شنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۹

موسیو پروست





















موسیو پروست

و مافیای نشر!

«موسیو پروست» نام کتاب خاطرات کدبانوی خانهء مارسل پروست است. سلست آلباره در 8 سال پایان عمر مارسل پروست، کدبانو، پرستار، دستیار و همدم پروست بود. او پس از مرگ پروست در سال 1922 با کسی حرف نزد و مصاحبه نکرد.

اوایل دههء هفتاد میلادی، پنجاه سال پس از مرگ پروست، ژرژ بلمونت ناشر فرانسوی، سلست را تشویق کرد تا تمام چیزهایی را که از زندگی خصوصی مارسل پروست می‏داند، بگوید. این گفت‏و گو هفتاد ساعت نوار ضبط شده شد و حاصل آن کتابی حدود 450 صفحه. ژرژ بلمونت کتاب‏هایی از بورخس، گراهام گرین، هنری جیمز و هنری میلر را به فرانسه ترجمه کرده است.

من ترجمهء انگلیسی‏اش را دارم. آندره آسیمان، استاد ادبیات تطبیقی درسیتی یونیورسیتی نیویورک، مقدمه‏ای بر کتاب نوشته و جای تردید در حرف‏های سلسته را باز گذاشته است. هر چند ژرژ لافونت می‏گوید که بارها سلست را امتحان و مطلبی را به طرق مختلف مطرح کرده و همان توضیحات را شنیده است و با این استدلال بر راست‏گویی سلست صحه می‏گذارد.

این کتاب به اسم «آقای پروست» با همکاری دو مترجم قرار است به بازار بیاید.

کتاب 29 فصل و یک مؤخره دارد.

نام فصل 23 "رد" (Rejection ) است. گزارش چاپ کتاب‏های پروست. دربارهء چاپ اولین کتاب از مجموعهء در جست‏وجو، رد آن توسط دو ناشر که یکی از آن‏ها‏ انتشارات گالیمار و مسؤل خواندن نسخه‏های دست‏نویس در آن جا آندره ژید بود

فصل 24 به طور کامل به آندره ژید اختصاص یافته که آن را در پست بعدی می‏گذارم.

بخشی از فصل 23 (تلخیص):

...

داستان سر و کله زدن با ناشران و چگونگی شروع چاپ کتاب‏ها‏ را از خود موسیو پروست شنیدم. وقتی کارم را در بلوار هاسمن به عنوان پیک شروع کردم تازه "طرف خانهء سوان" چاپ شده بود. موسیو پروست در بهار 1913 همان موقع که من ازدواج کردم با برنار گراسه قرارداد بسته بود. من آن زمان از وجود موسیو پروست خبر هم نداشتم. بیست و یک ساله بودم و تازه از روستا به پاریس آمده بودم.

من از او شنیدم که چگونه تشکیلات لازم را به حرکت انداخت تا سوان را چاپ کند یعنی ارتباطاتش را به کار گرفت – از یک طرف دوستان و آشنایان محافل و از طرف دیگر افرادی که به واسطهء گاه‏گداری مقاله نوشتن در فیگارو می‏شناخت به خصوص کَلمِت. .

چون موسیو پروست هیچ‏وقت دوست نداشت خود را دفعتاً به جامعه معرفی کند، آثار اولیه‏اش باید توسط دیگران ارائه می‏شد. ولی فقط سفارش آن‏ها‏ را نمی‏خواست – آن‏ها‏ باید به ارزش کتابش پی می‏بردند و می‏فهمیدند موسیو پروست کجا ایستاده است.

...

چاپ "طرف خانهء سوان" کار آسانی نبود. اول آن که دست‏نویس بسیار طولانی بود – به نظرم حدود هزار هزار و دویست صفحه و وقتی تایپ شد حدود هفتصد صفحه، دیگر این که آن کتاب با هر چیزی که آن ‏موقع رایج بود، فرق داشت.

