دوشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۷

ترجمه، گل آقا، اطناب

کتابی را که امسال با سر و صدا برندهء جایزه شد، می‌خواندم.
ترجمه سرشار از حشو ( و حشو قبیح) و درازگویی است. یاد ترجمه‌ای از گل آقا افتادم. رفتم پیدایش کردم و دیدم نه، مصداق حشو نیست اما درازگویی چرا. ببینید و لذت ببرید:

گزیدهء دوکلمه حرف حساب
1368-1363
سروش1369
یک‌شنبه 9/12/1366

"دیوان شاعر عرب «امرؤالغیظ» را مطالعه می‌کردم که ناگهان چشمم افتاد به یک مصراع، چنان حظ و کیف و لذتی از آن بردم که دیدم حیف است خوانندگان را بی‌نصیب بگذارم.
...

«پَرتَنی فی چالَه یَوماً واژگونی، یا حبیبی!»

ترجمه:« در چالهء خیابان پرت شدم، به درستی که نمی‌دانستم از کجا جلوی پایم سبز گردیده است و در آن معلق گردیدم. ای محبوب من! مگر معلقات سبعه را نخوانده‌ای؟ پس این فردوسی طوسی داستان بیژن و منیژه را همین‌جور کشکی برای خودش سروده؟ ای معشوق بی‌وفا! ادارهء اطفائیه را بگو نردبان بیاورد و مرا از چاله دربیاورد که می‌باشد چون چاه بیژن تنگ و تاریک! و مرا دیگر نه دست و پای سالم مانده است و نه اتومبیل ما را فنر! هلا(!) یا خیمگی خیمه فرو هل! که در این خیابان شتر با بارش گم می‌شود از فزونی چاله! و اگر شترت گم شد، دیگر به ما هیچ ربطی ندارد! این لامروت که چاله نیست، چاه ویل است! به تحقیق که در زمان شهردار سابق هم چاله بود، اما نه به این درشتی! و من می‌ترسم شهردار عوض شود و من همچنان در توی چاله مانده باشم. به درستی که...»
البته ترجمهء آن مصرع هنوز تمام نشده! اما ترسیدیم کسانی، که نه از شعر عرب سررشته و اطلاع دارند و نه از اصول فن ترجمه و نه از هیچ جای دیگر، به ما اعتراض کنند که...

...
این «امرؤالغیظ» با آن «امرؤقیس» هیچ نسبتی ندارد، الا یک نسبت دوری!
... "


خب من همین قدرش را تایپ کردم. سه نقطه ها از من است غیر از سه نقطهء متن ترجمه که گل آقا خودش می‌گوید هنوز تمام نشده.

شنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۷

فقط ما را دوست بدارید

تصمیم رضازاده برای کنار گذاشتن ورزش، مثل مرگ تختی بود، هیچ‌کس علت آن‌را باور نکرد.

سه‌شنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۷

دلتان می‌خواهد نویسندهء مورد علاقه‌تان را ببینید؟

می‌گویند کسی که آثار نویسنده‌ای را دوست دارد و دلش می‌خواهد او را ببیند، شبیه کسی است که چون پَتهء مرغابی دوست دارد دلش می‌خواهد یک مرغابی ببیند!
در مورد دلسردی از مواجهه با آدم‌های مشهور یا نسبتاً شناخته شده، اظهار نظرها سرسری است -نویسنده‌ها معمولاً کوتاه قدتر و پیرتر و معمولی تر از حد انتظار شما هستند- اما نگاهی منحوس تر از گفته بالا هم وجود دارد: برای این که آدم پَته درست کند بعد بخورد، اول باید مرغابی را بکشد. خب؟ چه کسی می‌کشد؟

منبع: یک کتاب از مارگارت آتوود!!

یکشنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۷

Is she just an actress?

در فیلم The Aviator جناب خلبان هاوارد هیوز، با تحقیر، به کاترین هپبورن می‌گوید:
You’re just an actress.
واقعاً کسی جرأت دارد همچین چیزی را با آن لحن تحقیرآمیز به ترانه علیدوستی بگوید؟
آفرین به تو دختر خوب.

جمعه، تیر ۲۸، ۱۳۸۷

بارت

جان بارت در سال1973 ، برای خیمرا، برندهء جایزهء کتاب ملی شد.
متن زیر نامهء پذیرش جایزه است:

"گوته در نامه‌ای به دوک وایمار می‌نویسد: « من متقاعد شده‌ام که رد نشان عالی همان‌قدر ‌بی‌شرمانه است که لجوجانه تشنهء گرفتنش بودن.» هرچقدر هم این جایزه‌ها بولهوسانه و گذرا باشد، من آن‌را می‌پذیرم. ما همگی عقیده داریم که جوایز ادبی فاجعه‌‌آمیز است ولی اگر هم جایزه‌ای نباشد، کسل می‌شویم، و با این‌حال برایمان خوشایندتر است که وقتی جایزه نمی‌بریم شانه‌هایمان را بالا بیندازیم. به نظر من، یک جایزهء ادبی ارزشمند آن است که گاهی هم بدون توجه به‌ شایستگی ‌نویسنده‌، به او اهدا شود."

فقط تصور بفرمایید یک برندهء جایزهء ادبی خودمان، موقع جایزه گرفتن، به‌جای تشکر از خاله و عمهء دست‌اندر کاران و تأیید حسن داوری، همچین حرفی بزند!

دوشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۷

از رنجی که می‌بریم

به عنوان یک خواننده
داستان سرقت شدهء «آهوی رمیده» مرضیه ستوده در همشهری خانواده را کلمه به کلمه با اصل آن مقایسه کردم و برای دستکاری و حذف و ملاحظات نشریات به حال خودمان گریستم. (شما باور نکنید، گریه نکردم، گریستم را برای خوش‌آهنگی‌اش نوشتم، به زمین و زمان بد و بیراه گفتم.)
خود- مم.یزی همشهری لطافت داستان را گرفته، حذف‌های گستاخانه‌اش، انگار که التماسش کرده‌اند به هر قیمتی داستان را چاپ کند، غیر از حس ارباب منشی توجیه دیگری ندارد. (هم از قِبَلش پول به جیب بزنید و هم ارباب و طلبکار؟ چه رویی والله!)
دستکاری بی‌سلیقه، و سر صبر، طوری است که به نظر زنجیرهء بازخوانان و خط قرمز کشان ِ همشهری هیچ‌کدام غیر از نثر سر راست کتاب‌های مدرسه، نثر دیگری نخوانده‌اند. بنابراین مثلاً «.... تکه تکه‌هایم را این‌جا، آن‌جا که رها کرده بودم یا درغفلتی جا گذاشته بودم، مجموع می‌کرد...» تبدیل شده به «... تکه تکه‌هایم را این‌جا، آن‌جا که رها کرده بودم یا درغفلتی جا گذاشته بودم، جمع می‌کرد...»
...
جایی از داستان راوی موهایش را پسرانه می‌زند. این قسمت حذف شده. چرا؟ خط قرمز؟ واقعاً عقیدهء امام جمعهء محترم مشهد (همین قدر صفت بلد بودم) که این همه نسبت به موی زنان حساسیت نشان می‌دهد و آن را ام‌الفساد می‌داند، ناظر بر سانسور و ممیزی است؟
دیگر بیش از این داغ دل مرضیه ستوده را تازه نمی‌کنم.

سه‌شنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۷

حدیث مکرر سرقت

در باب سرقت و چاپ داستان آهوی رمیده مرضیه ستوده در همشهری خانواده 12 تیرماه 1387
با ویرایش بی‌سلیقه و حذف و اضافات


مطلب زیر نامهء مرضیه ستوده به دست‌اندر کاران همشهری است:
***
مسئولین محترم

با اجازه‌تان به من (مرضیه ستوده) خبر رسید که نشریه‌ی همشهری ِ خانواده در تاریخ 12 تیرماه، داستان "آهوی رمیده" را بازچاپ کرده است.
آدرس ایمیل بالای داستان هست چرا شما با من تماس نگرفته‌اید؟ چرا ذکر منبع نکرده‌اید؟ این داستان در سایت سخن است و زیر داستان نوشته شده: بازچاپ داستان با اجازه‌ی نویسنده مجاز است و در غیر این صورت پیگرد قانونی دارد. یعنی شماها که این‌کاره‌اید، ابتدایی‌ترین پرنسیپ حشر و نشر را نمی‌دانید؟ حتما می‌دانید اما اهمیت نمی‌دهید؟ یعنی وجدان کاری ندارید؟ اصلا واژه‌ی "وجدان" در فرهنگ لغات شما وجود دارد؟ می‌دانم حق مولف در ایران عزیز وجود ندارد اما یک تماس کوچک جلوی این توٌحش و تعدٌی را می‌گیرد. بعد من دو ایمیل برای شما فرستاد‌ه‌ام چرا جواب نداده‌اید؟
چندی پیش نشریه‌ی وزین و گران سمرقند در ویژه نامه‌ی هرمان هسه، ترجمه‌ای از من را با عنوان کودکی و جادو که روی سایت دوات است، چاپید و منتشر کرد بدون کوچکترین تماس با سایت دوات یا مترجم. بعد من به مدیر مسئول محترم سمرقند هی ایمیل فرستادم گفتم حداقل یک نسخه برای خودم بفرستید. تا بالاخره مسئولشان جواب داد. یک خانمی بود برایم نوشت که: عزیزجان پاشو بیا فلان کافه تا تو را ببینیم. من هم نوشتم: عزیز جان من راهم خیلی دور است...
حالا اگر شماها همین داستان "آهوی رمیده" و آن‌ها آن "کودکی و جادو" را یکبار درست از اول تا آخر بخوانید خودتان دلتان نمی‌آید انقدر بی پرنسیپ باشید. حرف از هرمان هسه شد یک گریزی هم ما بزنیم. هسه معتقد بود که نویسنده نمی‌‌تواند اجتماع را اصلاح کند اما سیاست‌مداران می‌توانند روزگار نویسنده‌گان را سیاه کنند. حالا نقل روزگار ماست، سانسور و ممیزی و مفتٌش ِ نستوه و به قوت خود باقی از آن طرف، دله دزدی و سرقت و تهمت و کم‌محلی و حذف و دهن کجی در فضای دموکراتیک ِ وب، از این طرف. بعد من باید در تورنتو بنشینم و مثل زن‌های طالبان که هیچ حق و حقوق و صدایی ندارند، هی جزٌ جگر بزنم و هیچکس هم نگوید ابولی خرت به چند...
مسئولین محترم همشهری، لطفا به این نکته خوب توجه کنید، من آرزویم است که داستان‌ها و ترجمه‌هایم در کشورم چاپ و منتشر شود و اگر تا به حال اقدام به چاپ آنها نکرده‌ام به دلیل تیغ سانسور بوده است. داستان "تاپ تاپ خمیر" که داستان برگزیده شد بعدها لطف کردند و آن را در مجموعه‌ی داستان‌های برگزیده چاپ کردند. وقتی تهران بودم در یک کتاب فروشی چشمم افتاد دیدم و یک ذوقی هم ته دلم رمبید. اما بعد دیدم که این جا آن جا از جمله‌ها کش رفته‌اند و در نتیجه ضرباهنگ جمله‌ها شکسته بود و بعد بغض بود که در گلو شکست و بعد دیدم یک صفحه کامل از داستان زده‌اند! آن یک صفحه، روایت تجربه‌ی طعم اولین بوسه بود که نه شهوانی بود و نه هیچی، فقط عطرش در زمان جاری بود.
مسئولین محترم همشهری
لطفا جواب مرا بدهید؟ آیا از داستان زده‌اید؟ جمله‌ای را حذف کرده‌اید؟
مسئولین محترم، اگر کسی بچه‌ی شما را بدزدد خوب است؟ اگر بچه‌ی شما را تیغ تیغ ومثله کنند بعد دور شهر بگردانند خوبست؟ آیا انقدر همدلی دارید تا درک کنید من چه احساسی دارم؟ آیا شما که در بستر فرهنگ و ادب معیشت می‌کنید جوابی برای من دارید؟ یا من نشسته‌ام در تورنتو و می‌گویم لنگ‌اش کن.
با احترامات فائقه
مرضیه ستوده
بعد التحریر: از وبلاگ مرغ آمین برای انتشار این وجیزه سپاسگزارم. شاید که وقت قرین شود و هنگام این بازتاب‌ها آمین بگوید و مستجاب شود.

دوشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۷

بارون درخت نشین

این هم بارون درخت نشین ِ ایتالو کالوینو در عالم واقع و مصداق «طبیعت از هنر تقلید می‌کند» ِ پیراندللو در مرحوم ماتیا پاسکال.

یکشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۷

آفریقای جنوبی

بخش چهار
مرگ آپارتاید
و غرض بنده

در فوریه 1990، پارلمان آفریقای جنوبی در شروع کار خود (تحت فشار جوامع بین‌المللی) محدودیت فعالیت 33 سازمان اوپوزیسیون را لغو کرد و در 11 فوریه همان‌سال نلسون ماندلا بعد از 27 سال از زندان آزاد شد و گروه‌های مختلف اوپوزیسیون به تدریج مذاکرات را بر سر پایان دادن به قوانینی که به نفع اقلیت سفید پوست بود، آغاز کردند و در خلال این مدت کشتار مردم – از جمله ترور رئیس حزب کمونیست- از طرف دولت ادامه داشت که در گروه‌های طرف مذاکره با دولت بی اعتمادی به‌وجود می‌آورد.
رژیم آپارتاید تا سال 1994 که حزب کنگره در انتخابات برنده شد، در آفریقای جنوبی حکومت کرد.

بد نیست بدانیم:
صادرات کامپیوتر به آفریقای جنوبی از سال 1952 شروع شد. رژیم آپارتاید برای اجرای قوانین تیعیض آمیز خود –از جمله مثلاً ثبت نژاد در کارت ملی و محدودیت ورود و اقامت غیر سفیدپوست در بسیاری از مناطق- به سیستم الکترونیک پیشرفته نیاز داشت.
در سال 1970 رقم واردات کامپیوتر به آفریقای جنوبی یک‌صد میلیون دلار بود.
در سال 1977 فقط کشورهای آمریکا و انگلستان بیش از آفریقای جنوبی برای کامپیوتر هزینه می‌کردند.
75% کامپیوترهای رژیم آپارتاید از شرکت‌های آمریکا خریداری می‌شد. فروش چنین حجمی از کالا، علیرغم قوانین منع تجارت با آفریقای جنوبی، انجام می‌شد.
IBM بزرگترین شریک تجاری آفریقای جنوبی در بخش کامپیوتر بود.
جالب است بدانیم که هم قبل از انقلاب و هم بعد از آن، ایران بزرگترین شریک تجاری آفریقای جنوبی بوده و هست.

اما غرض:
مصاحبه‌ای از نادین گوردیمر خواندم که در دوران آپارتاید انجام شده بود. هرچند رژیم آپارتاید بعضی از کتاب‌های گوردیمر را مدتی ممنوع کرده بود، ظاهراً طول کشیده بود تا این برندهء نوبل ادبیات بفهمد در مملکتش چه خبر است. بخشی از این مصاحبه را می‌خواستم اینجا بیاورم –همان غرض- اما لازم بود ببینیم مطالبی که گوردیمر به آن اشاره می‌کند مربوط به چه فضای اجتماعی- سیاسی است.

یکشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۷

آفریقای جنوبی

بخش سه
رژیم آپارتاید

رژیمی بود که جداسازی و تبعیض نژادی را قانونی کرد.
حزب ملی (NP) آفریقای جنوبی از سال 1948 تا 1994 تحت رژیم آپارتاید دولت آفریقای جنوبی را در اختیار داشت، قوانین مختلف نژاد پرستی را در این کشور به تصویب رساند و با این کار بدعت قرن‌های پیشین هلندی‌ها و بریتانیایی‌ها را قانونی کرد.
تحت قوانین آپارتاید ساکنان کشور و مسافران به گروه‌های سیاه، سفید، رنگین‌پوست و سرخپوست طبقه‌بندی شدند.
این سیستم موجب مقاومت‌های داخلی شد. دولت آفریقای جنوبی به قیام‌ها و اعتراضات مردمی با خشونت پلیسی پاسخ داد که سبب حمایت‌های داخلی بیشتر از مقاومت‌ها و مبارزات مسلحانه شد.
دولت آپارتاید برای مقابله به دستگیری‌های بدون محاکمه، شکنجه، سانسور و ممنوعیت اوپوزیسیون سیاسی متوسل شدو فعالیت جناح‌های مختلف از قبیل کنگره ملی آفریقا، نهضت بیداری سیاهان، سازمان خلق آزانیان، کنگره پان آفریکنیست، جبههء متحد دموکراتیک، که همگی نهضت‌های ازادی‌خواهی بودند، ممنوع کرد.
علیرغم سرکوب و تبعید، مردم از این سازمان‌ها برای مبارزات ضد آپارتاید حمایت می‌کردند و در دورهء حکومت رژیم آپارتاید با نهضت‌های ضد آپارتاید بین‌المللی ارتباط‌هایی برقرار کردند.
آفریقای جنوبی سفید، روز به روز مسلح‌تر می شد، و با حمایت غیر مستقیم آمریکا، در مرزهای خود و در شهرک‌های سیاه‌پوست نشین می‌جنگید.
سازمان‌های ضد آپارتاید با مبارزان آزادی‌خواه در قارهء آفریقا ارتباط قوی داشتند و اغلب مقاومت مسلحانهء خود را علیه آپارتاید، بخشی از مبارزات سوسیالیستی علیه کاپیتالیزم می‌دانستند.
در سال 1973، معاهدهء بین‌المللی مجمع عمومی سازمان ملل اعلام داشت: که رژیم آپارتاید یک رژیم جنایتکار علیه انسانیت است و به منظور استقرار و حفظ سلطهء افراد یک گروه نژادی، افراد نژادهای دیگر را به‌صورت نظام‌مند سرکوب می‌کند.
تحت رژیم آپارتاید سیاه‌پوستان آفریقای جنوبی قانوناً از حقوق شهروندی محروم شدند و می‌بایست در قلمروی که یک دهم خاک آفریقای جنوبی بود به عنوان «سرزمین مادری» مستقر شوند. حدود و ثغور این قلمرو همان محدودهء دورهء امپراتوری بریتانیا تعیین شده بود. با این حال، بسیاری از سیاه‌پوستان آفریقای جنوبی ساکن این محدودهء «سرزمین مادری» نشدند. سیستم «سرزمین مادری»، سیاه‌پوستانی را که در حوزهء آفریقای جنوبیِ سفید زندگی می‌کردند از بسیاری از حقوق و امتیازات محروم کرد، از جمله از حق رای. این «سرزمین مادری» در مناطقی از کشور بود که پایین‌ترین تولید اقتصادی را داشتند.
رژیم آپارتاید تحصیلات، خدمات درمانی و سایر خدمات عمومی را جدا کرده برای سیاه‌پوستان استانداردهای نازل‌تری اعمال می‌کرد.
نظام آموزشی برای سیاه‌پوستان طوری طراحی شده بود که سیاهان فقط می‌توانستند کارگر شوند.
چند نمونه از قوانین آپارتاید:
-قانون ممنوعیت ازدواج بین نژادهای مختلف 1949
- قانون ثبت 1950 که به موجب آن در کارت ملی افراد 16 سال به بالا نژاد هم ذکر می‌شد.
- قانون نواحی مختلف کشوری 1950. این قانون کشور را به نواحی مختلف تقسیم کرد و از آن‌جایی که مبنای سایر قوانین جداسازی است، اهمیت دارد.
- قانون ممانعت از سکنای غیر قانونی و بدون مجوز 1951. که به دولت اجازه ‌می‌داد زاغه‌های سیاهان را در مناطق فقیر نشین خراب کند.
-شرط جداسازی امکانات رفاهی، قانون 1953 . که افراد نژادهای مختلف را از استفاده از تسهیلات رفاهی یک‌سان از قبیل رستوران، استخر شنای عمومی و توالت عمومی ، منع می‌کرد.
- قانون آموزش و پرورش 1953. که وزارت آموزش و پرورش را موظف می‌کرد تا امکانات آموزشی پست‌تر برای سیاهان فراهم کند: «به منظور کنترل آموزش بومی، تصلاحات به‌این صورت انجام خواهد گرفت که افراد محلی از طفولیت درک کنند که برابری نژاد اروپایی برای آن‌ها نیست.» و به این ترتیب 17 نوع سیستم استاندارد آموزشی در کشور به وجود آمد.
و الی آخر...
منبع

یکشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۷

نویسنده‌ای که به کتاب نخواندن افتخار می‌کند

اگر بشنوید نویسنده‌ای که کتابش با استقبال – احیاناًخواص و عوام- مواجه شده مدعی است که پنچ شش سال است کتاب نخوانده و پایش به کتاب‌فروشی نرسیده، چه حالی می‌شوید؟

البته اگر از حلقهء دوستانتان باشد چپ و راست لینکش را توی بوق می‌کنید از زور خوش‌حالی.

«... البته شايد پنج، شش سالى مى‌شود که من به کتاب‌فروشى نرفته باشم و کتابى هم نخريده و نخوانده باشم...»

گوش و زبان

چند روز پیش کتاب «بیلی باتگیت» را دوباره دست گرفتم. اولین بار درست ده سال پیش خوانده بودمش! قصدم این بود که ببینم نجف دریابندری با آن‌همه however ها و well ها چکار کرده‌است.

