داستایفسکی
در سال 1905، ماکسیم گورکی، داستایفسکی را "نابغهای اهریمنی" نامید. لنین میخواست از داستایفسکی مجسمه بسازد اما نویسنده هنوز خطرناک بود. در حکومت استالین باز هم آثار او سانسور شد. در سال 1953، بخش تحقیقات دانشگاهی، بهاین نتیجه رسید که داستایفسکی "تجسم فردیت ارتجاعی-بورژوازی" است.
داستایفسکی هنوز هم مثل سابق خوانندگان خود را به زحمت میاندازد. آثار او یادآور چیزی وحشتناک در تخیل مدرن است. یادآور طنز تلخ مرد زیرزمینی، یادآور غرور عمیق و روشنفکرانه راسکول نیکوف.
کل شیوه رمان روان شناختی، رمان جریان سیال خودآگاه و ناخودآگاه، وجود خود را تقریباً به داستایفسکی مدیون است و رد پای تخیل گسترده، انسان گرا و روان شناختی او را در تمام ادبیات مدرن میتوان دید. همچنان که پروست و ویرجینیا وولف بهآن اقرار میکنند. سایه داستایفسکی بر طنز سیاه کنراد حاکم است، بر ادبیات کنایی توماس مان و درک بیماری مدرن و تمایل برای جدلی نو در آثار او. داستانهای کافکا که فشارهای سیاسی و روانی دنیای بیرون و درون فرد را بازگو میکند، نشان از داستایفسکی دارد. رمان اولیس جویس به رآلیسم شکاک و شگفت انگیز داستایفسکی تعلق دارد. رد پای او در داستانهای مهیج متافیزیکی مدرن از آندره ژید گرفته تا گراهام گرین، در ادبیات داستانی اگزیستانسیالیسم پوچ گرا، در نوشتههای سارتر و کامو به جشم میخورد.
میراث خارق العادهای است، آن هم از نویسندهای که دست کم در تئوری، در برابر تخیل مدرن از خود بیگانه میایستد و میکوشد تا راههای رهایی را بیابد.
جمعه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۶
داستایفسکی
جمعه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۶
به جای کلام
فکر میکنم همهء اهل کتاب، معمولاً چند کتاب را با هم میخوانند. دم تختشان چندین کتاب باز و دمرو است و چوب الفها از لابه لای صفحات سیخکی زده بیرون تا کدام شانس انتخاب نصیبشان شود!
داشتم تیصفر ترجمهء میلاد ذکریا را میخواندم که چند تا کتاب دیگر را این بین شروع کردم و بعضی تمام شد و بعضی مثل خود تیصفر نصفه کاره است.
امروز وبلاگ شمیده را میخواندم. نوشته بود (نقل به مضمون) : اینجا باید شکلت تعجب (کذا) میگذاشتم... یاد تیضفر اقتادم که بخشی بسیار جالب در توصیف کمیک استریپ دارد. یعنی وسط شرح ماجرا، میگوید که این ماجرا را با کمیک استریپ بهتر میشود شرح داد.
قسمتی از آن را برایتان مینویسم، فعلاً یک چیز دیگر اضافه کنم. جان بارت مقالهای دربارهء مقایسهء کالوینو و بورخس دارد. دو سه سال پیش در شرق چاپ شده بود. آقای رضایی زاده (امیدوارم اشتباه نکنم) ترجمه کرده بودند که احتمالاً در آن زمان کودکی بیش نبودند(!) چون من بعداً، بیخبر از متقدمین، خیلی قشنگتر ترجمهاش کردم (خواهش میکنم). در هر حال در جایی از این مقاله میگوید: کالوینو یک زمان داستانی بیکلام دربارهء پیدایش رقص سرهم کرده بود. وقتی اسم کالوینو را حذف کنیم، جمله قابل درکتر میشود. ولی اسم کالوینو اسباب گیجی میشود. با وجودیکه از سابقهء کمیک استریپ کالوینو خبر داشتم، نمیفهمیدم چکار کرده.
معلوم است که کمیک استریپی بدون کلام درست کرده بود.
این قسمت از تیصفر را مینویسم چون خودم خیلی لذت بردم:
(به دردسر افتادم! نمیتوانم یک تکه را انتخاب کنم که خود به خود کامل و وافی به مقصود باشد. در هر حال...)
...
پرنده پرواز کرد و دور شد. (در نقاشی سایهء سیاهی در زمینهء ابرهای آسمان می بینید، نه به این دلیل که پرنده سیاه است بلکه برای اینکه پرندههای دور را اینطور نقاشی میکنند.) من به دنبالش دویدم. ( من را از پشت می بینید که وارد چشمانداز وسیعی از کوه و جنگل میشوم.) ... زیر پایم فضای خالی بود... من روی لبه ایستاده بودم. (خط مارپیچی که از سرم بالا میرود سرگیجهام را نشان میدهد.)...
زوربا میگوید: ...نمیتوانم برایت خوب شرح دهم، باید برایت برقصم ...
فکر میکنم همهء اهل کتاب، معمولاً چند کتاب را با هم میخوانند. دم تختشان چندین کتاب باز و دمرو است و چوب الفها از لابه لای صفحات سیخکی زده بیرون تا کدام شانس انتخاب نصیبشان شود!
داشتم تیصفر ترجمهء میلاد ذکریا را میخواندم که چند تا کتاب دیگر را این بین شروع کردم و بعضی تمام شد و بعضی مثل خود تیصفر نصفه کاره است.
امروز وبلاگ شمیده را میخواندم. نوشته بود (نقل به مضمون) : اینجا باید شکلت تعجب (کذا) میگذاشتم... یاد تیضفر اقتادم که بخشی بسیار جالب در توصیف کمیک استریپ دارد. یعنی وسط شرح ماجرا، میگوید که این ماجرا را با کمیک استریپ بهتر میشود شرح داد.
قسمتی از آن را برایتان مینویسم، فعلاً یک چیز دیگر اضافه کنم. جان بارت مقالهای دربارهء مقایسهء کالوینو و بورخس دارد. دو سه سال پیش در شرق چاپ شده بود. آقای رضایی زاده (امیدوارم اشتباه نکنم) ترجمه کرده بودند که احتمالاً در آن زمان کودکی بیش نبودند(!) چون من بعداً، بیخبر از متقدمین، خیلی قشنگتر ترجمهاش کردم (خواهش میکنم). در هر حال در جایی از این مقاله میگوید: کالوینو یک زمان داستانی بیکلام دربارهء پیدایش رقص سرهم کرده بود. وقتی اسم کالوینو را حذف کنیم، جمله قابل درکتر میشود. ولی اسم کالوینو اسباب گیجی میشود. با وجودیکه از سابقهء کمیک استریپ کالوینو خبر داشتم، نمیفهمیدم چکار کرده.