اولین قدم در سال 1912 برداشته شده بود. موسیو پروست روی دو انتشارات تأکید داشت: فَسکِل که آن زمان خوب جا افتاده بود و موسیو پروست با آن‏ها آشنا بود، دیگری نوول روو فرانسز که به عنوان نشر هنوز جوان بود ولی موسیو پروست به دلیل مجله بررسی ادبی‏اش، NRF ، واقعاً آن را ترجیح می‏داد. نویسندگان این مجله که ژید هم جزوشان بود از یکدیگر حمایت می‏کردند و گفته می‏شد که نسل جدید نویسندگان را معرفی می‏کنند. بخش تجاری این انتشارات را گاستون گالیمار اداره می‏کرد که با دختری از خانوادهء لازار، بانکداران پر قدرت، ازدواج کرده بود. زنی زیبا، باریک، شیک، مبادی آداب و شوخ طبع.

پرنس آنتوان بیبسکو [رومانیایی] که همیشه دیوانهء جدیدترین چیزها بود مصرانه از موسیو پروست خواست که دست‏نویس را به نوول روو فرانسز بدهد. موسیو پروست در املاک یکی از دوستانش با گاستون گالیمار ملاقات کرده بود. آندره ژید هم برایش غریبه نبود، آشنای محفلی پانزده بیست سال پیش‏اش بود.

در ابتدای سال 1912 ، کَلمِت فیگارو، دست‏نویس طولانی را پس از بررسی و تصحیح به فسکل تحویل داد... پرنس آنتوان، در مهمانی‏ای که با برادرش به همین منظور داده بودند، نسخهء دومی را که کاملاً اصلاح نشده بود به آندره ژید تحویل داد. هم پرنس هم برادرش سوان را خوانده بودند و از آن خوششان آمده بود.

موسیو پروست بعدها به من گفت: «چون می‏دانستم این دو نفر مهربان و با هوشند، دست‏نویس را به آن‏ها دادم که بخوانند.»

خلاصه دست‏نویس به دو ناشر تحویل داده شد و بعد سکوت. از تحویل به فسکل ماه‏ها و از نوول روو فرانسز یک ماه گذشت که پرنس آنتوان سراغ آن‏ها‏ را از موسیو پروست گرفت:

«هیچ، هنوز جواب نداده‏اند.»

پرنس آنتوان سراغ نوول روو فرانسز رفت تا ژید را ببیند. ژید به او گفت دست‏نویس رد شده است:

«ما کتاب‏ها‏ی جدی چاپ می‏کنیم. اصلاً امکان ندارد از این چیزهایی که یک بچه سوسول قرتی نوشته چاپ کنیم.»

آندره ژید دست‏نوشته را به آنتوان بیبسکو پس داد. به نظرم یک نامه هم از ژاک کوپو عضو هیئت بررسی نوول روو فرانسز رسید که تا این اندازه بی‏پرده نبود ولی رد دست‏نویس را تأیید کرده بود.

تمام این‏ها‏ به داستان یا دعوایی مشهور مرتبط می‏شود که آیا ژید که تنها کسی بود که دست‏نویس را در اختیار داشت آن را خوانده یا حتی بستهء دست‏نوشته را باز کرده است یا نه.

[... داستان‏ها‏ی متعددی در این باره نقل شده است ولی...]

هر بار موسیو پروست قاطعانه به من می‏گفت:

«به تو اطمینان می‏دهم که آدم‏ها‏ی نوول روو فرانسز اصلاً بسته را باز نکردند.»

آن اوایل که به عنوان پیک در بلوار هاسمن کار می‏کردم کتاب‏ها‏ی امضا شده را نیکلاس کاتن بسته‏بندی می‏کرد و به من می‏داد تا به مقصد برسانم. همان‏طور که گفتم نیکلاس بی‏نهایت وسواسی بود و کتاب‏ها‏ را خیلی زیبا بسته بندی می‏کرد. در گره زدن نوار دور بسته‏بندی دقت خاصی می‏کرد که می‏شد گفت در گره زدن هنرمند است و سبکش کم و بیش غیر قابل تقلید بود.

برای همین بود که موسیو پروست می‏گفت:

«من بستهء دست‏نویس را قبل از ارسال و بعد از بازگشت دیدم سلست، و مطمئن هستم که دست نخورده پس دادند، درست به همان صورت که فرستاده بودم. چقدر یک فرد ممکن است با استعداد باشد که گره‏ها‏ی مخصوص نیکلاس را باز کند و بعد درست در همان محل دوباره عیناً گره بزند؟ خیلی سخت است هر چند غیر ممکن نیست.»

نیکلاس هم مطمئن بود که گره‏ها‏ باز نشده‏اند.