رسیدم به یک قسمت که راوی جوراب زنی را توصیف می‌کند: «...جوراباش زانوهاش شل (یا پاره؟) شده بود...» با مداد کردمش: «...زانوی جوراباش...» بعد دوباره این قسمت را خواندم. یک‌دفعه مثل منتقد غذای راتاتوی رفتم به زمان بچگی و یادم آمد که یک روز پدرم همان جملهء (دریابندری- فوق) من را به همین صورت اصلاح کرد و گفت: درست حرف بزن...

ادیت مدادی‌ام را خط زدم.

جمعه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۷

جی کی رولینگ

یک پزشک لینک سخنرانی جی کی رولینگ در مراسم فارغ‌التحصیلی دانشگاه هاروارد را در سایتش گذاشته و پیشنهاد ترجمه داده است.

همان‌طور که جناب دکتر می‌فرمایند،سخنرانی بسیار جالب و در خور تأملی‌است. (قابل توجه روشنفکران و ادیبان عزیز که در مقابل نویسندگان پرفروش خیلی قمپز در‌می‌کنند.)

این هم چند خط از سخنرانی نویسندهء هری پاتر:

Unlike any other creature on this planet, humans can learn and understand, without having experienced. They can think themselves into other people’s minds, imagine themselves into other people’s places.

اما در مورد ترجمه کردن: دکتر جان! ژورنالیست‌ها کمین کرده‌اند!

جمعه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۷

اندکی در باب خبرهای روز

مصاحبه

میترا الیاتی در مصاحبه‌ای با اعتماد، جواب آن خانم نویسنده‌ای که قبلاً در همین اعتماد گفته بود (نقل به مضمون)«فقط او می‌داند ادبیات چیست و به زبان خارجه‌ای مطالعه یعنی چی و زنی در ایران ندیده که سرش به تنش بیرزد»، را با احترام داده است. لابد در روزنامه باید رعایت اسم آن خانم را می‌کردند ولی من والله و بالله اسمش یادم نمی‌آید وگرنه ذکر نام چنین پدیده‌ای، روشنگری است.

فقط تکبر نیست. این نوع آدم‌ها، نشان می‌دهند که از کجا آمده‌اند، که دور و برشان پر از کور و کچل بوده، یک نفر که بداند کتاب و ادبیات چیست ندیده‌اند و چون افق دیدشان فراتر از نوک دماغشان نمی‌رود، نتیجه گرفته‌اند که «آن‌چه نمی‌بینند، نیست»، پس عقل کل جامعه‌اند.

چند سال پیش، یک روزنامه یا یک سایت با خانم نویسنده‌ای که داستان‌های عامه پسند می‌نویسد، مصاحبه کرده بود. (شرمنده، اسم آن خانم هم یادم نیست.) صداقت از سر و روی گفت‌و گو می‌بارید. می‌گفت (نقل به مضمون): کدام نویسنده‌ای است که نخواهد کتابش به چاپ پنج و شش و چهارده برسد؟ مخاطبین من در شهرهای دور افتاده‌اند، در شهرهای بزرگ، با کتاب‌های من کتاب‌خوان شده‌اند. من مدام سوار اتوبوس می‌شوم، برنامه‌های تلویزیونی را تماشا می‌کنم، اینطوری سوژه‌هایم را پیدا می‌کنم... به من ایراد می‌گیرند که عامه پسند می‌نویسم...

من که لذت بردم از این خانم. می‌داند کجا ایستاده و دارد چه می‌کند. امتیاز کوچکی نیست. آن‌چه را که بود نشان داد و « من آنم که رستم بود پهلوان و می دانم پروست وجویس و (این روزها) بارت و یوسا کی هستند و اصلاً باهاشان فالوده می‌خورم»، را گذاشت کنار.

هیچ دلیلی ندارد فکر کنیم که این خانمِ پر فروش نویس، آثار نویسنده‌های مطرح و بزرگ را نخوانده است.

چرا لازمهء هنرمندی تکبر و به ماتحت گفتن دنبالم نیا است؟

جایزه

من خبرها را خیلی با دقت نمی‌خوانم- مثل بقیهء شما خوانندگان عزیر- به خودم می‌گویم نوشته‌های ژورنالیست‌ها را باید عمودی خواند نه افقی- ایضاً مثل شما خوانندهء عزیز با این فرق که من اجباری ندارم به ژورنالیست جماعت نان قرض بدهم. اما همهء خبرهای روزی و روزگاری را کلمه به کلمه خواندم بلکه بفهمم چه چیز ِ کتاب بارت جایزه گرفته. دریافت اولیه‌ام این بود که برندهء بهترین ترجمهء سال شده است. ولی هیچ هیچ اشاره‌ای در مطبوعات ندیدم. آن‌قدر پیام بارت، هم خود اقدام به پیام دادن و هم متن دو پهلوی اعتراضی‌اش همه را تحت تآثیر قرار داد که نفهمیدیم کی جایزه گرفت، بارت یا سهیل سمی . (این جناب مترجم چه اسم سینمایی دارد، جان می‌دهد برای اعلام از آن بالا.) اگر قرار بود به یک کتاب 50 سال پیش جایزه بدهند، شاید شاهنامه بیشتر واجد شرایط بود، هم این روزها هر روشنفکری باید اسم شاهنامه را بیاورد، وهم از لحاظ قدمت قابل توجیه بود و در ضمن نویسنده‌اش هم زنده نبود که مثل بارت یا مثل خود فردوسی، حرفی بزند که خیلی‌ها دلشان نخواهد بشنوند. اما شاید جرآت نکرده‌اند جلوی مینو مشیری بگویند یک کتاب دیگر برنده بهترین ترجمه شده است. من هنوز کتاب سهیل خان و مینو خانم را نخوانده‌ام (هنوز نخوانده‌ام، البته که در لیست است)، ولی قابل توجه نویسندهء متکبر و پشت‌کوهیِ فوق، اپرای شناور را – بدون این که شاخ و دم داشته باشم- به انگلیسی خوانده‌ام!!!