معلوم است که کمیک استریپی بدون کلام درست کرده بود.
این قسمت از تیصفر را مینویسم چون خودم خیلی لذت بردم:
(به دردسر افتادم! نمیتوانم یک تکه را انتخاب کنم که خود به خود کامل و وافی به مقصود باشد. در هر حال...)
...
پرنده پرواز کرد و دور شد. (در نقاشی سایهء سیاهی در زمینهء ابرهای آسمان می بینید، نه به این دلیل که پرنده سیاه است بلکه برای اینکه پرندههای دور را اینطور نقاشی میکنند.) من به دنبالش دویدم. ( من را از پشت می بینید که وارد چشمانداز وسیعی از کوه و جنگل میشوم.) ... زیر پایم فضای خالی بود... من روی لبه ایستاده بودم. (خط مارپیچی که از سرم بالا میرود سرگیجهام را نشان میدهد.)...
زوربا میگوید: ...نمیتوانم برایت خوب شرح دهم، باید برایت برقصم ...
یکشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۶
داستایفسکی
...
فئودور و برادرش میخائیل، دایه داشتند. مادرشان فقط پسر سوم را شیر داد. دایه ها بچهها را که شیر میدادند، یعنی مثلاً بچهها که یکی دوساله می شدند، به ده خودشان برمیگشتند.
دکتر داستایوسکی سختگیر بود. همه چیز در خانه سر ساعت معین انجام میشد. درس و تفریح نظم کسل کنندهای داشت.
دایهها هر کدام سالی یکبار از روستا برای دیدن بچهها میآمدند. برایشان کلوچه میآورند. سلام میکردند، کلوچهها را میدادند، بعد به آشپزخانه می رفتند. بیش از این اجازه نداشتند.
اما شب بعد از ساعت 9 که همه به رختخواب میرفتند، دایه، پاورچین پاورچین به اتاق بزرگ و تاریک پسر ها میرفت و میبوسیدشان و تا دیر وقت با صدای خیلی آهسته برایشان قصه میگفت...
روزها و روزها بعد از رفتن دایه، فئودور و میخائیل جر و یحث میکردند که دایهء کدامیک قصههای بهتری میگوید...
سهشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۶
هری کونزرو
شده ام مثل تلویزیون پاییز و زمستان 57 که توی خیابان ها غوغا بود و تلویزیون گل و بلبل و زنبور نشان میداد.
این مطلب دوستم شمیده را بخوانید. از دموکراتیک ترین دید، روی دیگر سکه است. یعنی این هم نظری است. نظر یا افشاگری؟ ( + ، + ، + )
نمیدانم هوچی ها چه برداشتی میکنند. نظر من این است که شمیده، با دلایلی که خودش دارد و صاحب علهها خوب میدانند، این ها را نوشته و یقیناً از هیچ کسی که ساکن وطن باشد و چشم توی چشم اینها داشته باشد و زمینهء فعالیت اجتماعیاش هم به حضرات نزدیک باشد و در این جو بیمار امکان هر کارشکنی برایش وجود داشته باشد و دلایلش هم بیشتر از شمیده باشد، تا بهحال نخواندهاید.
و اما هری کونزرو، یک داستان این هفته در نیویورکر دارد. رفتم ببینم ایشان کی باشند دیدم یک ژورنالیست آزاد (غیر وابسته به نشریهء خاصی) است که کتاب هم نوشته است.
از آنجایی که کار قلمیاش را با نشریات شروع کرده، خوب به تأثیر هیاهو و جار و جنجال مطبوعاتی وارد بوده است. برای اولین کتابش به اسم «امپرسیونیست» قبل از چاپ (مثل هری پاتر و پلی استیشن 3) یک میلیون و دویست و پنجاه هزار پوند هزینهء تبلیغات کرده است. جالب است که علیرغم این تبلیغات (یا به رغم؟!) کتاب با استقبال هم منتقدین و هم خواننده ها مواجه شده است.
از یک ژورنالیست این کارها بعید نیست. تصور بفرمایید مثلاً بکت را!!
شده ام مثل تلویزیون پاییز و زمستان 57 که توی خیابان ها غوغا بود و تلویزیون گل و بلبل و زنبور نشان میداد.
این مطلب دوستم شمیده را بخوانید. از دموکراتیک ترین دید، روی دیگر سکه است. یعنی این هم نظری است. نظر یا افشاگری؟ ( + ، + ، + )
نمیدانم هوچی ها چه برداشتی میکنند. نظر من این است که شمیده، با دلایلی که خودش دارد و صاحب علهها خوب میدانند، این ها را نوشته و یقیناً از هیچ کسی که ساکن وطن باشد و چشم توی چشم اینها داشته باشد و زمینهء فعالیت اجتماعیاش هم به حضرات نزدیک باشد و در این جو بیمار امکان هر کارشکنی برایش وجود داشته باشد و دلایلش هم بیشتر از شمیده باشد، تا بهحال نخواندهاید.
و اما هری کونزرو، یک داستان این هفته در نیویورکر دارد. رفتم ببینم ایشان کی باشند دیدم یک ژورنالیست آزاد (غیر وابسته به نشریهء خاصی) است که کتاب هم نوشته است.
از آنجایی که کار قلمیاش را با نشریات شروع کرده، خوب به تأثیر هیاهو و جار و جنجال مطبوعاتی وارد بوده است. برای اولین کتابش به اسم «امپرسیونیست» قبل از چاپ (مثل هری پاتر و پلی استیشن 3) یک میلیون و دویست و پنجاه هزار پوند هزینهء تبلیغات کرده است. جالب است که علیرغم این تبلیغات (یا به رغم؟!) کتاب با استقبال هم منتقدین و هم خواننده ها مواجه شده است.
از یک ژورنالیست این کارها بعید نیست. تصور بفرمایید مثلاً بکت را!!
شنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۶
مژده به سارقین محترم و فرصت طلب
این هم یک داستان دیگر از وودی آلن ترجمهء شهره شعشعانی.