...

این داستان برای موسیو پروست سرگرم کننده بود و هر وقت تعریف می‏کرد می‏خندید.

...

موسیو پروست تا آخر خاطر جمع بود که رد دست‏نویس توسط آندره ژید از روی پیش داروی بوده است. دقیقاً به این صورت که موسیو پروست را از محافل پاریس می‏شناخت و هنوز می‏شنید که به آن محافل رفت و آمد می‏کند پس پیشاپیش به دلیل حرف مردم که او را "بچه سوسول قرتی" می‏خواندند، بدون این که زحمت خواندن به خود بدهد، دست‏نویس را کنار گذاشت.

...

اواخر سال 1912 ، چند روز پس از رد دست نوشته توسط نوول روو فرانسز، فسکل هم نامه‏ای‏ مبنی بر رد "طرف خانهء سوان" فرستاد، هرچند این بار نامه محترمانه بود و دست‏نویس به دقت خوانده شده بود.

موسیو پروست از طریق دوست قدیمی‏اش رنه بلوم، برادر لئون بلوم، با ناشر جوان برنار گراسه تماس گرفت. اوایل سال 1913 با او قرارداد بست که طبق آن موسیو پروست هزینهء چاپ کتابش را می‏پرداخت. موسیو پروست از همان ابتدا پیش‏بینی کرده بود که تازگی اثرش، چاپ آن را با مشکل مواجه خواهد کرد.

تقریبا بلافاصله پس از چاپ، "طرف خانهء سوان" محافل ادبی را به جوش خروش درآورد و سر نوول روو فرانسز داد و قال کردند. ژاک ریویر، رئیس تحریریه نوول روو فرانسز از این که ژید کتاب را رد کرده بود عصبانی شد. از اوایل سال 1913 گالیمار و دیگران تلاش‏ها‏یی را شروع کردند تا مساله را ترمیم کنند.

خب دیگر نوبت موسیو پروست بود که بخندد. توبه نامهء گالیمار مربوط به فوریهء سال 1914 است و در فوریهء 1916 آندره ژید سرش را گذاشت جای پایش و به بلوار هاسمن آمد.

[مارسل پروست نوول روو فرانسز را ترجیح می‏داد ولی با وجودی که سوان را به هزینهء خود منتشر کرده بود و تعهدی به برنارد گراسه نداشت، از این که کتاب بعدی را به گالیمار بدهد نارحت بود. چند نامه با برنارد گراسه که به جبهه اعزام شده بود رد و بدل کردند و گراسه بدون دلخوری پروست را در انتخاب ناشر مخیر گذاشت.]



سه‌شنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۹

صدای طهرون

ترانه‏های ضربی

سیزده ترانهء ترونی!

مرتضی احمدی

یادآور مادرِ مادر بزرگ‏هایتان.

ترک سه قویاً توصیه می شود و ترک هشت هم شمرونی است.




دوشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۹

حقیقت


همیشه افرادی هستند که استدلال کنند حقیقت مصلحت نیست، ضد سازندگی است، تجملات است. (به این می‏گویند تفکر عملی یا سیاسی.) و از طرف دیگر، افرادی که حسن نیت دارند، آن‏چنان‏که انتظار می‏رود، نسبت به دست شستن از قبول مسؤلیت‏ها، عقیده‏ها و انتصابات که آرمان‏گرایی فراوانی در آن‏ها صرف شده، بی‏علاقه‏اند. موقعیت‏هایی به وجود می‏آبد که در آن حقیقت و عدالت به نظر ناسازگار می‏آید. حتی در مقابل درک حقیقت مقاومت بیشتری وجود دارد تا تصدیق مطالبات عدالت‏خواهانه. برای مردم به نظر بسیار آسان می‏آید که حقیقت را تشخیص ندهند، به خصوص وقتی درک حقیقت به این معنی باشد که از جامعه‏ای که بخش ارزشمند هویت آن‏ها را تأمین کرده است، دل بکنند یا طرد شوند.

