوز كافي نيست! او (شاه) امروز به من گفت اين كافي نيست. بيشتر بكشيد! بيشتر آتش بزنيد. من ديگر نمي‌توانم من هم وجدان دارم. من هم فرزند دارم.به خاطر خدا به من بگوييد دليل اين كارها چيست؟ براي اينكه چنين نشان داده شود كه اين اعمال تروريستي است براي اينكه به مردم قبولانده شود كه دشمناني وجود دارد و اين دشمنان كمونيست هستند.»

چهارشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۸

قانون‌گریزی مسؤلین و سقوط اخلاقی مردم

[متعاقب دزدی یک چمدان پُر در اردوگاه کار اجباری ترزین]

این شکل دزدی را یقیناً می‌توان به بدبختی و گرسنگی نسبت داد، اما فکر می‌‌کنم آن‌چه بعدها در رژیم کمونیستی دیدم مرا متقاعد کرد که علت‌های این نوع دزدی عمیق‌تر از این مسائلی است که باز گفتم. در آن زمانی که رژیمی جنایتکار قواعد قانون را به کلی زیر پا می‌گذارد، در آن زمانی که جرم و جنایت مجاز شمرده می‌شود، در آن زمانی که معدودی که فراتر از قانون هستند می‌کوشند دیگران را از شأن و کرامت و حقوق اولیه‌شان محروم کنند، اخلاق عمیقاً آسیب می‌بیند. رژیم‌های جنایتکار به خوبی از این امر آگاهند و آن را می‌شناسند و سعی می‌کنند با ایجاد وحشت، شرف و رفتار اخلاقی آدمیان را به مخاطره اندازند، شرف و اخلاقی که بی آن، هیچ جامعه‌ای، حتی جامعه‌ای تحت حکومت چنین رژیمی نمی‌تواند بپاید. اما بر همگان معلوم شده است که ترور و وحشت وقتی که مردمان انگیزه‌ای برای رفتار اخلاقی دارند نمی تواند به جایی برسد یا چیزی به چنگ آورد.
روح پراگ
ایوان کلیما
ترجمه خشایار دیهیمی
نشر نی-1387
صص 24 و 25

سه‌شنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۸

مبارک باد بر تو این مسلمانی

زاهدی به می‌خانه، سرخ رو ز می ‌دیدم
گفتمش: مبارک باد بر تو این مسلمانی

زلف و کاکل او را چون به یاد می‌آرم
می‌نهم پریشانی بر سر پریشانی

خانه‌ی دل ما را از کرم، عمارت کن!
پیش از آن‌که این خانه رو نهد به ویرانی

جمعه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۸

چهرهء غمگین من

حوادث زندگی مدام آدم را یاد داستان‌هایی که خوانده می‌اندازد.
این اواخر از «قلعهء حیوانات» و «1984» زیاد می‌شنویم. (امروز در اکونومیست در مقاله‌ای دربارهء ایران به کلمهء «اورولی‌یَن» برخوردم!)
کهریزک مرا یاد کتاب «آقای رئیس جهور» میگل آنخل آستوریاس انداخت: سیاه چال‌هایی که از آن بالا روی زندانی سطل‌های مدفوع خالی می‌کردند.
دیروز که به مجلس ختم "بهزاد مهاجر" رفته بودم، داستان «چهرهء غمگین من» هانریش بول تمام مدت توی ذهنم بود. داستان فردی که وقتی حکم شده همه غمگین باشند به دلیل چهرهء شادابش دستگیر و زندانی می‌شود و روزی که آزاد می‌شود، سعی می‌کند خوشحالی‌اش را پنهان کند و با چهرهء غمگین کنار رودخانه می‌رود و دستگیر می‌شود چون آن روز دستور خوشحالی داده بودند.
در مجلس ختم جمع و جور بهزاد بی‌گناه که تمام مدت موسیقی‌های اوایل انقلاب به‌علاوهء «من آروم نگیرم» پخش می‌شد، همه فهمینده بودیم که باید مواظب باشیم... فکر کردم لابد گریه جرم است امروز...