شهره شعشعانی و مرضیه ستوده و علی لاله جینی مقیم خارج هستند، تا بیایند و یقهء شما سارقان محترم و صاحب ستون را بگیرند، حسابی خودتان را مترجم اولیه قلمداد کرده و خرتان از پل گذشته است.
از مطالبی که ازنویسندهء این وبلاگ برمیدارید و به نام خودتان جا میزنید هم به عنوان آتو استفاده کنید. اگر صدایش در آمد و اعتراض کرد، آن روزی که گذارش به روزنامههایی افتاد که در تیول قدرت خود گرفتهاید و به ناشرانی مراجعه کرد که در آب نمک خواباندهاید، حسابش را کف دستش بگذارید.
نوش جان، دزد نگرفته پادشاه است.
این هم یک داستان دیگر از وودی آلن ترجمهء شهره شعشعانی.
شهره شعشعانی و مرضیه ستوده و علی لاله جینی مقیم خارج هستند، تا بیایند و یقهء شما سارقان محترم و صاحب ستون را بگیرند، حسابی خودتان را مترجم اولیه قلمداد کرده و خرتان از پل گذشته است.
از مطالبی که ازنویسندهء این وبلاگ برمیدارید و به نام خودتان جا میزنید هم به عنوان آتو استفاده کنید. اگر صدایش در آمد و اعتراض کرد، آن روزی که گذارش به روزنامههایی افتاد که در تیول قدرت خود گرفتهاید و به ناشرانی مراجعه کرد که در آب نمک خواباندهاید، حسابش را کف دستش بگذارید.
نوش جان، دزد نگرفته پادشاه است.
چهارشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۶
یک داستان قشنگ
آلیس مونرو نویسندهء کانادایی است و چندین جایزهء داستان نویسی برده است.
به او چخوف کانادایی میگویند جون در داستانهایش به روابط آدمها از طریق حوادث عادی زندگی میپردازد.داستان «دستمایهها» را به ترجمهء مرضیه ستوده در سایت خلیل پاکنیا بخوانید.
آلیس مونرو نویسندهء کانادایی است و چندین جایزهء داستان نویسی برده است.
به او چخوف کانادایی میگویند جون در داستانهایش به روابط آدمها از طریق حوادث عادی زندگی میپردازد.داستان «دستمایهها» را به ترجمهء مرضیه ستوده در سایت خلیل پاکنیا بخوانید.
پنجشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۸۶
مکافات ترجمه

گاهی متنی میبینیم که کاراکتر ها مطابق شخصیت خود، با لحن و لهجههای و زبان خودشان حرف میزنند. برای ترجمهء متنی مثل مارک تواین، که از سر میسیسیپی که را میافتد، مرتب لهجه ها عوض میشود،چکار باید بکنیم.
گاهی متنی میبینیم که عباراتی از زبان دیگر در آن وارد شده است.لاتین، فرانسه، اسپانیایی، گاهی هم فارسی، چکار کنیم؟ زیر نویس؟ ایتالیک؟
گاهی متنی میبینیم که خود راوی تغییر لحن میدهد. در یک پاراگراف هم وحدت زبان را رعایت نمیکند،(که در ونهگات دیدهام)، چکار کنیم؟ یکدست؟ (مثل همینها که توی بازار هست؟)
ترجمههایی مثل محمد قاضی و شاملو، که به نحوی دوباره نویسی متن اولیه و دارای عناصری از خلاقیت است، الزاماً برای هر متنی مناسب نیست. اما استناد به همین جمله برای رفع و رجوع ترجمههای مندرآوردی، ساده گرفتن است.
یک زبان «متوسط» را گرفتن و جلو رفتن، واقعاً وافی به مقصود است؟ به این ترتیب به نظرم خوانندهء فارسی زبان فقط میفهمد که فلان نویسنده "چه" گفته، ولی نمیفهمد که "چگونه" گفته.
من ندیدهام نوولی از «جان بارت» ترجمه شده باشد. شاید برای مترجمین به زحمتش نمیارزد.
در «جان بارت» نه نقطهگذاری طبق آداب است، نه زبان. زبان یک یک کاراکتر ها هم ثابت نمیماند. و خیلی مشکلات دیگر. ساده و یکدست کردن متن بارت، خصومت و خیانت است.
اولین وظیفهء یک مترجم تبدیل متن اولیه به نثری روان در زبان مقصد است. اگر خوانندهء فارسی زبان نتواند در متن جلو برود، ادعای مترجم که «این متن خود نویسنده است»، وارد نیست. هر زبانی انعطافها و امکانات خود را دارد (یعنی بالاخره میشود یک کاریش کرد). به قول آن مقالهء دههء 40 شمسی، "مترجم باید به دو زبان مسلط باشد و ما حتی به یک زبان هم تسلط نداریم."
در همین بارت هم که متن مدام در پیچ و خم است، تا حدودی مجبور به تبعیت از الگوی شاملو و محمد قاضی هستیم (نه در کلیت البته، بلکه در جزئیات)، چون باید جمله و سبک نویسنده را به زبان فارسی مفهوم کنیم.
پس عجالتاً منظورم را از اشارهء بالا روشنتر بگویم که در بعضی متون نمیتوان کل متن را یکپارچه، دوباره نوشت (خلق کرد)، ولی میتوان در جزئیات، به هر طریقی که ممکن است، با حداکثر تلاش برای رعایت متن نویسنده، ترجمهای قابل فهم به دست داد.
«جان بارت» خوانندهء عام در کشور خودش ندارد، سالیان سال است که نویسندگی و مشتقات آن را در دانشگاهی که خودش فوق لیسانس گرفته، جانز هاپکینز، تدریس میکند. من دلم میخواهد تصور کنم که درآمد چاپ کتابهایش آنقدر نیست که به شغلی ثابت نیاز نداشته باشد. توجه کنیم که در آمریکا، بادبادک باز و لولیتاخوانی در تهران "بست سلرز" میشوند. منظورم ارزش کماین کتابها نیست، بلکه سرراستی آنهاست. بارت نویسندهء نویسندههاست...
...و کسی است که در این زمانه، مثل جویس و ویرجینیا وولف در "آن زمانه"، هر کسی بخواهد ادای ادیب و روشنفکر آوانگارد را دربیاورد، باید گاهی اسم جان بارت از دهنش بپرد.
