سهشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۶
شنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۶
سهشنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۶
من هم دعوت شدم ها ها ها!
«من آنم که رستم بود پهلوان»
ادیتور حسود برایم نوشته: یک پاراگراف حذف به دلیل تکراری بودن، خوانندگان میتوانند مراجعه کنند به هزارتا وبلاگی که در مقدمهء اظهارات تأثیرات اثرگذار و معنیدار زندگیشان، نوشابه برای دعوت کننده(ها) باز کردهاند.
بعد هم هر چه کتاب از نویسندگان مدرن و پست مدرن نوشتهام حذف کرده چون به نظرش نتوانستهام نشان بدهم که بعداز خواندن آن کتابها و عمیقاً متأثر شدن، شاخ کدام فیل را شکسته و موفق به گذاشتن کدام تخم دو زرده شدهام. از کتابهای بچگیام هم همه را حذف کرده که یعنی: که چی؟ میگویم آخر بابا جان من کتابهای چاپ پروگرس مسکو را برایمان میخرید و نمیگذاشت خاله خان باجی برایمان قصه بگویند. و این روزها این چیزها تفاخر است و آدمهای امروزه کتابهای بچگیشان، اگر هم باشد، چاپ کانون است و اینهابه گوششان نخورده و کف میکنند و به نظرشان من آدم مهمی میآیم که هنوز کشف نشدهام.
به نظر ادیتور حسود من، چیز تأثیرگذار باید در حد کفش تنگ عباس کیارستمی باشد که باعث شد چنین فیلمسازی از کار دربیاید.
1- پس اول باید چنین آدمی شد بعد دنبال تأثیرات گشت. تازه آنموقع هر چه بگویی تحسین همه را برمیانگیزی.
2- با یک تیر دو نشان! علیرضا خان به گمانم با نوشتن اسم کیارستمی غرض کشاندن بینندهها به وبلاگم حاصل شود.
یکشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۶
کیت کندی
کیت کندی ( Cate Kennedy) نویسندهء استرالیایی است که تا به حال دو بار برندهء جایزهء The Age شده است.
یک پاراگراف از مطلبی از او تحت عنوان «اینترنت برای زنان» خدمتتان تقدیم میکنم.
بعد از شام کریسمس توی اتاق ناهارخوری پدر و مادرم، داشتم با برادرم که برنامه نویس کامپیوتر است حرف میزدم. داشت اصول فضای سایبرنتیکی را برایم توضیح میداد. بالاخره گفت: نسبتاً قدری پیچیده است. اساسش سیستم باینری است که همه چیز تبدیل به صفر و یک میشود. بنابراین دیتا به صورت مثلاً صفر صفر یک یک یک صفر صفر یک ذخیره میشود.
مادرم آه کشید.
پهلوی ما نشسته بود و نصف خواسش به ما بود و نصف خواسش به پلیور نقشداری که میبافت. گفت: اصلاً نمی فهمم این چیز ها چطوری توی کلهتان می رود. عقل من که قد نمیدهد. و آن نصفه حواسش را به نقشهء پلیور داد.
زیر زیر، رو رو رو، زیر زیر، رو.
دوشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۶
کنراد

ژوزف کنراد
یونسکو، به مناسبت 150 مین سالگرد تولد ژوزف کنراد سال 2007 را سال ژوزف کنراد نامیده است.
( اینجا را ببنید بند 41)
« ژوزف کنراد رماننویس لهستانی انگلیسی زبان در ابتدا به عنوان نویسندهء داستانهای پسربچههای دریانورد شناخته شده بود، اما امروزه او را نویسندهای میدانند که آثارش نشاندهندهء آگاهی عمیق معنوی و تکنیک ماهرانه داستان سرایی است. آثارش که مشتمل بر 13 رمان، دوجلد خاطرات و 28 داستان کوتاه است، علاقهء او را به وضعیت انسان و مسائل سیاسی نشان میدهد. بعضی از رمانهای او سبک اتوبیوگرافی دارند، و در عین حال کنراد در تمام آثار ادبی، داستانی و مقالههایش، روی مشکلات مسؤلیت فردی و همبستگی انسانی تأکید میکند.»
ژوزف کنراد با نام «تئودور کنراد نالچ کورزینوسکی» در سال 1857 در پادولیای اوکراین متولد شد، دشتی حاصلخیز بین لهستان و روسیه که زمانی بخشی از خاک لهستان بود و بعد جزو روسیه شد.