سوزان زُنتاگ

چهارشنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۹

تولدی دیگر

نام من سرخ
اورهان پاموک
ترجمهء عین‌له غریب
نشر چشمه
تولدی دیگر را برای ترجمهء شگفت‌انگیز آقای غریب نوشته‌ام. اسمش را خودش این طوری "عین‌له" نوشته به جای "عین‌الله". شاید بهتر بود عنوان را می‌نوشتم: آب زنید راه را... چون مترجمی در قیاس با نجف دریابندری و خشایار دیهیمی از راه رسیده است (من ترجمهء دیگری از ایشان ندیده‌ام). ترجمه‌ای که لذت خواندن کتاب فوق العادهء اورهان پاموک را صد چندان می‌کند.
کتاب نام من سرخ، راوی چندین و چندگانه دارد، حتی تصویر سگ و اسب توی نقاشی، آدم‌های مرده و بالاخره رنگ سرخ، از روایت کنندگان متن‌اند. پس کتاب به خودی خود جذاب و کنجکاوی برانگیز است. آدم کتاب را که می‌خواند پیش خود می‌گوید: آها، پس این‌طوری است که نوبل می‌گیرند (و ما ایرانی‌ها نمی‌گیریم).
لحن ترجمه، سرتاسر محاوره ای است، گاهی به نظر کار غیر ممکنی ممکن شده است. من برمی‌گشتم و دوباره می‌خواندم که ببینم چطور چنین جملات پر ملاطی را محاوره‌ای از کار درآورده است. از نویسنده‌ای شنیده بودم که زبان گفت‌و گو را بیش از یک صفحه نمی‌توان ادامه داد. می‌گفت خاصیت لحن محاوره‌ای است. حالا بیاید ببیند که در یک کتاب پانصد ششصد صفحه‌ای، مترجم یک نفس زبان گفت‌و گوی به قولی "شل"، به کار برده و بسیار موفق هم بوده است.توصیه می‌کنم کتاب را بخوانید و این مطلب علی چنگیزی را هم ببینید.

چهارشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۹

ماه نخشب

قیام مقنع بنا بر "تاریخ بخارا" بزرگ‌ترین قیام روستایی قرن دوم هجری و عمدتاً تحت تآثیر عقاید "مزدک" بود. ابو ریحان بیرونی می‌گوید: "مقنع ادعای خدایی می‌کرد و بر اتباعش حکم کرد که پیروی از کلیهء قوانین و احکام مزدک بر آن‌ها فرض و واجب است..."
او رختشوی بود. علم آموخت و از هر دانش بهره برد. مقنع به غایت زیرک بود و کتب بسیار از پیشینیان خوانده بود. ابتدا دعوی نبوت کرد و به زندان افتاد پس از آزادی گفت: دانید که من کیستم؟ مردمان گفتند: تو هاشم‌بن حکیمی، گفت: غلط گفته‌اید، من خدای شما و خدای همه عالمم. مردمان گفتند: دگران دعوی پیغمبری کردند، تو دعوی خدایی می‌کنی؟ گفت: ایشان نفسانی بودند و من روحانی‌ام که اندر ایشان بودم و مرا این قدرت هست که خود را به هر صورت که خواهم بنمایم...
قیام مقنع 14 سال طول کشید و تعداد لشگریان خلیفه در حمله به قلعهء مقنع را پانصد و هفتاد هزار نفر نوشته اند.
مقنع برای جلب توده ها، ماه نخشب را اختراع کرد که وسعت مطالعات او را نشان می‌دهد. او در نخشب، از شهرهای خراسان، چاهی کند که هر شب "ماه"ی از آن طلوع می کرد... بعد ها در ته چاه، کاسهء بزرگی پر از جیوه یافتند که دلیل اصلی انعکاس پرتو ماه بود.
گزیده و خلاصه شده از، حلاج – علی میرفطروس

دوشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۹

مجموعهء داستان‌ها و ترجمه‌های مرضیه ستوده

مرضیه ستوده بالاخره کاری را که منتظرش بودیم کرده و داستان‌ها و ترجمه‌های را یک جای قشنگ، در چند پر پونه گذاشته است.
بخوانید و لذت ببرید.