خیمهرا = خیمایرا
دنیازادیاد
«چون قصه بدین جا رسید، من به عادت مألوف حرف خواهرم را قطع کردم که "شهرزاد، تو بلدی با کلمات چیکار کنی، اکنون هزار شب است که من پای تخت تو نشستهام و تو و شاه عشقبازی میکنید و تو برایش قصه میگویی، و این داستانی که در جریان نقل است، مثل نگاه مار میخ کوبم کرده است. به خواب هم نمیبینم که درست قبل از آخر قصه، بپرم تو حرفت، مگر بانگ اولین خروس را از شرق بشنوم، و غیره، و شاه یکخرده قبل از سپیده دم باید به خواب رود، کاش من هم هوش ترا داشتم."
«و شری به عادت مألوف پاسخ داد "دنیازاد، تو مستمع ایدهآلی هستی. ولی اینها که چیزی نیست، صبر کن آخرش را بشنوی، فردا شب! همواره فرض بر این است که این ملک جوانبخت قبل از صبحانه مرا نمیکشد، چون تمام این سی و سه و یک سوم ماه که میخواسته بکشد."
«شهریار گفت "اوم، از آنچه به تو اعطا میشود، خرده مگیر، فکر نکنی ها، بازم از پسات بر میآیم. ولی با همشیرهء کوچکت موافقم که این یکی که گرفتی و داری جلو میری، از آن خوبهاشه، شیادیهایی که نزد ما وثوق مییابند، فراز و فرودها، پرواز به دنیاهای دیگر، خدا خودش میداند چهجوری اینها را از خودت در میآری."
«شری پاسخ داد "هنرمندان دوز و کلک خود را دارند." بعد هر سه شب بهخیر گفتیم، روی هم شش تا شب بهخیر. صبح برادرت، مسحور قصهء شری، از صحنه خارج شد و به دربار رفت. بابا جون برای هزارمین بار، کفن زیر بغل، به قصر آمد، انتظار داشت بگویند دخترش را گردن زدهاند، او مردی است که از آن لحاظ، در سایر موارد، وزیر خوبی است، همانطور که بوده، ولی سه سال بلاتکلیفی، از این لحاظ به خصوص، او را چل کرده، و مویش را سفید کرده، بد نیست اضافه کنم، و بیوهاش کرده است. من و شری بعد از پنجاهمین شب یا همین حدودها...
[Court durbar =]
(جای پژمان خالی!)
سهشنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۶
تو چی؟
آقای ابطحی در مقالهای که ظاهراً در اعتراض به بگیر بگیر ها نوشته، میگوید:
«در سالهای ۶۲ و ۶۳ که مدیر رادیو بودم...»
دلم میخواهد بپرسم آن موقع چند سالتان بود؟ چه درک و تجربهای از ادارهء و مدیریت چنین سازمانی داشتید؟
مثل ابراهیم نبوی که 19-20 ساله بود معاون وزارت اطلاعات شد و بقیه....
آقای ابطحی در مقالهای که ظاهراً در اعتراض به بگیر بگیر ها نوشته، میگوید:
«در سالهای ۶۲ و ۶۳ که مدیر رادیو بودم...»
دلم میخواهد بپرسم آن موقع چند سالتان بود؟ چه درک و تجربهای از ادارهء و مدیریت چنین سازمانی داشتید؟
مثل ابراهیم نبوی که 19-20 ساله بود معاون وزارت اطلاعات شد و بقیه....
سهشنبه، تیر ۲۶، ۱۳۸۶
در آئینهء اوهام
با گومبروویچ و آثار او بیشتر آشنا شوید.
با گومبروویچ و آثار او بیشتر آشنا شوید.
نوشتهء عزیز معتضدی
چهارشنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۶
ويتولد گومبروويچ
نويسندهء رمان، داستان کوتاه، نمايشنامه و آثار اتوبيوگرافي
بيوگرافي کوتاه
و در ادامه، لينک داستاني کوتاه از او
ويتولد گومبروويچ در 4 اوت سال 1904 در شهر مالوسيکي در لهستان متولد شد. پدرش وکيلي اريستوکرات و ثروتمند بود. گومبروويچ رشتهء پدر را تا سطح فوق ليسانس در دانشگاه ورشو طي کرد، ولي آنطور که ميگويد علاقهاي به حقوق نداشت. از سال 1927 تا 1929 در اينستيتو عالي بينالمللي پاريس فلسفه خواند و بعد براي امرار معاش از طريق وکالت به ورشو برگشت و کار ادبي خود را نيز شروع کرد.
مجموعه داستانهاي کوتاهش به نام « خاطرات دوران ناپختگي» در سال 1933 چاپ شد که با انتقاد بيرحمانه روبهرو شد.
روز قبل از شروع جنگ جهاني دوم در سال 1939، دست تقدير گومبروويچ را راهي آرژانتين کرد که حاصل آن 24 سال اقامت بود.
آثار عمدهء او در آرژانتين نوشته شده است. در اين مدت گومبروويچ تلاش کرد با تشکيل انجمنهايي از نويسندگان مهاجر، براي ترجمهء کتابهايش به اسپانيايي، راهي بيابد ولي بعد منصرف شد.
با وجود نقد و بررسي آثارش در اينستيتوي ادبيات لهستاني پاريس، گومبروويچ عملاً تا سال 1957 ناشناخته ماند. در اين سال رژيم کمونيستي حاکم بر لهستان، تاحدودي ممنوعيت چاپ کتابهاي او را برداشت و «فرديدوک Ferdyduke )» که سالها قبل نوشته و چاپ شده بود در لهستان تجديد چاپ شد. اين کتاب به عنوان پيشآگهي خردمندانهء توتاليتاريسم تلقي و يکشبه پلههاي موفقيت را طي کرد. بقيهء کتابهايش هم چاپ شد و نمايشنامههايش به اجرا در آمد.
در فرديدوک، گومبروويچ به خودآگاهي ناگهاني نويسنده به عنوان موجوديتي عمومي، ميپردازد و از آنجايي که خودآگاهي اغلب براي تخيل و حرفهء نويسنده مضر است، آن را به عنوان اسحلهاي براي جدا کردن لايهء بيروني چهرهء فرد و عمق دروني ناشناختهاش به کار ميبرد.
سوزان زونتاگ در بارهء فرديدوک گفته است: يکي از مهمترين کتابهاي قرن بيستم است که با بياعتنايي روبهرو شده .