این منطقه از ملیتهای مختلفی تشکیل شده بود که چهار مذهب و جهار زبان و چندین طبقهء اجتماعی داشتند. آن بخشی که ساکنینش به زبان لهستانی حرف میزدند، و خانوادهء کنراد هم از آنها بود، آبا و اجدادی از طبقهء سلاچتا بودند که طبقهای پایینتر از اریستوکراتها بود، ثروتمند و اصیل و دارای قدرت سیاسی بودند. آپولو کورزینوسکی، پدر کنراد، شاعر و مترجم ادبی از زبانهای انگلیسی و فرانسه بود و ژوزف در بچگی رمانهای انگلیسی را به زبانهای فرانسه و لهستانی پیش پدرش میخواند. آپولو کورزینوسکی که در گیر فعالیتهای ضد تزاریستها شده بود، در سال 1861 با خانوادهاش به ولگودا در شمال روسیه تبعید شد. در این سفر ژوزف مبتلا به سینهپهلو شد و در سال 1865 مادرش به همین مرض فوت کرد. پدر کنراد که تعلیم او را به عهده گرفته بود در سال 1869 به مرض سل درگذشت. ژوزف را به سوئیس،پیش داییاش «تادئوس بابروسکی» که تأثیر زیادی در زندگی کنراد داشت، فرستادند. ژوزف که اصرار داشت داییاش اجازه دهد دریانورد شود، در سال 1874 به فرانسه رفت و چند سالی در آنجا زبان فرانسهاش را بهتر کرد و دریانوردی آموخت. در فرانسه با محافل زیادی آشنا شد ولی به قول خودش دوستان بوهمیاییاش بودند که او را با نمایشنامه و اوپرا و تأتر آشنا کردند. در همین مدت ارتباط خوبی هم با دریانوردان داشت و چیزی نگذشت که دیدهبان قایقهای راهنما شد. کارگرانی که در کشتی دید و کارهایی که به او تحمیل کردند، همه زمینهای برای جزئیات درخشان رمانهایش شد.
در اواسط دههء 1870 ، شاید برای فرار از خدمت سربازی روسیه، به کشتیرانی تجاری فرانسه پیوست و در سالهای 1875و 1876 سه بار به جزایر هند غربی سفر کرد. کنراد همچنین درگیر قاچاق اسلحه برای «کارلیست» (جنگ داخلی اسپانیا) شد و تمام سرمایهاش را در این راه از دست داد. به قصد خودکشی به سینهاش شلیک کرد، هرچند صدمهای ندید، اثر آن تا آخر عمر در او به جای ماند. داییاش با ضمانت او را آزاد کرد و توصیه کرد به کشتیرانی تجاری بریتانیا بپیوندد تا بدینوسیله شهروندی بریتانیا را به دست آورد.
کنراد 16سال در کشتیرانی تجاری بریتانیا کار کرد و به مشاغلی از ملوانی گرفته تا معاون ناخدا مشغول بود. در سال 1886 مدرک ناخدایی گرفت و کاپیتان کشتی خودش «اوتاگو» شد. در همین سال شهروند بریتانیا شد و در سال 1896 ترک تابعیت روسیه کرد و توانست از لهستان دیدن کند. در همین سال اسم خود را رسماً به ژوزف کنراد تغییر داد.
سفرش به کنگو در سال 1890 و تجربیاتش در آنجا، و انزجار و سرزنش استعمار، که در آثارش دیده میشود، حاصل این سفر بود که به مالاریا و اسهال خونی هم مبتلایش کرد.
کنراد تا سال 1894 که در انگلستان مستقر شد و وقت خود را به ادبیات اختصاص داد، به استرالیا، نقاط مختلف اقیانوس هند، برونئی، آمریکای جنوبی و جزایز اقیانوس آرام سفر کرد.
اولین رمانش، حماقت آلمایر، داستان مردی هلندی که در برونئی خانه به دوش است، در سال 1895 بعد از پنج سال حک و اصلاح چاپ شد، با استقبال منتقدین روبرو شد ولی فروش نداشت.
بعد از آن، کتابهای رانده شده از جزایر ( An Outcast of the Islands) و The Negger of the Narcissus که داستانی پیچیده از طوفانی در دماغهء امید نیک و ملوانی سیاهپوست و اسرارآمیز است و لرد جیم را که ملوان داستان نمونهء ملوانی است که کنراد آرزو داشت مثل او باشد، چاپ کرد.