جمعه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۸

پنجشنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۸

Congratulations Mr. Gangi, Ahmadi Nejad is Not My President too

گنجی و سازگارا هر دو زندان بودند و هر دو اعتصاب غذا کردند.
من البته آن موقع خیلی سازگارا را نمی شناختم. اما همان موقع نظرم این بود که به قهرمان احتیاج نداریم و اگر راه حلی مثل ابراهیم نبوی در کار باشد، بهتر است جان خود را نجات بدهند، از گالیله که مهم‌تر نیستند.
این عقیدهء من است. اما با کمی احتیاط می‌گویم نمی‌دانم چه شرایط غیر قابل تصوری ممکن است پیش بیاید که نتوانم با این قطعیت همین عقیده را داشته باشم.
هر دو تا حدودی قهرمان شدند.
اما این گنجی بود که ریسک کرد و گفت به تنهایی برای اعتراض به نیویورک می‌رود( و حمایت‌ها و پیوستن‌ها بعداً آمد.) فکر می‌کنم خودش از میزان استقبال روشنفکران و هنرمندان پیش‌بینی این‌چنین را نداشت ولی بنا به وظیفه و عقیدهء خودش عمل کرد.
سازگارا جرأت چنین ریسکی را نداشت، مبادا تعداد کمی دور و برش جمع شوند. او الان هم نگاه می‌کند ببیند چه چیز طرفدار بیشتر پیدا کرده بعد آن را به نام «پیشنهاد خود» ثبت می‌کند و یک پرچم هم از آن گوشه موشه‌ها برمی‌دارد و از ساحل امن مشت گره کرده به سوی آسمان نشانه می‌گیرد.
زمانه آدم‌ها را عوض می‌کند، زمان چشم‌های ما را باز می‌کند.
از پز فعلی سازگارا خوشم نمی‌آید. او چندی با برملا کردن بعضی اسرار پشت پرده، پیش ما که با دهان باز به او گوش می‌کردیم آبرویی کسب کرد ولی همین هم خیلی وقت بود ته کشیده بود و دیگر چیزی بیش از اخباری که خودمان به آن دسترسی داشتیم – ما، نه پدر و مادر و پدر بزرگ و مادر بزرگمان که اهل خبر گرفتن از طریق اینترنت نیستند- بهمان تحویل نداد. برای من به خصوص خیلی قبل از ماجرای انتخابات شنیدن صدای او و نوری زاده و بقیه در صدای آمریکا غیرقابل تحمل شده بود.
آقای سازگارا از پز فعلی‌ات خوشم نمی‌آید. می‌بینی که مردم دور مردی جمع شده‌اند که متواضع است. وقتی به نماز جمعه می‌آید می‌گوید... برخود واجب می‌دانم که در صفوف شما حاضر شوم. بعد هم می‌رود در صف‌های آخر نماز می‌نشیند.
گنجی هم دست پری از نظر خبر برایمان ندارد، برای من که هرگز قهرمان هم نبود ولی حالا می‌بینم، یا به نظرم، این اعتراضش با قصد دست و پا کردن آبرو و شهرت و بعد هم ورود سرافرازانه به وطن با چشمداشتی علنی به پست و مقام نبوده است. او تصورش را هم نمی‌کرد که طیفی از گوگوش گرفته تا حمید دباشی به دعوتش لبیک بگویند.
به جرأتت تبریک می‌گویم آقای گنجی، احمدی‌نژاد رئیس جمهور من هم نیست.

چهارشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۸

مگس ها

مگس ها
ژان پل سارتر
مهدی روشن‌زاده
نشر ثالث

پردهء دوم، صحنهء پنجم
[...]
ژوپیتر- اژیست تو شاهی، این وجدان پادشاهی توست که مخاطبش قرار می‌دهم زیرا تو دوستدار سلطنتی.
اژیست - چه می خواهید بگویید؟
ژوپیتر – تو از من نفرت داری ولی ما به یکدیگر شباهت داریم؛ من تو را مطابق تصویر خود آفریده‌ام: یک پادشاه، خدایی است روی زمین، شکوه‌مند وماتم‌زا چون یک خدا.
اژیست – ماتم‌زا؟ شما؟
ژوپیتر – نگاه کن به من (سکوتی طولانی). به تو گفته‌ام که تو مطابق تصویر من هستی یافته‌ای. کار ما هر دو نظم و نسق بخشیدن به امور است. تو در آرگوس من در جهان؛ و این همان معنی مستور و نهانی است که به سنگینی در قلب ما جای دارد.
اژیست – من معنی مستور و نهانی ندارم.
ژوپیتر – چرا داری، همان که من دارم. راز دردناک خدایان و پادشاهان: این‌که انسان‌ها آزادند. آن‌ها آزادند اژیست. تو این را می‌دانی و آن‌ها نمی‌دانند.
اژیست – معلوم است، اگر می‌دانستند چهار سوی کاخ مرا به آتش می‌کشیدند. این است که پانزده سال به وضعی تأثر انگیز نقش باز می‌کنم تا آن‌ها به حقیقت قدرت خود پی نبرند.
ژوپیتر – تو خوب متوجه می‌شوی که ما شبیه یکدیگریم.
اژیست – [...] از زمان سلطنت خویش [... تلاش کرده‌ام] تا در ذهن و ضمیر هر یک رعایایم جایی برای تصویر خود باز کنم، تا بدان پایه که هریک در کنج تنهایی خویش نگاه جدی مرا حس کند. بر سر چاه دهن گشادهء روحشان خم شده‌ام، تصویرم آن‌جاست، درست در انتهای چاه، [...] ای خدای بس توانا، من که هستم جز مظهری از ترس، انگشت نمای دیگران؟
...
سه نقطه‌ها صرفا به منظور از پرهیز از اطاله‌ءکلام است. مرغ

شنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۸

یکشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۸

قصه‌های جزیره3

انقلابی مؤمن پیر

چشم‌های انقلابی مؤمن پیر برق می‌زند. پسرش شادمان به خانه آمده. نوار سبز خریده و چند تا پوستر تبلیغاتی در دست دارد. سوئیچ پدر را می‌خواهد تا این ها را توی ماشین در معرض دید بگذارد.
چشم‌های انقلابی مؤمن پیر برق می‌زند. یاد روزهای تاریک ولی پرخروشی می‌افتد که توی خیابان گله به گله آدم جمع شده بود و او هم سراغ‌شان می‌رفت، بحث می‌کرد و داد می‌زد، پوستر بنی صدر را می‌داد، همیشه دیر به خانه می‌رسید و زن و بچه‌هایش را از ترس و دلشوره دق مرگ می‌کرد.
انقلابی مؤمن پیر توی صف دراز رأی‌گیری ایستاده و توی دلش لبخند می‌زند. یاد صف‌های دراز رای‌گیری جمهوری اسلامی می‌افتد که با وجود اعدام‌ها باز هم مردم امیدوار و ناشکیبا توی صف‌های رای گیری بودند. با خود می‌گوید از سال 76 هم بانشاط تر است. انقلابی مؤمن پیر لبخند می‌زند و خدایش را شکر می‌گوید.
انقلابی مؤمن پیر مضطرب است. دلش می‌خواهد با دلیل و برهان جلوی پسرش را بگیرد که بیرون نرود. نمی‌خواهد داد بزند و امر کند. پسر بی‌قرار است. می‌گوید کسی آن‌سال‌ها جلوی تو را نگرفت و من می‌خواهم کاری را که تو کردی درست کنم.
انقلابی مؤمن پیر مبهوت است. هر چه به موبایلش ور می‌رود تا ببیند پسر کجاست، افاقه نمی‌کند. قدم می‌زند، سراغ رادیو وتلویزیون می‌رود که همه‌اش آهنگ پخش می‌کنند و حرف‌هایی چاکرانه در مدح و ثنای دولت می‌گویند. انقلابی مؤمن پیر نمی‌خواهد با رادیو زمان شاه مقایسه‌شان کند. سی سال است که دل به دل کسانی که این مقایسه ها را می‌کنند نداده است. انقلابی مؤمن پیر ساکت است و بسیار امیدوار.
پسر برگشته است. بلند بلند و با هیجان حرف می‌زند. انقلابی مؤمن پیر هد فون را می‌گذارد و کانال های ماهواره را عوض می‌کند. هیچ‌کدام کار نمی‌کند. یاد سال 57 می‌افتد که بی‌قرار و ملتهب پیچ رادیو را می‌پیچاند و هفته‌ای یک بار پشت شهرداری می‌رفت تا رادیوی بهتیر بخرد. حالا از آن بی قراری خبری نیست ولی با همان سماجت کانال‌ها را عوض می‌کند.
خبرها می‌رسد. دستگیری‌ها. قلب انقلابی مؤمن پیر به درد می‌آید. یاد روزی می‌افتد که پدر پیرش را به محوطه جلوی زندان قصر برده بود تا با هم برادرش را که از دادگاه نظامی برمی‌گشت، در حال گذر، توی ماشین مخصوص ببینند. تصویر پدر پیرش واضح تر از تصویر برادر است: قوز کرده، دور از جمعیت، با دو دست عصایش را گرفته بود. پسرش را از پشت شیشه ماشین مخصوص دید و دیگر از آن به بعد ساکت شد.
دلهره دارد انقلابی مؤمن پیر را می‌کشد. با پسرش به راه پیمایی می‌رود. همه ساکتند. یاد راه‌پیمایی های خودشان می‌افتد.
شب صدای الله و اکبر می‌آید. الله و اکبر. کِی بود؟ وقتی رژیم شاه به خوابگاه دانشجویان نیروی هوایی تیر اندازی کرد و دانشجویان جوان را کشت؟ شب‌هنگام جارچی توی کوچه پس کوچه‌ها فریاد می‌زد و خبر را با الله و اکبر پخش می‌کرد.
کشتی جوانان وطن ... الله و اکبر
کردی هزاران تن کفن.... الله و اکبر
چرا یاد این شعار افتاد؟
جارچی این روزها اینترنت است، مثل همان وقت‌ها کند و نامطمئن.