با وجوديکه آثار گومبروويچ به 30 زبان دنيا ترجمه شد، باز هم در خارج از اروپا ناشناخته ماند. بنياد فورد در سال 1963 به او اجازهء خروج از آرژانتين، يا دستکم اقامت يکساله در برلين داد. در همان سال در سفر کوتاهي به فرانسه، مرض آسمش عود کرد و مجبور به اقامت در جنوب فرانسه شد تا چند سال باقيماندهء عمرش را سپري کند.
گومبروويچ براي کتاب «کازموس Casmos ) در سال 1967برندهء معتبر ادبي بيناللملي ( International Priza for Literature )شد که سال قبل از آن رمان «پورنوگرافيا Pornografia ) با يک رأي کمتر موفق به دريافت اين جايزه نشده بود.
گومبروويچ کانديداي جايزهء ادبي نوبل سال 1968 است.
آسم او را تحليل برد، به قلبش صدمه زد و تقريباً نميتوانست حرف بزند. گرچه از اولي حملهء قلبي جان سالم به در برد، در نيمه شب 24 جولاي سال 1969 در اثر دومين حملهء قلبي، درگذشت.
اولين ترجمهء انگليسي داستانهاي کوتاه گومبروويچ، «باکاکي Bacacay ) در سال 2004 چاپ شده است.
داستان «رقاص جناب وکيل کري کوسکي» براي اين سال و زمانه، از آن سفارشي هاست. اول از انگليسي به فارسي ترجمه شده، بعد عزيز معتضدي با متن فرانسه مقايسه و اصلاح و اديت کرده است.
همانطور که در مقدمهء داستان ميبينيد، به زودي نقد بر آثار گومبروويچ در سايت عزيز معتضدي چاپ ميشود.
دربارهء گومبروويچ و کازموس او، ميتوانيد مطالبی در سايت رضا قاسمي بخوانيد.
نويسندهء رمان، داستان کوتاه، نمايشنامه و آثار اتوبيوگرافي
بيوگرافي کوتاه
و در ادامه، لينک داستاني کوتاه از او
ويتولد گومبروويچ در 4 اوت سال 1904 در شهر مالوسيکي در لهستان متولد شد. پدرش وکيلي اريستوکرات و ثروتمند بود. گومبروويچ رشتهء پدر را تا سطح فوق ليسانس در دانشگاه ورشو طي کرد، ولي آنطور که ميگويد علاقهاي به حقوق نداشت. از سال 1927 تا 1929 در اينستيتو عالي بينالمللي پاريس فلسفه خواند و بعد براي امرار معاش از طريق وکالت به ورشو برگشت و کار ادبي خود را نيز شروع کرد.
مجموعه داستانهاي کوتاهش به نام « خاطرات دوران ناپختگي» در سال 1933 چاپ شد که با انتقاد بيرحمانه روبهرو شد.
روز قبل از شروع جنگ جهاني دوم در سال 1939، دست تقدير گومبروويچ را راهي آرژانتين کرد که حاصل آن 24 سال اقامت بود.
آثار عمدهء او در آرژانتين نوشته شده است. در اين مدت گومبروويچ تلاش کرد با تشکيل انجمنهايي از نويسندگان مهاجر، براي ترجمهء کتابهايش به اسپانيايي، راهي بيابد ولي بعد منصرف شد.
با وجود نقد و بررسي آثارش در اينستيتوي ادبيات لهستاني پاريس، گومبروويچ عملاً تا سال 1957 ناشناخته ماند. در اين سال رژيم کمونيستي حاکم بر لهستان، تاحدودي ممنوعيت چاپ کتابهاي او را برداشت و «فرديدوک Ferdyduke )» که سالها قبل نوشته و چاپ شده بود در لهستان تجديد چاپ شد. اين کتاب به عنوان پيشآگهي خردمندانهء توتاليتاريسم تلقي و يکشبه پلههاي موفقيت را طي کرد. بقيهء کتابهايش هم چاپ شد و نمايشنامههايش به اجرا در آمد.
در فرديدوک، گومبروويچ به خودآگاهي ناگهاني نويسنده به عنوان موجوديتي عمومي، ميپردازد و از آنجايي که خودآگاهي اغلب براي تخيل و حرفهء نويسنده مضر است، آن را به عنوان اسحلهاي براي جدا کردن لايهء بيروني چهرهء فرد و عمق دروني ناشناختهاش به کار ميبرد.
سوزان زونتاگ در بارهء فرديدوک گفته است: يکي از مهمترين کتابهاي قرن بيستم است که با بياعتنايي روبهرو شده .
با وجوديکه آثار گومبروويچ به 30 زبان دنيا ترجمه شد، باز هم در خارج از اروپا ناشناخته ماند. بنياد فورد در سال 1963 به او اجازهء خروج از آرژانتين، يا دستکم اقامت يکساله در برلين داد. در همان سال در سفر کوتاهي به فرانسه، مرض آسمش عود کرد و مجبور به اقامت در جنوب فرانسه شد تا چند سال باقيماندهء عمرش را سپري کند.
گومبروويچ براي کتاب «کازموس Casmos ) در سال 1967برندهء معتبر ادبي بيناللملي ( International Priza for Literature )شد که سال قبل از آن رمان «پورنوگرافيا Pornografia ) با يک رأي کمتر موفق به دريافت اين جايزه نشده بود.
گومبروويچ کانديداي جايزهء ادبي نوبل سال 1968 است.
آسم او را تحليل برد، به قلبش صدمه زد و تقريباً نميتوانست حرف بزند. گرچه از اولي حملهء قلبي جان سالم به در برد، در نيمه شب 24 جولاي سال 1969 در اثر دومين حملهء قلبي، درگذشت.
اولين ترجمهء انگليسي داستانهاي کوتاه گومبروويچ، «باکاکي Bacacay ) در سال 2004 چاپ شده است.
داستان «رقاص جناب وکيل کري کوسکي» براي اين سال و زمانه، از آن سفارشي هاست. اول از انگليسي به فارسي ترجمه شده، بعد عزيز معتضدي با متن فرانسه مقايسه و اصلاح و اديت کرده است.
همانطور که در مقدمهء داستان ميبينيد، به زودي نقد بر آثار گومبروويچ در سايت عزيز معتضدي چاپ ميشود.