در سال 1896 با جسی جورج ماشیننویس ازدواج کرد و به کنت نقل مکان کردند.
رمان «نوسترومو» در سال 1904 چاپ شد، رمانی تخیلی که کندوکاوی است در آسیبپذیری و فسادپذیری بشر. این کتاب موجب ضرر مالی بزرگی برای کنراد شد. داستان دربارهء یکی از وسوسه انگیزترین سمبلهای کنراد، معدن نقره است. اشتیاق به کارهای خطرناک و شهرت نوستروموی ایتالیایی را از بین میبرد و راز نقره هم با او به خاک سپرده میشود. این کتاب از نظر منتقدین شاهکار تلقی شد ولی باز هم فروش نرفت.
از 1897 تا سال 1911 که کنراد کتاب Under Wesren Eyes ، رمانی به سبک داستایوسکی، را چاپ کرد، دورهء خلاقیت هنری کنراد میدانند. چاپ Under Western Eyes شکست دیگری برای کنراد بود که حملهء عصبی شدیدی هم به دنیال داشت. هرچند کنراد نویسندهای پرکار بود، وضع مالیاش تا سال 1913 و چاپ کتاب «شانس» بهبود نیافت.
از سال 1919به بعد کنراد را ستودند و از بعضی داستانهایش فیلم ساختند. در سال 1914 نشان «شوالیه» و مدرک افتخاری از پنج دانشگاه را رد کرد. روزهایش را به نوشتن میگذراند و ساعتها وقت صرف یافتن لغتی مناسب میکرد. خلایی که در زبان انگلیسی احساس میکرد، همیشه برایش با اهمیت بود.
وی اواخر عمر ساکن آمریکا شد.
در 13 اوت سال 1924 در سن 67سالگی در اثر حملهء قلبی درگذشت.
پنجشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۶
دربارهء ترجمه
مقالهای در سایت دیگران
احتمالاً ترجمهء ایرج پزشکزاد باشد. تاریخ مقاله هم 1340 است و ممکن است من درست گفته باشم.
چهارشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۶
ADSL
من از ADSL صبانت استفاده میکنم و خیلی راضیام. حالا چرا اینجا مینویسم؟ چون قبلاً از «داتک» گرفته بودم و دلیل عمدهام هم این بود که توی اینترنت گشتهبودم و به نظر از همه بهتر و اقتصادی تر میآمد، که معلوم شد نیست. حالا اگر یک نفر مثل من خواست توی اینترنت بگردد و نظر دیگران را در مورد شرکت ارائه دهندهء ADSL بداند، حرفهای من را هم بشنود.
داتکیها هم طولش دادند، هم صد تا اشتباه کردند، هم بلد نبودند پای تلفن نصبش کنند، هم دوسری آدم از شرکتشان آمدند تا بتوانند سیتمشان را تحویل بدهند و هم هزار تا خنس دیگر . درست یکماه طول کشید تا به قول دولت فخیمه از نعمت ADSL برخوردار شویم! بعد هم یک اینترنتی بود که فقط حلال زادهها میفهمیدند سرعتش از دایال آپ بیشتر است. وقتی میدیدم کسانی از سرعت ADSL راضیهستند، خیلی تعجب میکردم. با داتک بسیاری از سایت ها به دلیل سرعت کم باز نمیشد که حالا که پرووایدر را عوض کردهام میفهمم اشکال از سرعت بوده.
خلاصه یک روز با دوست کوچکم مشورت کردم، دیدم صبانت هم ارزانتر است هم پرسرعتتر.
وقتی آنها تماس گرفتم، دیدم بیافادهاند، بدون لهجهء بریتیش و آمریکن با من حرف میزنند. گفتند ظرف یک هفته نصب می شود، زود تر هم نصب شد. اول کار گفتم نمیخواهم بیایید اینجا، از پای تلفن نصبش کنید، به من بگویید خودم انجام میدهم. با دو سه کلمه راهنمایی، آن هم نصب شد. نه افاده، نه ژست.
صبانت البته محدودیت ماهانه دارد، دو گیگ در ماه که هیچ کم نیست.
شنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۶
افشرهء تاریخ نسبتاً معاصر در دو قُلُپ
پیش درآمد از روی ناچاری
این مطلب را نمیدانم کی نوشته بوده ام و از مطالعهء کدام مطلب ِ (احتمالاً ژورنالیستی!) کف دستم به خارش افتاده بود. اما فکر نکنم تاریخ مصرف داشته باشد. عجالتاً توصیه میکنم کسی به خودش نگیرد و در موارد مثبتش هم مطمئن باشید که قیاس به نفس نکردهام.
بعد از جنگ بینالملل دوم، به نظر سیستم سرمایهداری شکستخورده میآمد. استالین با آن مقاومت تحسینبرانگیزش،از نظر (عموماً) روشنفکرانی که سرمایهداری دلشان را زده بود، قهرمان جنگ بود. متفقین خیلی دیر به کمک استالین رفته بودند، وقتی که جای پایشان خوب سفت شده بود یا تصور میکردند که خوب سفت شده و از خیلی جهات خاطرشان جمع شده بود. قبل از آن، نالهها و التماس درخواستهای فرستادههای استالین و مکاتبات روسها را پشت گوش میانداختند. برای سیاستمداران بلوک سرمایهداری هنوز خطر شوروی بغل گوش بود: جاسوسان و تبلیغات و چین و کره و غیره. این بود که برای رسیدن به داد استالین، این دست آن دست کرده بودند.
در جنگ اول و دوم، رزمندگان، آنهایی که جان سالم بهدر بردند، نسل گمگشته (سوخته؟) شدند. در آن کشتارهای بیامان، نه دین و ایمان به کمکشان آمده بود نه پادشاهی که آنقدر به قدرتش مینازیدند.
اوضاع وخیم و همهگیر اقتصادی بعد از جنگ، گرچه برای آمریکا به لطف اقتصاد کینزینی موهبتی شد، طول کشید تا سر و سامان یابد و بدبینان به نظام سرمایهداری را تسکین دهد. هرچه میکشیدند یا میدیدند که محرومان میکشند گردن نظام سرمایهداری میانداختند. لاجرم برای رو کردن فوری آلترناتیو، به سمت قبلهء بلوک شرق نماز سر سپردگی میخواندند و راه حل همهء مشکلات را در تغییر نظام اقتصادی و متعاقب آن سیاسی میدانستند. (هر چند که نظام سیاسی بسیاری از کشورها پس جنگ تغییر کرده بود، طالب دگرگونی عمیقتری بودند.) به این ترتیب، بعد از جنگ هر کس که سرش به تنش میارزید "چپ" شد. چرچیل ِ برندهء جنگ دیگر نمیتوانست در مسند قدرت باشد و باید دولتی کارگری روی کار میآمد...
برای آمریکا این تو بمیری از آن تو بمیریها نبود (منظورم رو دادن به احزاب کارگری و این قرتی بازیها است). مکارتی، هنرمند و روشن فکر سرش نمیشد. زمان جنگ زیادی در پذیرش درخواست مهاجرت معترضین اروپایی سخاوت به خرج داده بودند. بیشتر این مهاجران پر مدعا، همانهایی بودند که وقتی هیتلر شعارهای سوسیالیستی میداد و پیزری لای پالان استالین میگذاشت، قند توی دلشان آب شده بود. دیگر داشتند اخلاق آمریکاییها را هم فاسد میکردند و حنجره میدراندند که: هیتلر از مسیر منحرف شد وگرنه خود سوسیالیسم و کمونیسم که گناهی نکردهاند.
در همین بزن بزن های دههء پنجاه، خبرهایی هم از اردوگاههای سیبری و نقرهداغ کردن هرچه تحصیلکرده در شوروی بود، بالاخره به بیرون درز کرد. و آنکه گوش شنوایی داشت، و مثل چپهای قسمخوردهء ما نبود که هر غلطی شوروی میکرد توجیهاش را وظیفهء خود بدانند، کمی به فکر افتاد که بالاخره جواب سمپاتها چه میشود. پس، چپ و راست شروع به انشعاب کردند و برای نظریههای قبلی تبصرهها را از آستین درآوردند و در آن برو بیای دههء شصت و هفتاد میلادی روشنفکران صدایشان را انداختند کلهشان و به همدیگر تنه زدند و دستپاچه سعی کردند در رقابت با سیاستمداران صدایشان را بلندتر کنند. هنر متعهد را علم کردند، اشتباهات بسیاری مرتکب شدند، حرف حساب زدند، سوراخهای دعا را گم کردند، فهمیده شدند، بد فهمیده شدند، به پلنگ تیز دندان اعتماد کردند، علیه قدرت مندان حنجره دراندند، گول ظواهر را خوردند، به هر وسیلهای تلاش کردند به هدفشان برسند و تا میتوانستند، به خصوص در کشورهای درماندهای مثل ما، زیرآب رقبا را زدند.