جمعه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۹

آیا می‌دانید؟


آیا می‌دانید در زمان تصفیه‌های استالینی (دههء 30 میلادی) تیم بازجوها (عموماً) تشکیل شده بود از: یک نفر خوش اخلاق و مهربان، یک فرد خشن و تهاجمی، یک نفر بددهن و فحاش و یک نفر که قوانین (به تعبیر حکومت) را با تحقیر به رخ بازداشت شده می‌کشید؟
آیا می‌دانید در زمان تصفیه‌های استالینی بازجو‌ها از زندانی‌هایی که محترم‌تر و با سوابق درخشان‌تر یا درجات بالای نظامی بودند (و بعد‌ها اعادهء حیثیت شدند) می‌خواستند که برای تخفیف مجازات به استالین نامه بنویسند؟

پنجشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۹

Sectarians

1- یکی دو سال پیش دوستی به من پیشنهاد کرد تا با او به سفرهایی بروم که گروهی که با بعضی‌هاشان آشنایی و دوستی داشت، تر تیب می‌دادند: لااقل به سفرهای یک‌روزه بیا، توکه آنقدر برای فلان کار و بسان کار دنبال لینک می‌گردی، بیا و با این‌ها آشنا شو، آدم‌های تحصیل‌کرده، متدین، سری تو سرها... نشسته‌ای بیایند در خانه‌ات را بزنند و ازت تقاضا کنند؟
القصه، یک روز صبح ساعت 6 سر قرار حاضر شدم. من کمی زودتر رسیدم و دوستم که بچه کوچک دارد، دیر کرد. توی پیاده‌رو منتظر ایستاده بودم. از آن جایی که همه همدیگر را می‌شناختند، سراغم می‌آمدند، خبر از دوستم می‌گرفتند، و صندلی ما را در یکی از اتوبوس‌ها نشان می‌دادند. دیر شد و سراغ گرفتن‌ها به تهدید تبدیل شد، که این همه آدم فقط منتظر یک نفر هستند. من هم گفتم منتظر نشوید و بروید (این همه آدم حسابی را که نمی‌شود منتظر گذاشت). دوست بنده با نیم ساعت تأخیر رسید ما رفتیم سر جایمان نسشتیم، که نصیب من یک صندلی شکسته بود که پشتی نداشت، یعنی داشت ولی ولو بود. گفتند چون اتوبوس‌ها پر است امکان تعویض جا نیست. اما تا یک ساعت بعد حرکت نکردیم و از گفت‌وگوهای موبایلی‌شان شنیدم که منتظر بعضی افراد برابرتر هستند. خلاصه یک عده رسیدند و راه افتادیم. بعد، خروجی یک بزرگراه همهء اتوبوس‌ها توقف کردند. رفتم بیرون سیگار بکشم، شنیدم که باز منتظر یک عده برابرتر هستند... نیم ساعت هم این‌جا. خلاصه تا غروب چند تا کار خسته کننده کردیم و از زور انتلکتوئلی سرود ای ایران خواندیم و در طول این مدت کسی هم حاضر نشد با آدم‌های جدید سلام و احوال کند چه برسد به پیدا کردن لینک...تا این که باز تمام اتوبوس‌ها در تقاطعی ایستادند. بر پدر سیگار لعنت که مرا کشاند بیرون و شنیدم برای مرحلهء پایانی سفر،باز منتظر یک عده هستند که ملحق شوند (حواستان به آن صندلی شکسته که هست؟) برای این که با کسی دست به یقه نشوم خواهش کردم چون بچه کوچک همراهمان است یک جایی ما را پیاده کنند که راحت بتوانیم برگردیم. ما را کنار یک بزرگراه پیاده کردند که اگر با بچهء کوچک از یک تپه بالا می‌رفتیم، بعد چشم‌هایمان را می‌بستیم و از عرض یک شاهراه عبور می‌کردیم و بعد از یک پل رد می‌شدیم، می‌توانستیم آدم‌هایی را پیدا کنیم که به ما بگویند چطور می‌‌شود ماشین برای تهران گرفت...