دربارهء گومبروويچ و کازموس او، ميتوانيد مطالبی در سايت رضا قاسمي بخوانيد.
سهشنبه، تیر ۱۹، ۱۳۸۶
سازمان برنامه و بودجه
دارم کباب میشوم که زدند و سازمان متولد سال 1328مان داغون کردند. همهاش به دوستانم فکر میکنم که چه شبها تا دیر وقت بودجه تنظیم میکردند و چه انرژی ها توی مجلس، با نمایندگانی که دست و چپ و راستشان را نمی شناختند، مصرف میکردند. چقدر زن و مرد به نواحی دور افتاده میرفتند تا پیشرفت بودجهء عمرانی را گزارش کنند، چقدر فسفر میسوزاندند تا به مدیران منصوب شده با استفاده از رانت، حسابداری ، معنی متغیرهای کلان اقتصادی، آمار و هزار چیز دیگر یاد بدهند.
واقعاً: کجا میروی؟
دارم کباب میشوم که زدند و سازمان متولد سال 1328مان داغون کردند. همهاش به دوستانم فکر میکنم که چه شبها تا دیر وقت بودجه تنظیم میکردند و چه انرژی ها توی مجلس، با نمایندگانی که دست و چپ و راستشان را نمی شناختند، مصرف میکردند. چقدر زن و مرد به نواحی دور افتاده میرفتند تا پیشرفت بودجهء عمرانی را گزارش کنند، چقدر فسفر میسوزاندند تا به مدیران منصوب شده با استفاده از رانت، حسابداری ، معنی متغیرهای کلان اقتصادی، آمار و هزار چیز دیگر یاد بدهند.
واقعاً: کجا میروی؟
دوشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۶
ترجمه
دور و نزدیک می شنوم افرادی، برای تحقیر مترجمی، میگویند از فرهنگنامهها استفاده میکند، لابد منظورشان این است که یا مترادف حاضر آمادهای در ذهن ندارد یا معنی کلمات را بلدنیست.
به نظر من، لغت حفظ بودن از ملزومات مترجمی نیست، اصلاً. به همین دلیل دانشجو ها و فارغالتحصیلان ادبیات انگلیسی را واجد شرایط ترجمه نمیدانم.
انتخاب مناسب واژهای در اولین نگاه، هنر نیست. مارکز میگوید هرگز بدون استفاده از فرهنگلغات، نامه ننوشته است. پروست برای ترجمه از انگلیسی به فرانسه، تمام دور خودش روی تختخواب را پر از دیکشنری کرده بود.
دانستن زبان مقصد (مادری) و درک لحن و آهنگ و منظور نویسندهء مبدأ از ملزومات ترجمه است. چه بسا کسانی که به زبان دوم خود مسلطاند ولی نمیتوانند به زبان اول خود، روان و بی دستانداز برگردانند.
قریحهء درک حس نویسندهء مبدأ، یا تا حدودی درک آن، بیشتر به درد مترجم میخورد تا حفظ کردن لغات.
من این مطلب را بیشتر به این دلیل شروع کردم که بگویم چقدر ترجمه از روی ترجمه سخت است. بیشترین دشواری که تا به حال در ترجمه با آن روبه رو بودهام، ترجمهء متونی است که از زبانی به انگلیسی ترجمه شده است، یا در متون اقتصادی و حقوقی، در ابتدا فردی نوشته، که زبان اولش انگلیسی نیست (مثلاً مقالههایی که برای امتیازهای آکادمیک مینویسند و در نشریههای معتبر تخصصی چاپ میکنند.).
در این جور متنها، سردرگمی ما که به زبان سوم برمیگردانیم، کم نیست.
مترجم اولی، دلیلی ندارد که بدون لغزش ترجمه کرده باشد. ما همه میبینیم که در ترجمههای مترجمین خوب خودمان هم لغزشهایی وجود دارد. ولی در ترجمه از روی ترجمه، معلوم نیست چه اتفاقی خواهد افتاد یا چه بلایی سر متن اولیه خواهد آمد. یک دومینوی غلط همینطور ردیف میشود و علاوه بر آن، لغزشهای مترجم (دوم) هم به آن اضافه میشود.
چه خوب میشود اگر مترجم بتواند در این موارد، یا ترجمههای دیگری را هم در اختیار داشته باشد، یا متن اصلی را، همان که به زبانیاست که آشنایی ندارد. چون در این متن هم نقطهگذاری، تأکید ها و واژههای دو پهلو و از این قبیل را میتوان مقایسه کرد.
دور و نزدیک می شنوم افرادی، برای تحقیر مترجمی، میگویند از فرهنگنامهها استفاده میکند، لابد منظورشان این است که یا مترادف حاضر آمادهای در ذهن ندارد یا معنی کلمات را بلدنیست.
به نظر من، لغت حفظ بودن از ملزومات مترجمی نیست، اصلاً. به همین دلیل دانشجو ها و فارغالتحصیلان ادبیات انگلیسی را واجد شرایط ترجمه نمیدانم.
انتخاب مناسب واژهای در اولین نگاه، هنر نیست. مارکز میگوید هرگز بدون استفاده از فرهنگلغات، نامه ننوشته است. پروست برای ترجمه از انگلیسی به فرانسه، تمام دور خودش روی تختخواب را پر از دیکشنری کرده بود.
دانستن زبان مقصد (مادری) و درک لحن و آهنگ و منظور نویسندهء مبدأ از ملزومات ترجمه است. چه بسا کسانی که به زبان دوم خود مسلطاند ولی نمیتوانند به زبان اول خود، روان و بی دستانداز برگردانند.
قریحهء درک حس نویسندهء مبدأ، یا تا حدودی درک آن، بیشتر به درد مترجم میخورد تا حفظ کردن لغات.
من این مطلب را بیشتر به این دلیل شروع کردم که بگویم چقدر ترجمه از روی ترجمه سخت است. بیشترین دشواری که تا به حال در ترجمه با آن روبه رو بودهام، ترجمهء متونی است که از زبانی به انگلیسی ترجمه شده است، یا در متون اقتصادی و حقوقی، در ابتدا فردی نوشته، که زبان اولش انگلیسی نیست (مثلاً مقالههایی که برای امتیازهای آکادمیک مینویسند و در نشریههای معتبر تخصصی چاپ میکنند.).
در این جور متنها، سردرگمی ما که به زبان سوم برمیگردانیم، کم نیست.