سه‌شنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۷

سرقت؟ ترجمه؟ تحقیق؟

مقاله‌ای در بارهء کتاب دشت سوزان خوان رولفو در کارگزاران چاپ شده است.
نمی‌دانم فرحناز علیزاده اسم کریستوفر لش را به چه منظور آن بالا آورده؟ به نظرتان یعنی این مطلب ترجمه‌ای است از مقالهء کریستوفر لش؟ و بعد ایشان یعنی این آقای فرنگی به پاینده و انتشارات ققنوس و نشر آگه ارجاع داده؟
راستش آدم به قول یک فردی «لالمونی» می‌گیرد. لطفاً جمله‌های این زندگی‌نامهء خوان رولفو را در دیباچه، در مقالهء فرحناز خانم پیدا کنید. با یک Find راحت پیدا می‌شود.
آدم از کریسوفر خان تعجب می‌کند که چطور در ارجاعاتش اشاره‌ای به زندگی‌نامهء خوان رولفو در دیباچه نکرده است.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۷

پا توی کفش مهشید میرمعزی

داستان کوتاهی به نام حسادت نوشتهء تانیا سیمرمان با ترجمه مهشید میرمعزی در جن و پری است.
این داستان حدود نیم صفحه است و ظاهراً –چون ارجاعات ضمائر روشن نیست و با یک بار خواندن چیزی دستگیر خواننده نمی‌شود- از زبان زنی است که مردش با زن دیگری گرم گرفته و راوی حسادت می‌کند:

این دخترک جلف! فکر می‌کند، از همه زیباتر است. یوهو، موهایش بعد از فر شش‌ماهه، دوباره رشد کرده است. بعد هم این چکمه‌های کوتاهی که پوشیده است، خیلی احمقانه هستند. به‌علاوه هیچ‌چیز نمی‌داند. او در مورد هیچ‌چیز، اطلاعات ندارد.

داستان با لحن عامیانه و تحقیرآمیز شروع می‌شود یا به خواننده اینطور القاء می‌کند.
«ک» دخترک، «ک» تحبیب است – عموماً- نه تحقیر. صورت تحقیرآمیزش می‌شود: دختره. اما «زنک» و «مردک» تحقیر آمیز است. ممکن است در یک متن پسرک یا دخترک لحن تحقیرآمیز را به خواننده انتقال بدهد ولی مسلماً آن متن اینقدر کوتاه نیست. در متن کوتاه لازم است با حداقل کلمات حداکثر حس یا تصویر منتقل شود. پیشنهاد:
دخترهء جلف.

«این دخترک جلف!» به نظرم علامت تعجب کمی زود وارد شده، احساسم این است که این‌جا باید کاما باشد و علامت تعجب بعد از «است» بیاید.
«زیبا» یک واژهء نسبتاً ادبی و شاعرانه است و به لحن راوی نمی‌خورد. پس:
دخترهء جلف، به خیال‌ش از همه خوشگل‌تر است.

«یوهو» حتماً در زبان آلمانی گویاست ولی من معنی‌اش را نمی‌فهمم. شاید یعنی اوهو! یا، بَهَ!

موهایش بعد از فر شش ماهه دوباره رشد کرده است.

موها که هم قبل از فر زدن هم بعد از آن «رشد» می‌کند، «دوباره» هم ندارد. لابد با بلند شدن موها، یا گذشت زمان، در شکل ظاهر اختلال به وجود آمده و راوی متوجه شده‌است. مثل موی طبیعی که از زیر موی رنگ شده "در می‌آید". شاید آلمانی‌ها بگویند «رشد می‌کند» ولی ما در فارسی واژهء خودش را داریم. پس، قاعدتاً، فرد مورد حسادت موهای صافی داشته که فر زده و حالا مدتی گذشته و هرکس ببیند می‌فهمد که موهای خودش فرفری نبوده بلکه فرفری کرده است و حالا که موهایش بلند شده:
"از زیر فر شش ماهه درآمده است."
یا مدتی گذشته و اثر فر از بین رفته:
"معلوم بود که از فر موهایش خیلی گذشته."

بعد هم این چکمه‌های کوتاهی که پوشیده است، خیلی احمقانه هستند.

«چکمهء احمقانه»؟ چه عرض کنم. شاید ارجاع «احمقانه» به فرد چکمه پوش است؟
اگر به جای «چکمه‌ها» بگوییم چکمه، حتماً متوجه می‌شویم که چکمه دو لنگه دارد مگر نویسنده تأکید کرده باشد که کاراکتر مورد نظر فقط یک لنگه چکمه پوشیده بوده است.
«احمقانه هستند» فعل برای بی‌جان جمع بسته نمی‌شود.
این مته به خشخاش (از باب مسامحه عرض می‌کنم) این‌جا تمام نمی‌شود، ولی چون خوشبختانه قرار نیست به کسی حساب پس بدهم، ویرایش بقیهء متن را رها می‌کنم و این دو خط را می‌آورم.

در دستشویی به آینه نگاه می‌کنم و چشم‌های خود را زشت و مهوع می‌یابم. در هر صورت حالت تهوع دارم. دقیقاً حالا باید بیهوش شوم. به این ترتیب مرد متأسف خواهد شد که ساعت‌ها با او گفت‌وگو کرده است.