2- روز قدس، از یک چیز اسمشو نبر، به رنگ اسمشو نبر ده متر خریدم و مقدار زیادی هم نوار به همان رنگ کذا یک جاهایی قایم کردم و با یکی از منسوبین مطیع رفتیم هفت تیر، حدود ده -ده و نیم. راه افتادیم به سمت میدان ولیعصر و جمعیت مدام زیاد می‌شد. ساعت یازده دیدیم این‌هایی که ما کنارشان راه می‌رویم یک دفعه همگی یک کاغذهایی را بالا بردند که شعارهای خیلی خوبی رویش نوشته بود. ما هم غنائم را از مخفی‌گاه بیرون آوردیم و از کنار دستی‌هایمان خواستیم سرش را بگیرند... باور می‌کنید هیچ کس حاضر نشد؟ همان‌هایی که کاغذهای با چاپ قشنگ بالای سرشان گرفته بودند و ما آرزو داشتیم یکی هم به ما بدهند... نه سر ِ آن ده متری را گرفتند نه گذاشتند ما وارد صفوف‌شان شویم به طوری که ما همه‌اش کنار جوی (جوب خودمان) بودیم، لابد برای دفع بلای آن‌ها... آن ده متری هم مثل شنل سوپرمن روی دوش ما دو تا... اما زمان برگشتن، همهء آن اسمشو نبر را برای آدم‌های عادی مثل خودمان، همان‌ها که کتک‌ها را می‌خورند، تکه تکه کردیم تا صورتشان را بپوشانند و چقدر، چقدر ممنون بودند و من هزار بار اشک‌هایم را پاک کردم.

3- همان‌طور که مستحضرید چند روز پیش گودر به اهالی، پروتکشن پیشنهاد کرد، چند ساعت بعد دیدم از لیستم یک عده حذف شدند... همان روشنفکرها، همان‌هایی ادعاهایشان گوش فلک را کر کرده و اتفاقاً، اتفاقاً همه خارج نشین... از چی می‌ترسند؟ هیچی، ما از فرقهء آن‌ها نیستیم، همین.

خیلی خیلی دلم می‌خواهد که اسم آدم‌های بند یک و سه را ببرم ولی به قول آقا میر «حالا که مخالفین داخل و دشمنان خارج مثل دو تیغه قیچی منتظر بریدن هستند،» بهتر است فقط حواسمان به این‌هایی باشد که ما را مثل لشگر دم تیر جلو می‌فرستند.

چهارشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۹

قصه‌های جزیره 5

با شور و هیجان تعریف کرد که دکتر عباس شیبانی را حوالی خانه‌اش – حوالی پل‌چوبی- کیسهء میوه به دست دیده و با اصرار او را رسانده است. گفت برایش تعریف کردم:

سال 41 وارد دانشگاه تهران شدم. 16 آذر که شد، همه‌مان را صدا کردند که عباس شیبانی بعد از دو سال از زندان درآمده و توی هنرهای زیبا سخنرانی دارد. ما همه هنرها جمع شدیم و تو نطق پر شوری کردی و همان روز دوباره گرفتندت و بردند زندان. دکتر! سال 6 که بیمارستان وزیری بودم، آمدی توی همان بیمارستان، بعد از شش سال، هر دو هم کلاس شده بودیم! عباس شیبانی قاه قاه خندید و به اصرار رساندمش. حالا که به خانه رسیده‌ام می‌بینم از میوه‌هایش برایم روی صندلی گذاشته، باید تلفنش را پیدا کنم و تشکر کنم.

نتایج اخلاقی:
1- زمان ِ اسمش را نبر، آدم‌ها را می‌گرفتند و زندانی می‌کردند ولی از حقوق اجتماعی محروم نمی‌کردند، چون برمی‌گشتند دانشگاه و درسشان را تمام می‌کردند.
2- اِ؟ دکتر شیبانی را هنوز نگرفته اند؟

پنجشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۹

برای رفع تنوع

سال نو مبارک!

مرد سالاری پنهان در زوایای مخفی وجود

عنوان دهن پرکن بالا را ندیده بگیرید، فرع بر موضوع است ولی ذهن مرا از دیروز مشغول کرده.

