شنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۷

قصه قصه، نون و پنیر و پسته

دوستان، اگر شهر قصهء بیژن مفید را ندیده‌اید یا نوار آن را نشنیده‌اید، عرض کنم که جزو معلومات عمومی و میراث فرهنگی ماست و به نظر من لازم است بدانید که چه بوده این تأتر.
در همین اینترنت سرچ بفرمایید در طبق اخلاص عرضه شده است.
اما غرض بنده یادآوری شتر معرکه‌گیر شهر قصه است. یا نه، پیامد معرکهء شتر است و آقا فیله، تنها ساکن بی غرض و مرض و سلیم‌النفس و بی دوز کلک شهر قصه.
بله، شتره معرکه گرفته بود و بعد دور گشت تا پول ها را جمع کند، چون این پول‌ها آن‌ها را از آتش جهنم دور می‌کند و بعد هم آنقدر از جهنم گفت و گفت که فیله زهره ترک شد و همینطور که اشک می‌ریخت، اسکناس ها را از جیبش در ‌می‌آورد و به شتر می‌داد و تند و تند تشکر می‌کرد که این‌همه لطف دارد و او را از چنین عذاب الیمی نجات می‌دهد.
حالا چرا این قضیه یادم آمد؟
خیلی ببخشید، در مثل مناقشه نیست. و مصداق این قصه البته عدهء بسیار قلیلی هستند بلا تشبیه.
دوستانم می روند پیش ناشرها و وقتی یکی دلش به رحم آمد، مراحل مختلف چاپ را، صد رحمت به هفت خوان، سپری می‌کنند و بعد نوبت مرحلهء آه و ناله می‌رسد که: فقط می‌خواستیم به شما لطف کنیم وگرنه این کار ها به هیچ‌وجه جنبه مادی برای ما ندارد و فقط موضوع حفظ و اعتلای فرهنگ این مرز بوم است و این که چنین استعدادی مثل مال شما سرخورده نشود و در این فضای مسموم مبادا شما دست از نوشتن بشویید و هرچند هیچ انتظار فروش نداریم چون خودتان می‌دانید که اسم و رسم باید داشته باشید و موضوع اصلاً استعداد و هنر و قابلیت نیست، یکی اسم در‌می‌کند و یکی نه... و آنقدر ناله می‌شنوند که تمام مدت در فکرند که چه‌جوری این ضرر گنده‌ای را که به ناشر زده‌اند جبران کنند، از چه راهی برای کتابشان خریدار پیدا کنند و خلاصه قبل از ترک محضر ناشر کم مانده مثل آقا فیله دست کنند توی جیبشان و علاوه بر دستمال برای پاک کردن اشک، اسکناس پشت اسکناس در بیاورند و تقدیم ناشر کنند تا از سر تقصیراتشان بگذرد.

سه‌شنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۷

یاستین گوردر

من هر وقت از یاستین گوردر کتابی می‌خوانم، احساس می‌کنم نویسنده قبل از نوشتن گفته: خدایا با این همه معلومات چه کنم؟!
بورخس می‌گوید: رخ‌کش کردن معلومات و از بالا به خواننده نگاه کردن، بدترین نوع نویسندگی‌است.
منظورش این است که نویسنده بلا نسبت مثل ژورنالیست ها می‌شود!