آدم انگار می‌خورد به دیوار، نه؟ انگار که توی سنگلاخ راه می‌رویم؟ واقعاً فارسی است؟ به نظر مترجم تمایل دارد که همه چیز را، به هر قیمتی، دل‌انگیز کند. و احتمالاً دل انگیز کردن مستراح و تهوع کار ساده‌ای نبوده است!
کار نویسندهء داستان خیلی کوتاه و مینیمال، لزوماً ساده نیست. مجبور است تمام تصاویر مورد نظرش را در حداقل کلمات بیان کند. دلیلی ندارد گمان کنیم که ترجمهء بیست خط ظرف یک‌ساعت تمام می‌شود و می‌رود پی کارش.

یکشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۷

چیزی نمانده به... یا شما تعجب می‌کنید؟

...
روز دهم ماه مه ١٩٣٣ ، بیش از ٢٠٠ شهر و روستا شاهد سوزاندن کتاب‌های نویسندگان بزرگی چون هاینریش مان، اریش کستنر، ارنست گلسر و سایرین بودند. در برلین، مراسم، ‌با‌‌‌‌‌شکوه بیشتری برگزار شد؛ دورتادور جایگاه آتش سوزی کتاب‌ها پر بود از انبوه تما‌‌شاچیان مشعل به دست، اعضای SA، رؤسای دانشگاه و دانشجویان سال اولی که به آتش کشیدن افکار مکتوب را به جشن نشسته بودند. گروه موسیقی مارش‌های ملی می‌نواخت و رادیو، مراسم را از میدان اپرای برلین، زنده پخش می‌کرد.
...

مطلب کامل در دویچه‌وله

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۷

دنیای تناقض

[با عرض معذرت، مقالهء زیر را خیلی ژورنالیستی ترجمه و خلاصه کرده بودم، حالا کمی ویرایشش کرده ام.]

اول

1
دعوت پونه بریرانی از من مثل ماجرای دعوت (تصادفی) پیتر سلرز به «پارتی» است!
2
مطلبی در نیویورک تایمز چاپ شده بود که من از طریق لینک 7 اردیبهشت سوررئالیست از آن مطلع شدم.
3
ترجمهء خلاصه‌ای از مطلب نیویورک تایمز
(العهده علی‌الراوی)
عنوان: شما نویسنده‌اید؟ من هم همین‌طور!

قدر مسلم آن‌است که آمریکایی‌ها روز به روز کمتر کتاب می‌خوانند. یک مرکز آمارگیری می‌گوید که 53 درصد از آمریکایی‌ها در سال گذشته یک کتاب هم نخوانده‌اند.
اما آمار چاپ یا توزیع کتاب در سال 2007، چهارصد هزار کتاب و در سال 2006، سیصدهزار –اعم از عنوان جدید و تجدیدچاپ- بوده که افزایش قابل توجهی را نشان می‌دهد.
کنفرانس‌های نویسندگان، کارگاه‌های داستان نویسی و وبلاگ‌ها هم توسعه یافته، طبق همان مرکز آمارگیری فوق، 15 میلیون بزرگسال آمریکایی، بیشتر برای دل خودشان می‌نویسند.
یعنی هرکس داستانی دارد و می‌خواهد نقل کند. نویسندگی مثل گلف یک سرگرمی شده‌است، ولی افراد کمتر و کمتر مطالعه می‌کنند.
حالا که چاپ کتاب ارزان شده است هر کسی می‌تواند از عهدهء مخارج سخنرانی در صحرای غیرمسکون بربیاید و مثل والت ویتمن نویسنده-ناشر باشد.
در مجله‌ها و ستون‌های روزنامه‌ها، هر هفته ده دوازده کتاب نویسنده-ناشر ها (نویسندگانی که به خرج خود کتاب چاپ می‌کنند) بررسی می‌شود:داستان‌های کودکان، رمان‌های علمی تخیلی، دیوان اشعار، عناوین مذهبی، خاطره...
شرکت‌های انتشاراتی تأسیس شده‌اند که کتاب‌ها را به خرج نویسنده‌ها چاپ می‌کنند. توزیع کننده هم دارند، برای شعبه‌هایشان در شهرهای دیگر هم می‌فرستند. هزینه ها همه مشخص است، از قبیل هزینهء توزیع، ویراستار و غیره (در مقاله آمده).
یکی از این شرکت ها که در سال 1999 تأسیس شده هر سال سی در صد رشد عنوان داشته و امروز 500 عنوان در ماه چاپ می‌کند.
شرکت دیگری می‌گوید که در بین کتاب‌های نویسنده-ناشر ها کتاب پر فروش داشته که مثلاً از یکی،15600 نسخه فروش رفته است.
این نویسنده-ناشر ها می‌توانند جلسات کتاب‌خوانی در فروشگاه‌های محلی ترتیب بدهند (چیزی مثل تور کتاب).
یک استاد زبان انگلیسی دانشگاه می‌گوید همین‌ چیزها باعث شده که: امروزه ادبیات آمریکا تا به این حد عمیق و پر قدرت و متنوع شود.

اما
از آندره ژید دربارهء نویسندگان آتی پرسیدند، گفت: مأیوس‌شان کنید، مأیوس‌شان کنید!

آندره ژید تلویحاً می‌گوید که: نویسندهء واقعی مأیوس نمی‌شود، بقیه هم وقت‌شان را تلف نخواهند کرد.

البته در صورت به کار بستن توصیهء آندره ژید، بیشتر نویسنده‌های پیش‌پا افتاده مأیوس نمی‌شوند، بعضی از نویسندگان واقعی بالقوه را از دست می‌دهیم، ولی استعدادهایی هم پیدا می‌شود خودشان استطاعت مالی دارند...