موضوع ( ِ فوق)، کتاب "لاوینیا" است، نوشتهء جیوکوندا بلی، ترجمهء ملیحه محمدی، نشر چشمه چاپ دوم 1386 .
شناسنامهء کتاب بی اغراق شلخته است. روی جلد بی‌ذوق و هیچ اطلاع فوری نه از اسم کتاب می‌دهد نه اسم نویسنده نه مترجم. اسباب تعجب است البته که این دیگر چطور طراحی برای جلد کتاب است. در شناسنامه می‌بینیم، عنوان کتاب به زبان اصلی Lavinia، و چند سطر پایین تر، نام اصلی کتاب Die Bewohnte Frau . ترجمه از زبان آلمانی به فارسی انجام شده است. در ویکی پدیا دیدم که عنوان انگلیسی‌اش، The Inhabited Woman است. اگر عنوان کتاب به زبان اصلی، یعنی اسپانیولی، Lavinia باشد، همینطوری نوشته می‌شود و قاعدتاً آدم باید بتواند در ویکی پدیا که عناوین آثار نویسنده را به اسپانیولی نوشته، پیدا کند، که من ندیدم. فرض را بر این گرفتم که ترجمهء عنوان کتاب به صورت مثلاً "زن ساکن" به فارسی جالب نمی‌شود و معنی یا منظور اصلی را نمی‌رساند و "لاوینیا" انتخاب شده که نام کاراکتر اصلی کتاب است. چه عیب دارد! ولی عنوان کتاب که آنقدر ریز نوشته شده، تأثیری در برانگیختن خوانندگان و خریداران ندارد!
من نمی‌دانم چه چیز باعث شد که کتاب را بخرم (سال 1387)، ولی خوشحالم که آن را خریدم و به شما هم توصیه می‌کنم آن را بخوانید.
داستان دیکتاتوری سوموزا در نیکاراگوا است و اوایل کتاب مردم در اعتراض به تقلب در انتخابات به خیابان می‌آیند و نظامیان، که حکومت را تقریباً در دست دارند، به مردم شلیک می‌کنند. در اواسط کتاب نطامیان قصد دارند که در حوزه‌های اقتصادی هم وارد شوند و می‌خواهندبه تأسیس کارخانه (نه خرید کارخانه بلکه تأسیس و رقابت با بخش خصوصی)، تأسیس بانک و غیره اقدام کنند. هنوز اشرافیت قدیمی آن‌ها را به خود نمی‌پذیرد و فاصله را حفظ می‌کند...
گرچه این روزها داستان‌های استالینی هم برای ما حدیثی مکرر است، این کتاب هم مکررات دیگری را برایمان زنده می‌کند. من پیشنهاد می‌کنم که بخوانید.
چاپ اول کتاب سال 1379بوده و زبان ترجمه بیشتر شبیه فارسی 1339 است.
اما برویم سر آن "مرد سالاری..." که عرض کردم. لاوینیا خانم، قهرمان کتاب، در یک ویلا تنها زندگی می‌کند و می‌شود گفت که تحمل مادرش را ندارد و پدر و مادرش از این که از آن‌ها جدا شده و حالا جواب مردم را چی بدهند، دلخورند. دختر بالاخره به دلایلی تصمیم می‌گیرد در ضیافت‌های طبقهء اجتماعی خود شرکت کند، به عبارتی مهمانی رفتن را از سر بگیرد. مادرش که خیلی از این خبر که غیر مستقیم شنیده خوش حال است، به دختر زنگ می‌زند و از او می‌خواهد جلوی مردم بهتر است که با هم بروند ... پس لااقل در کلوپ بیاید و پیش آن‌ها بنشیند ... بعد از پایان مکالمه، اشک دختر در می‌آید که یک سال است به من زنگ نزده و حالا هم که زنگ زده، نگران قضاوت مردم است نه حال و احوال من (پدرش در این مدت چند بار زنگ زده و احوال پرسی کرده و پرسیده پول لازم ندارد؟)
پیش خودم فکر کردم چطور ممکن است یک مرد نویسنده جملات بعد از تلفن را بنویسد. فکر کردم امکان ندارد یک مرد چنین تجربه یا درکی داشته باشد، پس حتماً دلخوری بعد از تلفن را یک زن برای نویسنده تعریف کرده بوده است و حالا او توی کتابش گنجانده. رفتم سرچ کردم دیدم جیوکوندا اسم زن است! این بود که گفتم "مرد سالاری..."


جمعه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۸

تو تنها نیستی


تو تنها نیستی، این شهر منتظر توست.

چهارشنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۸

تکرار آزموده‌های بی‌نتیجه

در تاریخ‌چهء حوض‌چهء آب سرد بعد از سونا آمده است که پانصد سال پیش سوئدی‌ها برای شکنجهء زندانی‌هایشان، آن‌ها را در جاهای بسیار گرم نگه می‌داشتند و بعد از مدتی توی استخر آب یخ پرتشان می‌کردند. بعد دیدند که زندانی‌ها تازه سرحال می‌آیند و گاهی هم قاه‌قاه می‌خندند. از آن‌جایی که شکنجه‌گران سوئدی احتمالاً مغزشان کار می‌کرده (بر عکس بعضی‌ها)، فهمیدند که این کار نتیجهء عکس دارد و دنبال راه حل خوفناک دیگری گشتند، اما گزارش‌ها را نوشتند و به دنبال آن، حوض‌چهء آب سرد بعد از سونا را اختراع کردند.
این تاریخ‌چه از آن رو به ذهنم رسید که مدام خبر از روحیهء بالای زندانیان می‌شنویم و خانواده‌هایشان می‌گویند آن‌ها از هم روحیه می‌گیرند.
شما می‌گویید بعد از این قضایا چی اختراع می‌شود؟ یک تئوری جدید در روان‌درمانی؟

پنجشنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۸

محرم، حرام، حرمت، احترام

راه پیمایی در اعتراض به هتک حرمت عاشورا:تهران 9 دی 1388


مراسم عزاداری حسینی مقامات:










جمعه، آبان ۱۵، ۱۳۸۸

آفریقای جنوبی

در این‌جا گفتم که:
در سال 1970 رقم واردات کامپیوتر به آفریقای جنوبی یک‌صد میلیون دلار بود.در سال 1977 فقط کشورهای آمریکا و انگلستان بیش از آفریقای جنوبی برای کامپیوتر هزینه می‌کردند.75% کامپیوترهای رژیم آپارتاید از شرکت‌های آمریکا خریداری می‌شد. فروش چنین حجمی از کالا، علیرغم قوانین منع تجارت با آفریقای جنوبی، انجام می‌شد.IBM بزرگترین شریک تجاری آفریقای جنوبی در بخش کامپیوتر بود.

استفادهء کامپیوتر عمدتاً در امور امنیتی بود (فقط حجم را ببینید).
آمریکا علاوه بر تجارت عظیم با آفریقای جنوبی که طبق قانون و رای شواری امنیت منع بود، مثل بقیهء کشورهای جهان، چشم خود را نیز بر جنایات رژیم آپارتاید، بسته بود و همراه با دیگر کشورهای دهن گشاد، به منافع تجاری خود فکر می‌کرد.
و این مردم آفریقای جنوبی جنوبی و مبارزین آن‌جا بودند که آپارتاید را مجبور به مذاکره و عقب نشینی کردند.
در این مورد نگاه کنید به این مقالهء خوب ِ تلخ مثل عسل.
و یک جوک هم به یاد آقای ابطحی همینجوری بگویم:
یک نفر برای دلداری کسی که در عزای پدرش بی‌تابی می‌کرد گفت: بابا ادیسون هم مرد، بابای تو که ...

جمعه، آبان ۰۸، ۱۳۸۸

Refuzniks

Refuseniks
شهروند‌های اتحاد جماهیر شوروی (عموماًیهودی‌) که ممنوع‌الخروج بودند.
به قول آقای ابطحی، همینجوری.

یکشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۸

قصه های جزیره4

اندکی صبر سحر نزدیک است

حدود 60 ساله است. بازنشسته، نه این که بی‌کار باشد، تمام مدت خودش را سرگرم کارهایی می‌کند از جمله فرهنگی.
می‌گوید من «مادر» ماکسیم گورکی هستم! و می‌خندد. هر چند وقتی یک بند A4 می‌خرم و پرینت می‌کنم. بعد توی روز روشن به این و آن می‌دهم. مثلاً به بی‌تفاوت‌ها و این جور آدم ها. سعی می‌کنم به هم‌فکران خودم ندهم. می‌اندازم توی وانت بارها، می‌گذارم توی ایستگاه اتوبوس. می‌دهم به سوپری به لوله‌‌کش به برق‌کار به آژانسی. جین بچه‌ها را می‌برم تعمیر چند تا به خیاط می‌دهم.
چیزهایی را پرینت می‌گیرم که ماهواره ها حرفی ازش نمی‌زنند، مثل ایمایان، سهرابستان.
می‌خندد! در حد خودم مادر، روزی ده دوازده تا پرینت چند صفحه‌ای. تا به حال فقط یک نفر ترسیده و فرار کرده بقیه تشکر کرده‌اند.
می‌گوید سحر نزدیک است.