مترجم اولی، دلیلی ندارد که بدون لغزش ترجمه کرده باشد. ما همه میبینیم که در ترجمههای مترجمین خوب خودمان هم لغزشهایی وجود دارد. ولی در ترجمه از روی ترجمه، معلوم نیست چه اتفاقی خواهد افتاد یا چه بلایی سر متن اولیه خواهد آمد. یک دومینوی غلط همینطور ردیف میشود و علاوه بر آن، لغزشهای مترجم (دوم) هم به آن اضافه میشود.
چه خوب میشود اگر مترجم بتواند در این موارد، یا ترجمههای دیگری را هم در اختیار داشته باشد، یا متن اصلی را، همان که به زبانیاست که آشنایی ندارد. چون در این متن هم نقطهگذاری، تأکید ها و واژههای دو پهلو و از این قبیل را میتوان مقایسه کرد.
دوشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۶
سهشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۶
شنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۶
سهشنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۶
من هم دعوت شدم ها ها ها!
«من آنم که رستم بود پهلوان»
ادیتور حسود برایم نوشته: یک پاراگراف حذف به دلیل تکراری بودن، خوانندگان میتوانند مراجعه کنند به هزارتا وبلاگی که در مقدمهء اظهارات تأثیرات اثرگذار و معنیدار زندگیشان، نوشابه برای دعوت کننده(ها) باز کردهاند.
بعد هم هر چه کتاب از نویسندگان مدرن و پست مدرن نوشتهام حذف کرده چون به نظرش نتوانستهام نشان بدهم که بعداز خواندن آن کتابها و عمیقاً متأثر شدن، شاخ کدام فیل را شکسته و موفق به گذاشتن کدام تخم دو زرده شدهام. از کتابهای بچگیام هم همه را حذف کرده که یعنی: که چی؟ میگویم آخر بابا جان من کتابهای چاپ پروگرس مسکو را برایمان میخرید و نمیگذاشت خاله خان باجی برایمان قصه بگویند. و این روزها این چیزها تفاخر است و آدمهای امروزه کتابهای بچگیشان، اگر هم باشد، چاپ کانون است و اینهابه گوششان نخورده و کف میکنند و به نظرشان من آدم مهمی میآیم که هنوز کشف نشدهام.
به نظر ادیتور حسود من، چیز تأثیرگذار باید در حد کفش تنگ عباس کیارستمی باشد که باعث شد چنین فیلمسازی از کار دربیاید.
1- پس اول باید چنین آدمی شد بعد دنبال تأثیرات گشت. تازه آنموقع هر چه بگویی تحسین همه را برمیانگیزی.
2- با یک تیر دو نشان! علیرضا خان به گمانم با نوشتن اسم کیارستمی غرض کشاندن بینندهها به وبلاگم حاصل شود.
یکشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۶
کیت کندی
سایبرنتیک!
کیت کندی ( Cate Kennedy) نویسندهء استرالیایی است که تا به حال دو بار برندهء جایزهء The Age شده است.
یک پاراگراف از مطلبی از او تحت عنوان «اینترنت برای زنان» خدمتتان تقدیم میکنم.
بعد از شام کریسمس توی اتاق ناهارخوری پدر و مادرم، داشتم با برادرم که برنامه نویس کامپیوتر است حرف میزدم. داشت اصول فضای سایبرنتیکی را برایم توضیح میداد. بالاخره گفت: نسبتاً قدری پیچیده است. اساسش سیستم باینری است که همه چیز تبدیل به صفر و یک میشود. بنابراین دیتا به صورت مثلاً صفر صفر یک یک یک صفر صفر یک ذخیره میشود.
مادرم آه کشید.
پهلوی ما نشسته بود و نصف خواسش به ما بود و نصف خواسش به پلیور نقشداری که میبافت. گفت: اصلاً نمی فهمم این چیز ها چطوری توی کلهتان می رود. عقل من که قد نمیدهد. و آن نصفه حواسش را به نقشهء پلیور داد.
زیر زیر، رو رو رو، زیر زیر، رو.
کیت کندی ( Cate Kennedy) نویسندهء استرالیایی است که تا به حال دو بار برندهء جایزهء The Age شده است.
یک پاراگراف از مطلبی از او تحت عنوان «اینترنت برای زنان» خدمتتان تقدیم میکنم.
بعد از شام کریسمس توی اتاق ناهارخوری پدر و مادرم، داشتم با برادرم که برنامه نویس کامپیوتر است حرف میزدم. داشت اصول فضای سایبرنتیکی را برایم توضیح میداد. بالاخره گفت: نسبتاً قدری پیچیده است. اساسش سیستم باینری است که همه چیز تبدیل به صفر و یک میشود. بنابراین دیتا به صورت مثلاً صفر صفر یک یک یک صفر صفر یک ذخیره میشود.
مادرم آه کشید.
پهلوی ما نشسته بود و نصف خواسش به ما بود و نصف خواسش به پلیور نقشداری که میبافت. گفت: اصلاً نمی فهمم این چیز ها چطوری توی کلهتان می رود. عقل من که قد نمیدهد. و آن نصفه حواسش را به نقشهء پلیور داد.
زیر زیر، رو رو رو، زیر زیر، رو.
دوشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۶
کنراد

ژوزف کنراد
یونسکو، به مناسبت 150 مین سالگرد تولد ژوزف کنراد سال 2007 را سال ژوزف کنراد نامیده است.
( اینجا را ببنید بند 41)
« ژوزف کنراد رماننویس لهستانی انگلیسی زبان در ابتدا به عنوان نویسندهء داستانهای پسربچههای دریانورد شناخته شده بود، اما امروزه او را نویسندهای میدانند که آثارش نشاندهندهء آگاهی عمیق معنوی و تکنیک ماهرانه داستان سرایی است. آثارش که مشتمل بر 13 رمان، دوجلد خاطرات و 28 داستان کوتاه است، علاقهء او را به وضعیت انسان و مسائل سیاسی نشان میدهد. بعضی از رمانهای او سبک اتوبیوگرافی دارند، و در عین حال کنراد در تمام آثار ادبی، داستانی و مقالههایش، روی مشکلات مسؤلیت فردی و همبستگی انسانی تأکید میکند.»