درواقع: سروصدا زیاد است و بعضی از این صداها موسیقی است.



دوم
سپینود در جواب پونه بریرانی مطلب جالب، منظورم این است که مطلب خوبی نوشته است.
جالب برای این از دهنم در رفت که فکر می‌کردم سپینود هم از خودشان است!
و اما در مورد محافل و حلقه‌ها(ی مورد اشاره سرکار خانم سپینود) و گندگی و زورشان، یاد یک کارتون افتادم در سال‌ها پیش. از آن کارتون‌ها که آدم شک می‌کند برای بزرگ‌ترهاست یا کوچک‌تر‌ها.

یک حیوانی در جنگل بود با گوش‌های دو برابر هیکلش به اسم فانتیک. خیلی بشردوست یعنی موجودات زمینی دوست بود، خَیِر و نیکوکار. میمون، وجدان آگاه جنگل، مدام جلوی‌ش ظاهر می‌شد که: فانتیک، اینجا جنگل است و قانون جنگل حکم‌فرماست، اگر یک گلی از بی آبی دارد خشک می‌شود، اگر یک لاک پشتی برعکس افتاده زمین، اگر جان یک حیوانی در خطر است، اگر یک حیوان گنده‌تر می‌خواهد کوچک‌تره را بخورد، نباید کمک کنی... اینجا جنگل است و حق با آن است که زور بیشتری دارد و گنده‌تر است. این ها همه البته در قالب کارتون نه موعظهء رادیویی... فانتیک قبول نمی‌کرد و به کمک‌های بشردوستانه یعنی خیرخواهانه‌اش ادامه می‌داد...
یک حیوان گنده‌ای هم بود که می‌خواست فانتیک را بخورد و همیشه جان فانتیک در خطر بود و حیوان‌های دیگر همه، در عوض محبت‌های فانتیک، تلاش می‌کردند او را از خطر دور کنند...
توی جنگل گیاهی بود که همه عقیده داشتند اگر فانتیک تخم آن را بخورد آن حیوان بده (به نظرم«تَز» بود) دیگر خطری نخواهد داشت. از گیاه، که یک تخم بیشتر نداشت، خواسته بودند که همان یکی را به فانتیک بدهد ولی تهیهء تخم و رساندنش به فانتیک کاری بود کارستان...
ما که تماشاگران باشیم فکر می‌کردیم که تخم آن گیاه فانتیک را روئین تن می‌کند... خلاصه در یک درگیری ترسناک و هیجان‌انگیز که حیوان بده دیگر داشت موفق می‌شد کلک فانتیک را بکند، تخم مورد نظر که در حال طی هفت‌خوان رستم بود، رسید و هم‌زمان که حیوان بده پرید روی پشت فانتیک، یک پرنده تخم را توی دهن فانتیک انداخت...
فانتیک بزرگ شد و بزرگ شد و بزرگ شد... اندازهء فیل و خود فیل... از همه گنده‌تر... دماغش را که حیوان بده کشیده بود شد خرطوم و گوش‌هایش هم که از قبل بزرگ بود و حیوان بده روی گردهء فیل شد یک حیوان کوچولو و ترسید و گیاهان و حیواناتی که فانتیک بهشان کمک کرده بود هورا کشیدند و... باز میمون، وجدان بیدار جنگل آمد روی درخت روبه‌روی فانتیک (که حالا شده بود الفانت و در حال تشکر بود) تاب خورد و گفت: فانتیک این‌جا جنگل است و همیشه قانون جنگل حکم‌فرماست... حق با آنی‌است که گنده‌تر است...

نتیجهء اخلاقی: افراد خارج از محافل بالاخره مجبور می‌شوند خودشان محفل درست کنند و... همینطور دور باطل...

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۷

کلمات سوگلی

جرج اورول می گوید، هر کسی که می‌نویسد، حتی اگر روش استفاده از یک دستگاه را بنویسد (نقل به مضمون)، کلمات سوگلی ِ خود، و برای سر و شکل متن، ذوق خودش را دارد.
این کلمات سوگلی وقتی به چشم می‌آید که یا اشتباهی استفاده شده باشد، مثل این «برخورد دار است» و «برنمی تابد» و غیره، یا خواننده حساسیت خاصی به آن واژه داشته باشد، یا اصولاً خیلی به کلمات حساس باشد یا... یا این که آدم در حال ترجمه باشد و معنی آن کلمه هزار دردسر داشته باشد و در ضمن، از بد حادثه، سوگلی نویسنده عالی مقامی هم باشد!
وقتی این حرف اورول را خواندم، فکر کردم برای نویسنده‌های تراز اول، که گنجینهء واژگان غنی دارند، مصداق ندارد، چون زود یک مترادف دیگر یا بهتر به ذهنشان می‌رسد.
اما ترجمهء این کتاب و درماندگی در ترجمهء edge و line ، به من نشان داد که اورول خوب فهمیده و مطلبی که می‌گوید مبتلابه هرکسی است که با قلم سرو کار دارد.

دوشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۷

روی جلد چاپ اول اتوبوسی به نام هوس

A Streetcar Named Desire






نویسنده: تنسی ویلیامز
انتشارات: نیو دایرکشن 1947
روی جلد: الوین لاستیگ

الوین لاستیگ، در محضر فرنک لوید رایت تلمذ کرد و طراحی روی جلد کتاب در آمریکا را برای همیشه تغییر داد.