بعد،
بعضی از آنها آنقدر عمر کردند که به اشتباههایشان اعتراف کنند، بعضیها حرفشان را پس گرفتند. آنهایی که عمرشان وصال نداد تا عقاید (حالا دیگر) تاریخ مصرف گذشتهشان را توجیه کنند یا استغفار، و همچنین کسانی که تا عمرشان بهدنیا بود کسی پیدا نشد که بتواند نظریهء آنها را رد کند (یعنی آنهایی که تا زنده بودند و تا مدتی پس از مرگشان دنیا هنوز مقهور نظریاتشان بود)، برای آنها هم بعدها کسانی پیدا شدند و با دلیل و برهان پنبهشان را زدند که این همه اشتباه، چطور کسی صدایش در نیامد چیزی بگوید.
در همین اثنا، یک عده پیدا شدند و هنر برای هنر را جار زدند، یک عده هم به هر دلیلی بود دنبال این «مد» سینه زدند. برای هر movement ی اسم گذاشتند و تعریف برایش ساختند، یک عده کشتهمرده پیدا کردند، یکعده بعدها به ریششان خندیدند و دین خودشان را تبلیغ کردند...
خیلی از اینآدمها (یا بعضی از آنها)، هرچه بود و نبود، چیزی برای گفتن داشتند که ارزش آن را داشت که کسانی بیایند و با دلیل و برهان ردشان کنند. برای همین، هم خود نظریهپردازها و هم منکران نظریهءهای آنها، یک جورهایی، در خاطرهها ماندهاند.
حال،
ادای باسوادها را درآوردن و با خواندن نیمچه مقالههای تاریخی روزنامهها ادعای احاطه به سیر تحولات تاریخی فلسفه و ادبیات و سیاست غیره کردن و خلاصهء کلام، بیرحمانه دک و پوز گذشتگان را خرد کردن و از یک جملهء متوفایی پیرهن عثمان درست کردن و تا آخرین نفس تخطئه کردن، الزاماً ماندگاری ندارد و غیر از اینکه مرجع ارجاع یک عده در همان سطح سواد قرار گیرد و احتمالاً سبب گمراهی شود، به درد دیگری نمیخورد. والله و بالله هستند آدمهایی که سرشان بشود.
سهشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۶
جمعه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۶
Enjoy the Challenge of Translation!
Peter and Ambrose’s father, while steering their black 1936 LaSalle sedan with one hand, could with the other remove the first cigarette from a white pack of Lucky Strikes and, more remarkably, light it with a match forefingered from its book and thumbed against the flint paper without being detached.
جسارتاً عرض شود که book فوق، به عبارتی the matchbook، همان کبریت بغلی است که درَش روی چوبکبریتها تا میشود.
خودم فکر میکنم فقط سیگاریها میدانند که درآوردن اولین سیگار از پاکت سیگار خیلی هم ساده نیست.
جمعه، فروردین ۰۳، ۱۳۸۶
باز هم ترجمه
پا توی کفش ِ
«شهرام رستمی» مترجم مقالهء خوب «شوهر ایدهآل» نوشتهء سوزان زونتاگ در شرق 28 تیر 1384
اولین بار این مقاله را در مجلهء «هفت» خواندم، احتمالاً در سال اول انتشارش، چون فقط چند شماره از همان اوایل انتشار «هفت» را خریدم. سوزان زونتاگ منتقد محبوب من است.
پراگراف اول ترجمهء شهرام رستمی، این است:
نويسندگان بزرگ يا شوهرند يا عاشق. برخى نويسندگان فضيلت هاى موثر يك شوهر را به رخ مىكشند؛ قابل اعتماد بودن، معقول بودن، سخاوت، محجوبيت. نويسندگان ديگرى هستند كه خصلتهاى يك عاشق را برمىتابند، يعنى خصلتهاى خوى زاد تا فضيلت اخلاقى را. پرواضح است زنان رفتارهايى چون دمدمى مزاجى، خودخواهى، غيرقابل اعتماد بودن و سنگدلى را در يك عاشق تاب مى آورند. در حالى كه همين زنان هرگز وقوع احساسات تند شوهر را حتى در ازاى تهييج او هم برنمىتابند.