ژوزف کنراد با نام «تئودور کنراد نالچ کورزینوسکی» در سال 1857 در پادولیای اوکراین متولد شد، دشتی حاصلخیز بین لهستان و روسیه که زمانی بخشی از خاک لهستان بود و بعد جزو روسیه شد.
این منطقه از ملیتهای مختلفی تشکیل شده بود که چهار مذهب و جهار زبان و چندین طبقهء اجتماعی داشتند. آن بخشی که ساکنینش به زبان لهستانی حرف میزدند، و خانوادهء کنراد هم از آنها بود، آبا و اجدادی از طبقهء سلاچتا بودند که طبقهای پایینتر از اریستوکراتها بود، ثروتمند و اصیل و دارای قدرت سیاسی بودند. آپولو کورزینوسکی، پدر کنراد، شاعر و مترجم ادبی از زبانهای انگلیسی و فرانسه بود و ژوزف در بچگی رمانهای انگلیسی را به زبانهای فرانسه و لهستانی پیش پدرش میخواند. آپولو کورزینوسکی که در گیر فعالیتهای ضد تزاریستها شده بود، در سال 1861 با خانوادهاش به ولگودا در شمال روسیه تبعید شد. در این سفر ژوزف مبتلا به سینهپهلو شد و در سال 1865 مادرش به همین مرض فوت کرد. پدر کنراد که تعلیم او را به عهده گرفته بود در سال 1869 به مرض سل درگذشت. ژوزف را به سوئیس،پیش داییاش «تادئوس بابروسکی» که تأثیر زیادی در زندگی کنراد داشت، فرستادند. ژوزف که اصرار داشت داییاش اجازه دهد دریانورد شود، در سال 1874 به فرانسه رفت و چند سالی در آنجا زبان فرانسهاش را بهتر کرد و دریانوردی آموخت. در فرانسه با محافل زیادی آشنا شد ولی به قول خودش دوستان بوهمیاییاش بودند که او را با نمایشنامه و اوپرا و تأتر آشنا کردند. در همین مدت ارتباط خوبی هم با دریانوردان داشت و چیزی نگذشت که دیدهبان قایقهای راهنما شد. کارگرانی که در کشتی دید و کارهایی که به او تحمیل کردند، همه زمینهای برای جزئیات درخشان رمانهایش شد.
در اواسط دههء 1870 ، شاید برای فرار از خدمت سربازی روسیه، به کشتیرانی تجاری فرانسه پیوست و در سالهای 1875و 1876 سه بار به جزایر هند غربی سفر کرد. کنراد همچنین درگیر قاچاق اسلحه برای «کارلیست» (جنگ داخلی اسپانیا) شد و تمام سرمایهاش را در این راه از دست داد. به قصد خودکشی به سینهاش شلیک کرد، هرچند صدمهای ندید، اثر آن تا آخر عمر در او به جای ماند. داییاش با ضمانت او را آزاد کرد و توصیه کرد به کشتیرانی تجاری بریتانیا بپیوندد تا بدینوسیله شهروندی بریتانیا را به دست آورد.
کنراد 16سال در کشتیرانی تجاری بریتانیا کار کرد و به مشاغلی از ملوانی گرفته تا معاون ناخدا مشغول بود. در سال 1886 مدرک ناخدایی گرفت و کاپیتان کشتی خودش «اوتاگو» شد. در همین سال شهروند بریتانیا شد و در سال 1896 ترک تابعیت روسیه کرد و توانست از لهستان دیدن کند. در همین سال اسم خود را رسماً به ژوزف کنراد تغییر داد.
سفرش به کنگو در سال 1890 و تجربیاتش در آنجا، و انزجار و سرزنش استعمار، که در آثارش دیده میشود، حاصل این سفر بود که به مالاریا و اسهال خونی هم مبتلایش کرد.
کنراد تا سال 1894 که در انگلستان مستقر شد و وقت خود را به ادبیات اختصاص داد، به استرالیا، نقاط مختلف اقیانوس هند، برونئی، آمریکای جنوبی و جزایز اقیانوس آرام سفر کرد.
اولین رمانش، حماقت آلمایر، داستان مردی هلندی که در برونئی خانه به دوش است، در سال 1895 بعد از پنج سال حک و اصلاح چاپ شد، با استقبال منتقدین روبرو شد ولی فروش نداشت.
بعد از آن، کتابهای رانده شده از جزایر ( An Outcast of the Islands) و The Negger of the Narcissus که داستانی پیچیده از طوفانی در دماغهء امید نیک و ملوانی سیاهپوست و اسرارآمیز است و لرد جیم را که ملوان داستان نمونهء ملوانی است که کنراد آرزو داشت مثل او باشد، چاپ کرد.
در سال 1896 با جسی جورج ماشیننویس ازدواج کرد و به کنت نقل مکان کردند.
رمان «نوسترومو» در سال 1904 چاپ شد، رمانی تخیلی که کندوکاوی است در آسیبپذیری و فسادپذیری بشر. این کتاب موجب ضرر مالی بزرگی برای کنراد شد. داستان دربارهء یکی از وسوسه انگیزترین سمبلهای کنراد، معدن نقره است. اشتیاق به کارهای خطرناک و شهرت نوستروموی ایتالیایی را از بین میبرد و راز نقره هم با او به خاک سپرده میشود. این کتاب از نظر منتقدین شاهکار تلقی شد ولی باز هم فروش نرفت.
از 1897 تا سال 1911 که کنراد کتاب Under Wesren Eyes ، رمانی به سبک داستایوسکی، را چاپ کرد، دورهء خلاقیت هنری کنراد میدانند. چاپ Under Western Eyes شکست دیگری برای کنراد بود که حملهء عصبی شدیدی هم به دنیال داشت. هرچند کنراد نویسندهای پرکار بود، وضع مالیاش تا سال 1913 و چاپ کتاب «شانس» بهبود نیافت.
از سال 1919به بعد کنراد را ستودند و از بعضی داستانهایش فیلم ساختند. در سال 1914 نشان «شوالیه» و مدرک افتخاری از پنج دانشگاه را رد کرد. روزهایش را به نوشتن میگذراند و ساعتها وقت صرف یافتن لغتی مناسب میکرد. خلایی که در زبان انگلیسی احساس میکرد، همیشه برایش با اهمیت بود.
وی اواخر عمر ساکن آمریکا شد.
در 13 اوت سال 1924 در سن 67سالگی در اثر حملهء قلبی درگذشت.
اشتراک در:
پستها (Atom)