عکس و فیلم کشته شده ها...
انقلابی مؤمن پیر یاد دو روزی می‌افتد که از مسجد محل او را خواسته بودند. بار اول مستقیم به خودش زنگ زده بودند. مسجد محل؟ مسجد محل خانهء پدری. من که الان آن‌جا زندگی نمی‌کنم... خواسته بودنش تا جسد برادر کوچکش را که در شلمچه شهید شده بود شناسایی کند. برادرش در فرم‌های اعزام تلفن مادر را نداده بود...
بعد بار دوم، برای آن برادری که در زندان شاه بود زنگ زده بودند. همان که دی 57 به زور و فشار مردم آزاد شد... چه شبی بود... با سلام و صلوات و شعارهای آن روز ها به خانهء پدر برده بودندش. برادرش مبهوت بود. اولین چیزی که از برادر آزاد شده پرسیده بود به یادش آمد:
- تو حبس ابد بودی به دروغ به ما گفته بودی چهار سال؟
- آره، یعنی نه. مگر رژیم ابدی بود که ما حبس ابدی باشیم؟!
و خندیده بود، خیلی قشنگ خندیده بود. چقدر شوق توی‌ چشم‌هایش بود...
برای شهادت برادری که در زندان شاه بود به خودش مستقیماً زنگ نزدند که. قلبش دیگر یاری نمی‌کرد. چند واسطه تراشیده بودند. یک دفعه دیده بود که اتاق کارش پر از دوستانش شده که یکی‌شان دکتر قلب است. خندیده بود. بعد گفته بودند می‌خواهیم برویم یک جایی تو هم مرخصی بگیر و با ما بیا. سوار پیکان شده بودند. همینطور که به محلهء پدر نزدیک می‌شدند، بیشتر تعجب زده می‌شد. پیکان دم همان مسجد ایستاد. جسد شهدای عملیات اخیر را آورده بودند. انقلابی مؤمن پیر که آن روز ها هنوز پیر نبود نتوانتسه بود از ماشین پیاده شود. پاهایش به فرمان نبود. یکی از دوستان گفته بود: با من تکرار کن: لا حول ولا قوة الا بالله. آنقدر تکرار کرده بود تا توانسته بود پایش را حرکت بدهد...
حالا چی؟ انقلابی مؤمن پیر فکر کرد نعش این نازنینان را کجا تحویل می‌دهند؟
صدای الله و اکبر بلند شده. انقلابی مؤمن پیر هد فون به گوش به ماهواره‌اش پناه برده و با حوصله کانال عوض می‌کند. پسرش می‌آید و بلندش می‌کند: بابا صدای تو از همهء ماها بلند تر است، بیا توی بالکن.
انقلابی مؤمن به صداها گوش می‌دهد. حتماً جمعیت زیاد تر شده وگرنه چرا باید این الله و اکبرها از آن زمان بلند تر و زمانش طولانی تر باشد؟ پسرش منتظر است. انقلابی مؤمن پیر فریاد می‌زند « الله و اکبر». بعد با شانه‌های فرو افتاده و سر در گریبان به اتاق بر می‌گردد.
انقلابی مؤمن پیر غمگین است.


دوشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۸

یک سؤال

آقای رئیس جمهور، از آن صد کشوری که دنبال الگوی مدیریتی شما هستند، چندتاشان انتخاب مجدد شما را تبریک گفتند؟

سه‌شنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۸

فال نیک

می‌گویند وقتی کلمه‌ای ناخواسته از دهن کسی بپرد، یا باید به فال نیک بگیرندش یا به نفوس بد.
امروز در «زنجیر مردمی از تجریش تا راه آهن»، می‌خواستم یکی از پوسترهایی را که همشهری‌ها داده بودند به آقایی بدهم. گفت:

-نمی‌خواهم، برای من مرد فقط احمدی نژاد بود.
گفتم، چرا بود؟ او که هنوز هست؟!


جمعه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۸

قصه‌های جزیره-2

کفش پایش را می‌زد. شب قبل، از حرف‌های رئیس جمهور خجالت کشیده‌بود. هیاهوی زیر پل پارک وی را از پشت بام دیده و گریه کرده بود. حالا بعد از دیدن این‌همه عکس و پوستر انتخاباتی دور و برش، دوباره داشت اشک‌هایش را پاک می‌کرد. فکر کرد، لابد نزدیک ستادهای مردمی و خود جوش هستم. باورش نمی‌شد. به نظرش تمام ماشین‌ها عکس رئیس جمور را چسبانده بودند. نمی‌خواست سوار هیچ‌کدام از آن‌ها شود. فکر کرد، مثلاً چهارده خرداده، چرا این‌همه عکس انتخاباتی فقط از یک نفر؟
بالاخره کفش کلافه‌اش کرد. با غیظ و بغض سوار تاکسی‌ای با عکس رقیب شد. تا نشست گفت، لااقل زرنگ باشید و بدون سکهء طلا و پول نقد این عکس‌ها را نچسبانید. راننده دستش را با مچ‌بند سبز بالا آورد و گفت، زرنگ‌ام، پنجاه هزار‌تومن نقد داده‌ان برای این عکس، ولی برای این‌که ریا نشه، دستم رو به همه نشون می‌دم که بدونن به کی رای می‌دم.

پنجشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۸

نمايش گنجينه‌ خارجی موزه‌ هنرهای ‌معاصر

قبلاً این‌جا لینک فیلمی از گنجینهء موزهء هنرهای معاصرگذاشته بودم. مجموعهء نقاشی‌هایی که آرزوی دیدندش را داریم و خبرنگار خارجی پارسال توانسته بود آه‌مان را درآورد.
اما از حالا تا 15 تیر در راستای سیاست «تو رو خدا به من رای بدین» دولت فخیمه، موزهء هنرهای معاصر، گنجینهء خارجی‌اش را در معرض دید مراجعین قرار داده است.
(یا قسمتی از آن‌ گنجینه را، چون بعضی از هنرمندان بدون رعایت مقررات وزارت ارشاد نقاشی کرده‌اند.)

چون خبر فوق به نظرم کامل نبود، امروز راه افتادم و رفتم موزه تا (به قول انگلیسی‌ها) نگهبان موزه سر و تنم را بشوید!
خدا کند آخر کار تابلویی گم نشود و نگویند این‌ چیز‌ها امری عادی است و در تمام دنیا از موزه‌ها سرقت می‌شود.

این‌هم ماحصل اطلاعات اخذ شده:
نمايش گنجينه‌ خارجی موزه‌ هنرهای ‌معاصر
5 خرداد تا 15 تیر 1388
ده و نیم صبح تا 6 بعد از ظهر
ایام هفته به جز جمعه‌ها وتعطیلات رسمی
ورودیه: پنج هزار تومان- فروش بلیط تا پنج ونیم بعد از ظهر.
آدرس:موزهء هنرهای معاصر، خیابان کارگر، پارک لاله.
خیابان‌های اطراف موزه، در محدودهء طرح زوج و فرد است.

چهارشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۸

تورم آتی

آقای رئیس جمهور!
خاصه خرجی‌ها و از کیسهء خلیفه بخشیدن هایتان در کمتر از یک‌سال به تورمی لجام گسیخته می‌انجامد که دودش توی چشم همین "ملت ایران، ملت ایران " که می‌فرمایید، می‌رود.
کمی از خودبینی فاصله بگیرید، به ما رحم کنید، شاید خودتان رئیس جمهور شدید!

شنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۸