چون شوهر، «عاشق» زنش هم میتواند باشد ، از «یا عاشق» منظور این است که این حضرت آقا عاشق زن شرعی خودش نیست یا مثلاً زن ندارد - ادامهء متن هم همین را نشان میدهد- این آقای عاشق خصوصیات «معشوق» را دارد، یعنی رابطهاش رسمی نیست.
«فضیلتهای مؤثر» نفهمیدم یعنی چی. حدس میزنم در متن انگلیسی، فضیلتها Virtues و مؤثر effective بوده، به عبارتی در متن انگلیسی، Effective Virtues وجود داشته. (فرض). effective را میشود «مطلوب» ترجمه کرد («مؤثر» آدم را یاد متون اقتصادی و حقوقی میاندازد)، ولی بار مثبت «فضیلت» به کار بردن «مطلوب» را منع میکند. «فضیلت مطلوب» یک چیزی مثل «حسن خوبی» است. اما در واقع قرار نیست یک «شوهر» در مقابل «زن»ش، فضیلت داشته باشد. نویسندهها و دانشمندان و هنرمندان، همهء آدمهافضیلت دارند، مردها هم دارند (بر منکرش لعنت) ولی نه در ارتباط با زنشان. «فضیلت» چیزی نیست که آدم برای کسی داشته باشد و، برای دیگری نداشته باشد. پس خیلی ساده به جای Effective Virtues (مفروض) «محسنات چشمگیر» میگذاریم. واضح است که بعضی از محسنات شوهرها چشمگیر نیست. « محسنات واقعی» هم مستحب است.
احتمالاً بعد از «به رخ میکشند» دو نقطه بوده: «به رخ میکشند:» چه شوهر «فضيلتهاى موثر» داشته باشد چه «محسنات چشمگیر»، «به رخ نمیکشد». در واقع «فضيلت» و «رخ کشکردن» با هم در یک نفر نیست و به عبارتی مانعة الجمعاند. زیرا که کسی که اهل «رخ کشکردن» باشد، اساساً فاقد «فضيلت» است. بنده هم که «محسنات چشمگیر» را پیشنهاد کردهام تصور نمیکنم برای «رخ کشکردن» بوده باشد. «دارند» ِ خشک و خالی چطور است؟
بعضی نویسندگان محسنات چشمگیر شوهرها را دارند. یا بعضی نویسندگان محسنات شوهر دلخواه را دارند. بهتر شد.
جون خودم شروعش کردهام و مته به خشخاش گذاشتهام ، دیگر باید با همان دقت جلو بروم.
«قابل اعتماد بودن، معقول بودن، سخاوت، محجوبيت»، نویسنده دارد محسنات یک شوهر دلخواه را میشمارد، بهتر است همهء این محسنات سبک دستوری و نحوی یکسان داشته باشند. پیشنهاد من: «قابل اعتماد، معقول، دست و دل باز، محجوب». خوب است؟ یا اگر متن خود مترجم را ملاک قرار دهیم: « قابل اعتماد بودن، معقول بودن، سخاوت داشتن، محجوب بودن». ذوقی گفتند، سلیقهای گفتند.
می رسیم به «برمیتابند» در عبارت «.. خصلت هاى يك عاشق را برمىتابند » لابد منظور این بوده : «... خصلت هاى يك عاشق را "بروز میدهند" یا "دارند"». بگذریم.
«برمیتابند» و «خویزاد» ِپر طمطراق، با واژههایی مثل «به رخ کشیدن» و «پر واضح» متن بالا، همسنخ نیستند و بهکارگیری آنها در یک پراگراف از زیبایی متن میکاهد.
از «وقوع احساسات تند» لابد منظور مترجم « بروز احساسات تند» یا «فوران احساسات تند» بوده است. ولی احساسات تند چیزی نیست که زنانِ آن شوهرهای احساساتی «برنتابند». یک شوهری برود و در غلیان احساسات، کادویی حسابی یا بلیط سفر به هاوایی برای زنش بخرد، آدم باید خیلی بیذوق باشد که «برنتابد»! پس چون علیا مخدره این «احساسات تند» را برنمیتابد، باید یک خشونتی، بداخلاقی، چیزی در کار باشد. اگر این «وقوع احساسات تند » معطوف است به «دمدمى مزاجى، خودخواهى، غيرقابل اعتماد بودن و سنگدلى»ِ آقایی که تخم دو زرده کرده، به این خصوصیات نمیشود « احساسات تند» اطلاق کرد. چه بوده منظور؟ چه عرض کنم.
«.. حتى در ازاى تهييج او هم برنمىتابند.» منظور را نفهمیدم. میشود چند فرض را گرفت و روی هر کدام بحث بامزهای کرد، ولی بنده فعلاً بیش از این مصدع نمیشوم.
خوب نیست یک پراگراف اینهمه ایراد داشته باشد جانم. این ایرادها در یک صفحهء A4 هم باشد، قابل چشمپوشی نیست. صرف تأیید سردبیر و ناشر، دلیل بی عیب بودن مطلب نیست. همانطور که صرف ایرادگیری من، دلیل منزه بودن خودم نیست.
چهارشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۶
در آرامشی هستم که یکی دو ماه خبری از آن نبود. نکند همان آرامش قبل از طوفان باشد؟
خیال داشتم امسال اینجا عید را اینطوری تبریک بگویم:
ارباب خودم سرتُ بالا کن
ارباب خودم بزبز قندی
ارباب خودم چرا نمیخندی!
اما یکی باید میآمد و گوشههای دهن خودم را میکشید بالا.
حالا که یک کم در سکوت و آرامشم، گفتم بیایم و چند کلمهای بنویسم.
سال بدی بود سال 1385. خوشحالم که بالاخره زحمتش را کم کرد.
همیشه دانستن بهتر از بیخبری است، ولی از چیزهای بدی سر درآوردم.
یکیاش خیلی شخصی بود. یک نفر که میشد گفت همه چیزش را از من داشت، یک خنجر زهرآگین را تا دسته توی پشتم فرو کرد. یک بدبینی شدید ماحصل آن بود که معلوم نیست کی عوارض جانبیاش درمان شود.
یکیاش هم این بده بستانهای اینترنتی و حرفهای نبودن صنعت نشر کاغذی بود. با یکی دوماه وبگردی، متراژ رودههایشان دستم آمد. از جمله یک روز در اینترنت ترجمهای بسیار بسیار ضعیف احتمالاً از داستانی از نیویورکر، خواندم. جملاتی طولانی که افعال پشت سرهم ردیف شده بودند و آدم نمیفهمید که هر کدام از این افعال، کدام عبارت بی پدر و مادر قبلی را تمام میکند و غیره. بعد دیدم یک لیست بلند و بالا از مدعیان ادب فارسی به آن لینک دادهاند و از این قبیل تو ذوق خوردنها.
یا شاخ و شانه کشیدنهای اینترنتی را دیدم، انگار دیگران عرصهء اینترنت را برایشان تنگ کرده باشند.
دیدم صلاحیت و لیاقت در درجات خیلی پایین اهمیت قرار دارد و بهتر است آدم زیر علم یکی که دهنش به قدر کافی گندهاست سینه بزند. راستش من هم مثل قهرمان داستان دستهای آلوده، اول فکر کردم از عهده برمیآیم ولی بعد دیدم کار من نیست. اما دلیل نشد که بتوانم راحت تحملشان کنم.
بگذریم که حرف تازهای نیست.
بعد مریضی پشت مریضی و نقاب افکندنهای متعاقب آن که همیشه در چنین موقعیتهای توفیقی اجباری برای رو شدن دست نزدیکان نقابدار است و بیش از خبر مریضی عزیزان، دردناک.
خوشحالم که سال تمام شد.
از خوبهایش بگویم:
دوست جدیدی پیدا کردم، که گرچه میدانم با کسی رودربایستی ندارد، همیشه فکر میکنم من را بیش از حد ارزیابی میکند و میترسم از روزی که دستم برایش رو شود و سرخورده برود و پشت سرش را هم نگاه نکند.
یک نویسندهء خوب، بهتر است بگویم سخاوتمند، از ترجمههایم تعریف کرد که خیلی خوشحال شدم. یادم است تا چند روز روی ابرها پرواز میکردم (آخر همیشه به فارسی دانستنم مشکوک بودم). در این سن و سال هم میشود مثل بچهها شادمانی کرد فقط اشکالش این است که عزیران دلسوز در چنین مواقعی، یواشکی، آدم را پیش دکتر دیوانهها میبرند.
پژمان را هم در اینترنت پیدا کردم. صبر و حوصلهاش از یک طرف و ذوقی که در زبان فارسی دارد از طرف دیگر، همیشه تحسین من را برمیانگیزد. فکر میکنم از آنهایی است هر سبکی را میتواند ترجمه کند که در خودم نمیبینم.
دوستان فارسیدان دیگری هم پیدا کردم. یک کمی ادیت یاد گرفتم، ادیت نمونهخوانها.
کتابهای خوبی که خواندم و این حافظه اگر یاری دهد: پرواز ایکار، خاطره و فراموشی محمد قائد( این مطلب را به شما تقدیم میکنم) و خیلیهای دیگر بهعلاوهء داستانهایی از مرضیه ستوده که در اینترنت خواندم.
یک سؤال هم برایم بیجواب ماند: آیا یکی از شرایط ژورنالیست شدن، ندانستن زبان فارسیاست؟
پنجشنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۵
با شک شروع کنیم (؟)
...چون فرقی هست بین یک معلم و یک مبلغ. یک مبلغ معمولاً دست میگذارد روی عواطف جماعات کثیر. در حالی که یک معلم دست میگذارد روی تعقل جماعات قلیل. فرق دیگر اینکه یک مبلغ از «یقین» شروع میکند. با «یقین» حرف میزند. اما یک معلم، با «شک» شروع میکند و با «شک» حرف میزند. و بعد اینکه روش کار یک مبلغ «قیاس» است در حالی که روش کار یک معلم «استقرا» است...
گفتوگوی دراز با دانشجویان دانشگاه تبریز
13 اردیبهشت 1346
سهشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۵
جمعه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۵
قادر عبدالله ایرانی مقیم هلند، کتابی به زبان هلندی نوشته که در لیست پر فروشترین کتابهای زبان هلندی ( Dutch) قرار گرفته است.لینک مصاحبه از سایتی به اسم «قنطره، گفتگو با دنیای اسلام» است.
پنجشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۵
شنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۵
ترجمه
Say: I am a chopper and changer.
از این شاخ به آن شاخ پریدن. من اینطور ترجمه کردم.
در حرف زدن نه. مثل کسی که وقتی حرف می زند، بدون اینکه یک موضوع را تمام کند، سراغ موضوع دیگری میرود. منظورم کسی است که مثلاً در یک کاری دوام نمیآورد، کارش را مدام عوض میکند، از این شاخ به آن شاخ میپرد.
Chopper کسی است که میبرد، یک قطعه برای خودش میبرد، و بعد، (به جای برداشتن یا خوردن)، Changer ، تغییر عقیده میدهد.
پنجشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۵
یکشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۵
بازدید کنندههای من به دنبال ناباکوف و بورخس که نیستند!
چند وقتی است کف دستم میخارد که اینها را بنویسم ولی بعد فکر میکنم، بدیهیات را گفتن کار درستی نیست. اما اینبار مینویسم شاید به درد کسی بخورد. به خصوص که شیندخت یکبار این کار را کرد و فکر کنم، بازدید کنندگان دست از سر کچلش، تا اطلاع ثانوی، برداشتند.
الغرض، بازدید کنندههای بنده، یا مهاجرانی و نمیدانم چیچیالدین باقی است که به دنبال مقالههایی در مدح وثنایشان هستند، یا کسانیکه به دنبال متون و تصاویر به اصطلاح قبیحهاند. هر دو دسته از اینجا دست خالی بر میگردند.
به آنهایی که در جستجوی «عکس زن لخت» و «عکس لختی» و«عکس مرغ» و «عکس تقی مدرسی» و این جور چیزها تشریف میآورند عرض کنم که زحمت بکشند غرض خود را به انگلیسی (یا احیاناً فارسی) در گوگل بنویسند و دکمهء images را بزنند تا غرض حاصل شود (بدیهی است که صور قبیحه فیلترشکن میخواهد).
آن دسته از بازدید کنندگان خوش باور هم که به دنبال دانلود آیات شیطانی سرافراز میکنند بدانند که گمان نکنم جماعت مترجم دست به دهن، اولاً جگر ترجمه را داشته باشند ثانیاً اینطور در طبق اخلاص به فارسی روی نت بگذارند. اگر هم متنی با چنین ادعایی به فارسی پیدا کردند در صحت و سقم آن لطفاً شک کنند.
اما به کسی که به دنبال «پرسشنامهء مارسل پروست» گذارش به اینجا افتاده عرض کنم که من این پرسشنامه را دارم!! دلت بسوزد!!

